بعد یاد خاطرهٔ قدیمی مضحکی افتادم مربوط به پیش از آشنایی با زنم. هر هفته میرفتم استخر و هر هفته لب استخر دختری به من لبخند میزد و سلام میکرد. در همان مسیری که من شنا میکردم شنا میکرد. تا چند ماه، تمام هفتهٔ من حول آن دیدار کوتاه لب استخر میگذشت، تا جایی که حتی یک روز تا رختکن دویدم که مبادا رفته باشد. هیچوقت دربارهٔ هیچچیز حرف نزدیم. فقط میگفت شنای خوبی داشته باشید، یا همچو چیزی. ولی هربار که نگاهم میکرد و چیزی میگفت حس میکردم انگار مرکز دنیای او هستم. تا چند ماه به همین شکل با هم روبهرو شدیم، بعد دیگر پیداش نشد. چند ماه بعد با زنم آشنا شدم ولی آن اوایل، توی رختخواب، چشمها و لبخند این شناگر را مجسم میکردم. همین.