جملات زیبا از متن کتاب دیوان اقبال لاهوری | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیوان اقبال لاهوری
off

کتاب دیوان اقبال لاهوری

۴.۵(از ۶۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
اقبال لاهوری
انتشارات: 
طاقچه
categoryدسته‌بندی: 
شعر کهن
گر خدا داری ز غم آزاد شو از خیال بیش و کم آزاد شو قوت‌ایمان حیات افزایدت ورد «لا خوف علیهم» بایدت
شَفَق؛
۷۳
خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت به آن ملت سروکاری ندارد که دهقانش برای دیگران کشت
msadeq
۴۶
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
دختر دریا
۴۰
ز من بر صوفی و ملا سلامی که پیغام خدا گفتند ما را ولی تأویل شان در حیرت‌انداخت خدا و جبرئیل و مصطفی را
مبین
۳۵
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
s.ahmad Mousavi
۲۷
گر خدا داری ز غم آزاد شو از خیال بیش و کم آزاد شو
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
۲۶
نقش قرآن تا درین عالم نشست نقشهای کاهن و پایا شکست فاش گویم آنچه در دل مضمر است این کتابی نیست چیزی دیگر است چون بجان در رفت جان دیگر شود جان چو دیگر شد جهان دیگر شود
quran
۲۴
چشم او جز رؤیت آدم نخواست نعره بیباکانه زد «آدم کجاست»
1990
۲۱
مرا فرمود پیر نکته دانی هر‌امروز تو از فردا پیام است دل از خوبان بی پروا نگهدار حریمش جز به او دادن حرام است
چڪاوڪ [deranggah@]
۱۸
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست گفتم که‌یافت می‌نشود جسته‌ایم ما گفت آنچه‌یافت می‌نشود آنم آرزوست
Wariapk
۱۷
ما ز تخلیق مقاصد زنده‌ایم از شعاع آرزو تابنده‌ایم
دختر دریا
۱۱
محفل ما بی می‌و بی ساقی است ساز قرآن را نواها باقی است زخمهٔ ما بی اثر افتد اگر آسمان دارد هزاران زخمه ور ذکر حق از‌امتان آمد غنی از زمان و از مکان آمد غنی ذکر حق از ذکر هر ذاکر جداست احتیاج روم و شام او را کجاست حق اگر از پیش ما برداردش پیش قومی‌دیگری بگذاردش
quran
۱۰
اندرو تقدیر‌های غرب و شرق سرعت‌اندیشه پیدا کن چو برق با مسلمان گفت جان بر کف بنه هر چه از حاجت فزون داری بده آفریدی شرع و آئینی دگر اندکی با نور قرآنش نگر از بم و زیر حیات آگه شوی هم ز تقدیر حیات آگه شوی
quran
۹
من که در‌یاران ندیدم محرمی بر لب دریا بیاسودم دمی
reza
۸
آن کند تعمیر تا ویران کند این کند ویران که آبادان کند
ع.ث
۷
عشق را از تیغ و خنجر باک نیست اصل عشق از آب و باد و خاک نیست
F.PO
۷
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم موج ز خود رفته‌ئی تیز خرامید و گفت هستم اگر میروم گر نروم نیستم
مبین
۷
خیز که بنمایمت ، مملکت تازه‌ئی چشم جهان بین گشا ، بهر تماشا خرام قطرهٔ بی مایه‌ئی گوهر تابنده شو از سر گردون بیفت ، گیر بدریا مقام تیغ درخشنده‌ئی ، جان جهانی گسل جوهر خود رانما ، آی برون از نیام
مبین
۷
گفتم که‌یافت می‌نشود جسته‌ایم ما گفت آنچه‌یافت می‌نشود آنم آرزوست
دختر دریا
۶
به ساحل گفت موج بیقراری به فرعونی کنم خود را عیاری گهی بر خویش می‌پیچم چو ماری گهی رقصم به ذوق انتظاری
دختر دریا
۵
در دل را بروی کس نبستم نه از خویشان نه از‌یاران گسستم نشیمن ساختم در سینهٔ خویش ته این چرخ گردان خوش نشستم
دختر دریا
۵
سخن‌ها رفت از بود و نبودم من از خجلت لب خود کم گشودم سجود زنده مردان می‌شناسی عیار کار من گیر از سجودم
دختر دریا
۵
ای که می‌نازی بذبح گوسفند ذبح کن خود را که باشی ارجمند زندگی را می‌کند نا پایدار جبر و قهر و انتقام و اقتدار
usofzadeh.ir
۵
گرچه می‌دانم که روزی بی نقاب آید برون تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون تاک خویش از گریه‌های نیمشب سیراب دار کز درون او شعاع آفتاب آید برون ذرهٔ بی مایه‌ئی‌ترسم که ناپیدا شوی پخته‌تر کن خویش را تا آفتاب آید برون در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون گر بروی تو حریم خویش را در بسته‌اند سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون
up
۵
میان آب و گل خلوت گزیدم ز افلاطون و فارابی بریدم نکردم از کسی دریوزهٔ چشم جهان را جز به چشم خود ندیدم
کاربر ۲۲۵۳۶۰۵
۵
زاین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دختر دریا
۴
جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟ جمالش جلوهء بی پردهٔ کیست؟ مرا گوئی که از شیطان حذر کن بگو با من که او پروردهٔ کیست؟
دختر دریا
۴
چه پرسی از نماز عاشقانه رکوعش چون سجودش محرمانه تب و تاب‌یکی الله اکبر نگنجد در نماز پنجگانه
دختر دریا
۳
روم راهی که او را منزلی نیست
دختر دریا
۳
در جهان نتوان اگر مردانه زیست همچو مردان جانسپردن زندگیست آزماید صاحب قلب سلیم زور خود را از مهمات عظیم
usofzadeh.ir
۳