جملات زیبای کتاب ژان کریستف (جلد ۱) | طاقچه
تصویر جلد کتاب ژان کریستف (جلد ۱)subscriptionAvailable

کتاب ژان کریستف (جلد ۱)

نوع کتاب
۳.۷(از ۲۳ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پویا پانا
۱۵
بیش‌تر مردم در بیست یا سی‌سالگی می‌میرند. از این مرز که بگذرند، دیگر، سایه خویش، بیش نیستند؛ مانده زندگانی‌شان تنها به ادا درآوردن، سپری می‌شود و با شیوه ناآگاه‌تر و زننده‌تر، آن چه را که زمانی که زنده بوده‌اند، گفته، کرده، اندیشیده و دوست داشته‌اند، روز به روز واگو می‌کنند.
پویا پانا
۱۴
آن کس که خورشید و زندگانی در درون دارد، چه نیاز که در برون به جست و جو برخیزد؟
سپیده
۱۰
وقتی که انتخاب کردی، دیگر برگشتی نیست. تنها، به وظیفه خود شرافتمندانه، عمل کردن می‌ماند و بس.
پویا پانا
۹
هر دو آزار می‌دیدند، ــ آزار یکدیگر را آزردن.
سپیده
۵
هدیه به جان‌های آزاد همگی جهانیان، که رنج می‌برند، پیکار می‌کنند، و پیروز می‌شوند.
پویا پانا
۵
دنیا تهی است، زندگانی تهی است، همه چیز تهی است. دیگر نمی‌توانی، دم برآوری. اندوهی است کشنده.
esrafil aslani
۴
ژرف‌ترین گوشه‌های اندیشه، هیچ‌گاه آن نیست که با آوای بلند برزبان می‌آید.
Maede_smi
۳
. آن گاه که فرصت اندک است و گفتار سنجیده، تو واژه‌ای بیش بر زبان نمی‌آوری و خو می‌گیری که جز به آنچه که ناگزیر است، نپردازی. بدین سان تو که مجال زیستن نداری، دو برابر خواهی زیست.
پویا پانا
۳
گناه آنان چه بود که بردگی در جانشان ریشه داشت! نمی‌توانستند باور دارند که می‌توان به گونه‌ای دیگر بود.
mahyas
۲
«همواره نشان دادن یگانگی آدمی، با همه شکل‌های گوناگونش. نخستین هدف هنر، همانند دانش، باید همین باشد. هدف ژان ــ کریستف، همین است.»
پیمان
۲
دیدن و داوری کردن، تنها آغاز راه است. و سپس، کردار. آن چه که می‌اندیشی، آن چه که هستی، باید دلاوری کردارش را داشته باشی. ــ دلاوری باش و آن را بر زبان بیاور! دلاور باش و آن را بکار بند!
پیمان
۲
ای یادهای دلنشین، ای نگاره های نیک خواه، که سراسر زندگانی، هم‌چون آوای یک پرواز خوشنوا، زمزمه می کنید!...دیر زمانی بعد، به سفرهایی که می‌روی، شهرهای بزرگ، دریاهای خروشان، چشم ــ اندازهای خیال‌انگیز، سیماهای دوست‌داشتنی یا آن گوشه بی پیرایه باغ که هر روز از پشت پنجره و از پس ابر بخاری برخاسته از دهان کوچک برشیشه نهاده کودک بیکار، دیده می‌شود، به درستی و روشنی تابناک این گردش‌های دوران کودکی، بردل و جان نمی‌نشیند...
پیمان
۲
دهشتناک‌اند مردمی که هیچ چیز نیستند. چون وزنه‌ای بی‌جنب و جوش، رها در فضا؛ هر دم می‌خواهند فرو افتند، بی‌چون و چرا باید فرو افتند؛ و در این فروافتادن خویش، همه آن کسان را که با ایشانند، با خود می‌کشانند.
پیمان
۲
آن گاه که فرصت اندک است و گفتار سنجیده، تو واژه‌ای بیش بر زبان نمی‌آوری و خو می‌گیری که جز به آنچه که ناگزیر است، نپردازی. بدین سان تو که مجال زیستن نداری، دو برابر خواهی زیست.
پویا پانا
۲
دیگران به چه کار من می‌آیند؟ آن‌چه را که می‌اندیشند و آن‌چه را که همیشه درباره من خواهند اندیشید، خوار می‌شمارم.
پویا پانا
۲
ستیز به چه کار می‌آمد؟ هیچ چیز هستی نداشت، نه زیبایی، نه زشتی، نه خدا، نه زندگانی، نه هستی، به هر شکل و نمود.
پویا پانا
۲
و حتّی آئینی که جهان هستی را به گردش می‌آورد، آزاد نیست، و تنها مرگ ــ شاید ــ آزادی می‌بخشد و بس.
پویا پانا
۲
گردش روزگار، به کام نیست. آن کس که مهر می‌ورزد، مهر نمی‌بیند. آن کس مهر می‌بیند، که هیچ مهر نمی‌ورزد. آن کس که مهر می‌ورزد و مهر می‌بیند، دیر یا زود، یک روز از مهرش جدا می‌افتد... رنج می‌بری... رنج می‌دهی. و همواره، آن کس که رنج می‌برد، شوریده بخت‌ترین نیست.
پویا پانا
۲
هرکس در ژرفای هستی خویش، گورستانکی دارد از هستی آنان که دوست داشته است. آن‌ها سال‌های سال، در آن جا می‌آرامند، بی‌آن که هیچ چیز بیدارشان کند. امّا روزی فرا می‌رسد، ــ و همه آن را می‌دانند، ــ که مُغاک شکافته می‌شود.
پویا پانا
۲
حتّی برای هرزگی، به هوشمندی بیشتر نیاز است.
پویا پانا
۲
چه قدر زندگانی، پوچ است!»...
anita
۲
«روزی برای نبردهای تازه، از نو زاده می‌شوم ...»
عمادی
۲
گناه آنان چه بود که بردگی در جانشان ریشه داشت! نمی‌توانستند باور دارند که می‌توان به گونه‌ای دیگر بود.
Saleh Ghs
۲
هرزه‌ترین زنان را که خاموش بمانند بر همه زنان پاکدامن پارسا که هیاهو کنند، برتر می‌شمارد.
صنوبر
۱
شاید، در دیدگان مادرش، نوازشی می‌دید که او را به فریاد و فغان وامی‌داشت.
پویا پانا
۱
نوای زنگ‌ها، او را سخت اندوهگین می‌کرد؛ زیرا به یاد آرزوهای برباد رفته‌اش می‌افتاد.
پویا پانا
۱
نوای زنگ‌ها، او را سخت اندوهگین می‌کرد؛ زیرا به یاد آرزوهای برباد رفته‌اش می‌افتاد.
پویا پانا
۱
کودکان، به ستایش نیازمندند!
پویا پانا
۱
آن گاه که شاد بود، هیچ‌گاه به خدا نمی‌اندیشید، امّا کم و بیش آماده بود که او را باور دارد. آن گاه که اندوهگین بود، به او می‌اندیشید، امّا هیچ‌گاه، او را باور نداشت. به دیده او باور ناکردنی می‌نمود که خدایی باشد و، تیره روزی و نادرستی را روا دارد. و آن‌گاه، او بسیار اندک به این دشواری‌ها می‌پرداخت.
پویا پانا
۱
هیچ آفریده‌ای آزاد نیست،