جملات زیبا از متن کتاب آقای ساتکلیف مرد همه فن حریف! | طاقچه
تصویر جلد کتاب آقای ساتکلیف مرد همه فن حریف!

کتاب آقای ساتکلیف مرد همه فن حریف!

مدرسه عجیب‌و‌غریب‌تر (جلد دوم)

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
دن گاتمن، محبوبه نجف خانی
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
👸🏻ملکه فاطمه👸🏻
۳
وقتی همهٔ بچه‌ها فهمیدند خانم الامنتری گم شده، دست از گریه کردن و جیغ زدن برداشتند و از ترس خشکشان زد. همه نگران خانم الامنتری بودند. آقای ناوال گفت: «مطمئنم یکی دو دقیقهٔ دیگر برق می‌آید و خانم الامنتری را پیدا می‌کنیم. فعلاً از همگی می‌خواهم که آرام باشید.» آرام؟ آخه کی می‌تواند وقتی برق رفته و یک خانم نودساله که اسمش روی مدرسه‌مان است، غیبش زده، آرام باشد؟ همهٔ معلم‌ها گفتند: «الا؟ کجایید
دکتر بازیگوش😝
۱
همهٔ دخترها فریاد زدند: «وااای! آن سنجاب بانمک را ببینید. خیلی ناز و مامانی است!» همهٔ پسرها فریاد زدند: «بکشیدش!» توی سالن دویدیم دنبال سنجاب. اصلاً نمی‌دانستم ا گر می‌گرفتیمش، قرار بود باهاش چه‌کار کنیم، اما به‌هرحال خیلی کِیف داشت.
دکتر بازیگوش😝
۰
وقتی بزرگ می‌شویم، حتماً یک مادهٔ شیمیایی توی مغزمان ترشح می‌شود و بعد یک‌دفعه، شروع می‌کنیم به خوردن چیزهایی مثل قهوه و سبزیجات و کراوات می‌زنیم و به نمایشگاه‌های صنایع‌دستی می‌رویم. چون هیچ‌جور دیگری نمی‌شود توضیح داد که چرا آدم‌بزرگ‌ها به میل خودشان این‌جور‌ کارها را می‌کنند.
دکتر بازیگوش😝
۰
آقای ساتکلیف گفت: «خیلی آسان است. آب از توی این لوله می‌رود به آن قسمت و بعد چکه‌چکه می‌آید بیرون. این یکی هم کلید جریان برق را می‌فرستد به اِلِمنت گرمایشی...» اِل‌وبِل و یک مشت از این حرف‌ها... «حسگرها...» اِل‌وبِل... «فیوزها از داغ شدن زیاد آن جلوگیری می‌کنند...» اِل‌وبِل... «شیر یک‌طرفه...» اِل‌وبِل... «سیستم تصفیه...» اِل‌وبِل... آقای ساتکلیف حدود صد میلیون دقیقه یک‌ریز اِل‌وبِل کرد. طوری توضیح می‌داد که انگار توی دستگاه قهوه‌ساز، یک سفینهٔ فضایی بود.
دکتر بازیگوش😝
۰
آقای ساتکلیف صفحهٔ پشت کامپیوتر را باز کرد و با پیچ‌گوشتی دنبال چیزی گشت. بعد گفت: «فهمیدم چه مشکلی دارد. پردازشگر موازی خارجی شما نمی‌تواند به گیگافلاپ کافی برای بیت‌نگاشت پروتُکُل باینِری، یا صفر و یکی، دسترسی داشته باشد...» و اِل‌وبِل و یک مُشت از این حرف‌ها... «تنها چیزی که لازم داریم یک فایِروال یا دیوار امنیتی جدید است که برای کامپیوتر بارگذاری کنیم تا شبکه بتواند بُرد اصلی شما را دوباره راه‌اندازی کند و پهنای باند سریال را به حداکثر برساند.» و باز اِل‌وبِل و یک مشت از این حرف‌ها.
دکتر بازیگوش😝
۰
حتماً آقای ساتکلیف از دستم عصبانی شده بود که اختراعش را دوست نداشتم، چون مثل برق از پیش ما رفت. اما وقتی می‌خواست از در سالن برود بیرون، اصلاً باورتان نمی‌شود چه اتفاقی افتاد. روی آب‌میوه‌ای که کف سالن ریخته شده بود سُر خورد و پخش زمین شد! و وقتی خورد زمین، باورتان نمی‌شود چه اتفاقی افتاد. کیف‌پولش از توی جیبش افتاد بیرون! و وقتی کیف‌پولش از توی جیبش افتاد بیرون، باورتان نمی‌شود چه اتفاقی افتاد. من پریدم روی کیف‌پولش. روی کیف که پریدم، درش را باز کردم و به اسم روی گواهینامهٔ رانندگی‌اش نگاه کردم. باورتان نمی‌شود اسم آقای ساتکلیف چه بود.
دکتر بازیگوش😝
۰
آقای ناوال توی میکروفون گفت: «شاید بعضی‌ها بگویند مدرسهٔ الامنتری قدیمی است. بعضی‌ها بگویند مدرسه دارد خراب می‌شود. اما من نمی‌گویم. مدرسهٔ ما برای خودش شخصیت دارد.» اِل‌وبِل و یک مشت از این حرف‌ها. «و مدرسهٔ ما برای خودش تاریخ دارد.» اِل‌وبِل و یک مشت از این حرف‌ها. «و مدرسهٔ ما...» باز اِل‌وبِل و یک مشت از این حرف‌ها. سخنرانی آقای ناوال راستی‌راستی حوصله‌سربر بود. بعدش شهردار دومانزه رفت روی صحنه تا سخنرانی کند. شهردار گفت: «اِل‌وبِل، اِل‌وبِل، اِل‌وبِل، اِل‌وبِل، اِل‌وبِل، اِل‌وبِل، اِل‌وبِل، اِل‌وبِل...» و یک مشت از این حرف‌ها.
دکتر بازیگوش😝
۰
آقای ناوال گفت: «مطمئنم یکی دو دقیقهٔ دیگر برق می‌آید و خانم الامنتری را پیدا می‌کنیم. فعلاً از همگی می‌خواهم که آرام باشید.» آرام؟ آخه کی می‌تواند وقتی برق رفته و یک خانم نودساله که اسمش روی مدرسه‌مان است، غیبش زده، آرام باشد؟
دکتر بازیگوش😝
۰
وقتی چشمش به ما افتاد، گفت: «دارم می‌روم.» آندریا گفت: «خوشحالم حالتان خوب است، خانم منتری. باز هم به مدرسهٔ ما می‌آیید؟» الامنتری جواب داد: «ابداً! مگر نَعشَم بیاید اینجا.» هورااا! قرار است نعش الامنتری بیاید مدرسه‌مان! وقتی ماشین رسید تا الامنتری را ببرد خانه‌اش، همه گفتیم: «خداحافظ.»
دکتر بازیگوش😝
۰
حدود نیم متر آن‌طرف‌تر، یک سنجاب زنده به من زل زده بود! من، رایان، آندریا و الکسیا جوری مثل برق از توی سوراخ رفتیم بیرون که انگار کله‌مان آتش گرفته بود. باید خودتان آنجا بودید و می‌دیدید! احساس می‌کردم الان است که بمیرم! وقتی از توی سوراخ رفتیم بیرون، رایان از من پرسید: «ا گر خرابکار سیم‌های برق را جویده، پس چرا برق آن را نگرفته؟» بهش گفتم: «حتماً قدرت سوپر سنجابی دارد.»
دکتر بازیگوش😝
۰
خانم ژیرارده گفت: «خانم منتری خیلی ریزه‌میزه است، هرجایی می‌تواند باشد.» شهردار گفت: «حتماً باید پیدایش کنیم. ا گر اتفاقی برایش بیفتد، روز انتخابات، رأی‌دهنده‌ها من را مقصر می‌دانند و به من رأی نمی‌دهند.» همهٔ آدم‌بزرگ‌ها حسابی نگران شده بودند، به‌جز یک نفر. خانم لی‌لی، خبرنگار روزنامهٔ محلی. خانم لی‌لی با شوق‌وذوق گفت: «حالا‌ یک داستان خوب دارم! از حالا می‌توانم تیتر روزنامه را ببینم: خانم الامنتری، معلم سابق، یک‌دفعه آب شد و فرورفت توی زمین! پلیس مات‌ومبهوت مانده! بالاخره خبر داغ و دست‌اولی را که تمام عمر منتظرش بودم به دست آوردم!» گفتم: «مواظب باشید دستتان نسوزد!»
دکتر بازیگوش😝
۰
آقای فازی گفت: «حالا که اینجا هستید، می‌شود یک نگاهی هم به تختهٔ هوشمند بیندازید؟ از دیروز کارمان را لَنگ گذاشته.» گفتم: «آره، واقعاً دستگاه به‌دردنخوری است. باید به‌جای تختهٔ هوشمند اسمش را بگذارند تختهٔ خنگمند!» آقای فازی پرسید: «می‌توانید درستش کنید؟» آقای ساتکلیف گفت: «باشد. مشکلی نیست. من فقط باید مشکل بُردار بلوتوث آنالوگ را رفع کنم...» و اِل‌وبِل و یک مشت از این حرف‌ها.
دکتر بازیگوش😝
۰
وقتی آقای ساتکلیف تختهٔ هوشمند را روشن کرد، همه برایش دست زدیم و هورا کشیدیم. آقای ساتکلیف گفت: «من فقط وظیفه‌ام را انجام دادم. وقتی ببینم چیزی خراب است، دلم می‌خواهد درستش کنم.» پرسیدم: «می‌توانید مُخ آندریا را هم درست کنید؟ چون خراب است و خوب کار نمی‌کند.» رایان گفت: «گل گفتی!»
دکتر بازیگوش😝
۰
من عاشق کیکم! می‌خواستم از سالن استفراغات بدوم بیرون که آقای ساتکلیف من را گرفت و گفت: «اوه‌اوه! نه با این سرعت. کف سالن لیز است. ممکن است بخوری زمین و جایی‌ات آسیب ببیند. دلم می‌خواهد دستت را بگیرم.» چی؟ این اسم یکی از آهنگ‌های گروه بیتل‌ها بود! من به الکسیا نگاه کردم. الکسیا به رایان نگاه کرد. رایان به مایکل نگاه کرد. مایکل به بیلی نگاه کرد. بیلی به آندریا نگاه کرد. و همه با حرکت لب یک چیز گفتیم. «دلم می‌خواهد دستت را بگیرم؟» دیدید؟ بهتان که گفتم، آقای ساتکلیف یکی از بیتل‌ها بود!
دکتر بازیگوش😝
۰
«اسم من لی‌لی است و برای روزنامهٔ محلی پرسشگر کار می‌کنم. ما آخرین خبرها و رویدادها را توی روزنامه‌مان چاپ می‌کنیم. می‌شود از شما بچه‌ها چند تا سؤال کنم؟» من و الکسیا هم‌زمان جواب دادیم: «بله، البته.» خانم لی‌لی پرسید: «اسمت چیه، پسرجان؟» گفتم: «اسم من اِی. جِی. است و از مدرسه خیلی بدم می‌آید.» خانم لی‌لی گفت: «سلام، دختر جان. اسم تو چیه؟» الکسیا گفت: «اسم من اِی. جِی. است و از مدرسه خیلی بدم می‌آید.» خانم لی‌لی از ما پرسید: «اسم هردوتایتان اِی. جِی. است؟» «بله.» «و هردو از مدرسه بدتان می‌آید؟» «بله.»
دکتر بازیگوش😝
۰
«اسم من لی‌لی است و برای روزنامهٔ محلی پرسشگر کار می‌کنم. ما آخرین خبرها و رویدادها را توی روزنامه‌مان چاپ می‌کنیم. می‌شود از شما بچه‌ها چند تا سؤال کنم؟» من و الکسیا هم‌زمان جواب دادیم: «بله، البته.» خانم لی‌لی پرسید: «اسمت چیه، پسرجان؟» گفتم: «اسم من اِی. جِی. است و از مدرسه خیلی بدم می‌آید.» خانم لی‌لی گفت: «سلام، دختر جان. اسم تو چیه؟» الکسیا گفت: «اسم من اِی. جِی. است و از مدرسه خیلی بدم می‌آید.» خانم لی‌لی از ما پرسید: «اسم هردوتایتان اِی. جِی. است؟» «بله.» «و هردو از مدرسه بدتان می‌آید؟» «بله.»