
شَفَق؛
۷۳
گر خدا داری ز غم آزاد شو
از خیال بیش و کم آزاد شو
قوتایمان حیات افزایدت
ورد «لا خوف علیهم» بایدت
msadeq
۴۶
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش بدست خویش بنوشت
به آن ملت سروکاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کشت
دختر دریا
۴۰
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
مبین
۳۴
ز من بر صوفی و ملا سلامی
که پیغام خدا گفتند ما را
ولی تأویل شان در حیرتانداخت
خدا و جبرئیل و مصطفی را
s.ahmad Mousavi
۲۷
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
۲۶
گر خدا داری ز غم آزاد شو
از خیال بیش و کم آزاد شو
quran
۲۴
نقش قرآن تا درین عالم نشست
نقشهای کاهن و پایا شکست
فاش گویم آنچه در دل مضمر است
این کتابی نیست چیزی دیگر است
چون بجان در رفت جان دیگر شود
جان چو دیگر شد جهان دیگر شود
1990
۲۱
چشم او جز رؤیت آدم نخواست
نعره بیباکانه زد «آدم کجاست»
چڪاوڪ
۱۸
مرا فرمود پیر نکته دانی
هرامروز تو از فردا پیام است
دل از خوبان بی پروا نگهدار
حریمش جز به او دادن حرام است
Wariapk
۱۷
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زاین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم کهیافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچهیافت مینشود آنم آرزوست
دختر دریا
۱۱
ما ز تخلیق مقاصد زندهایم
از شعاع آرزو تابندهایم
quran
۱۰
محفل ما بی میو بی ساقی است
ساز قرآن را نواها باقی است
زخمهٔ ما بی اثر افتد اگر
آسمان دارد هزاران زخمه ور
ذکر حق ازامتان آمد غنی
از زمان و از مکان آمد غنی
ذکر حق از ذکر هر ذاکر جداست
احتیاج روم و شام او را کجاست
حق اگر از پیش ما برداردش
پیش قومیدیگری بگذاردش
quran
۹
اندرو تقدیرهای غرب و شرق
سرعتاندیشه پیدا کن چو برق
با مسلمان گفت جان بر کف بنه
هر چه از حاجت فزون داری بده
آفریدی شرع و آئینی دگر
اندکی با نور قرآنش نگر
از بم و زیر حیات آگه شوی
هم ز تقدیر حیات آگه شوی
reza
۸
من که دریاران ندیدم محرمی
بر لب دریا بیاسودم دمی
ع.ث
۷
آن کند تعمیر تا ویران کند
این کند ویران که آبادان کند
F.PO
۷
عشق را از تیغ و خنجر باک نیست
اصل عشق از آب و باد و خاک نیست
مبین
۷
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
موج ز خود رفتهئی تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیستم
مبین
۷
خیز که بنمایمت ، مملکت تازهئی
چشم جهان بین گشا ، بهر تماشا خرام
قطرهٔ بی مایهئی گوهر تابنده شو
از سر گردون بیفت ، گیر بدریا مقام
تیغ درخشندهئی ، جان جهانی گسل
جوهر خود رانما ، آی برون از نیام
دختر دریا
۶
گفتم کهیافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچهیافت مینشود آنم آرزوست
دختر دریا
۵
به ساحل گفت موج بیقراری
به فرعونی کنم خود را عیاری
گهی بر خویش میپیچم چو ماری
گهی رقصم به ذوق انتظاری
دختر دریا
۵
در دل را بروی کس نبستم
نه از خویشان نه ازیاران گسستم
نشیمن ساختم در سینهٔ خویش
ته این چرخ گردان خوش نشستم
دختر دریا
۵
سخنها رفت از بود و نبودم
من از خجلت لب خود کم گشودم
سجود زنده مردان میشناسی
عیار کار من گیر از سجودم
usofzadeh.ir
۵
ای که مینازی بذبح گوسفند
ذبح کن خود را که باشی ارجمند
زندگی را میکند نا پایدار
جبر و قهر و انتقام و اقتدار
up
۵
گرچه میدانم که روزی بی نقاب آید برون
تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون
ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک
ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون
تاک خویش از گریههای نیمشب سیراب دار
کز درون او شعاع آفتاب آید برون
ذرهٔ بی مایهئیترسم که ناپیدا شوی
پختهتر کن خویش را تا آفتاب آید برون
در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر
چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون
گر بروی تو حریم خویش را در بستهاند
سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون
دختر دریا
۴
زاین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دختر دریا
۴
جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟
جمالش جلوهء بی پردهٔ کیست؟
مرا گوئی که از شیطان حذر کن
بگو با من که او پروردهٔ کیست؟
دختر دریا
۳
چه پرسی از نماز عاشقانه
رکوعش چون سجودش محرمانه
تب و تابیکی الله اکبر
نگنجد در نماز پنجگانه
دختر دریا
۳
روم راهی که او را منزلی نیست
usofzadeh.ir
۳
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جانسپردن زندگیست
آزماید صاحب قلب سلیم
زور خود را از مهمات عظیم
usofzadeh.ir
۳
راست میگویم عدو همیار تست
هستی او رونق بازار تست
هر که دانای مقامات خودی است
فضل حق داند اگر دشمن قوی است
