
بریدههایی از کتاب بندر فیلی
۴٫۹
(۱۲)
مردهها تنها چیزهایی هستند که نیازی نیست از آنها بترسید.
B.HM
اگر نفرت را نفهمی هیچچیز نخواهی فهمید. شما هم آدمی هستی که نمیدانی نفرت چیست. برای همین تلاش نکن از تاریخ این مملکت سر در بیاوری.
Toktam
دهان چه فایدهای دارد وقتی نتوانی با آن حرف بزنی؟
B.HM
دزدی از دزد، دزدی حساب نمیشود.
B.HM
ترحم چیز بدی است بندر، بدترین چیز دنیا است.
B.HM
گاهی وقتها انسانها میتوانند خیلی ناامیدت کنند.
B.HM
انسان در ذات خود کشتن را دوست دارد.
B.HM
«آمریکاییهای بیشرف! همهچیز را ویران میکنند. اما از آمریکاییها بیشرفتر رهبر ابله ماست. ببین! جنگ میخواستی؟ این هم جنگ.»
Bud
هر چیزی که داشت غرق میشد، اجازه بدهی غرق شود.
B.HM
میخواهم روزی یاد بگیری هر چیزی که داشت غرق میشد، اجازه بدهی غرق شود. من کسانی که به فکر نجات غریقها هستند دوست ندارم. حتی اگر غریق خودم باشم.
B.HM
اما انسان چیزهایی که از مردهها یاد میگیرد دیرتر فراموش میکند.
یگانه گلپذیر
«باید بدون استراحت مانند کارخانه کار کنیم. اگر کارخانههایی داریم که کفش یا ربگوجه تولید میکند، ما جسد تولید میکنیم. کاملاً مانند کارخانه، این مردهها محصول خط تولید ما هستند.»
یگانه گلپذیر
خانه! کلمهای که هزارانبار در زندگیاش شنیده بود. چیزی که همیشه همه داشتند جز او. همه دیده بودند جز او. همه میدانستند معنیاش چیست جز او. همه ارزشش را میدانستند جز او. همه اهمیت داشتن یا از کفدادن آن را میدانستند جز او. متعجب چندبار گفت: «خانه...
یگانه گلپذیر
اینجا جای خوبی برای مردن نیست... اگر خواستی بمیری صبر کن تا در جایی بهتر بمیری.
Bud
«اما علم چه فایدهای دارد وقتی نتواند در برابر یک جاسوس احمق حزب از تو مراقبت کند. خواندن و نوشتن و اندکی ریاضی بلدبودن کافی است. بیش از این نیازی نیست. باید یاد بگیری چگونه زنده بمانی. چطور از این زندان بیرون بروی و نجات پیدا کنی.»
Bud
رئیس کلانتری در مصیب به او گفت: «بیشتر زمان زندگی برای تلفکردن است. بقیهاش هم فاجعه است.» در راه بغداد به حرف پلیس فکر میکرد. احساس کرد حق با پلیس است. اینکه زمان بدون انجام هیچ کاری بگذرد یک نوع خوشبختی است.
B.HM
خانه کلمهای جادویی است که تا پایان زندگیاش به شکلی عجیب او را تکان میدهد.
یگانه گلپذیر
شهر بغداد پر از آدمهایی است که او آنها را نمیشناسد. بعید نیست شهرهای دیگر هم باشند که پر از آدم باشند. او چطور اینهمه آدم را دوست داشته باشد یا بدش بیاید بیاینکه بشناسدشان؟
یگانه گلپذیر
نمیشود درهمشکستن را در بچهها دید
یگانه گلپذیر
قاضیها دنبال اطلاعات بودند نه حقیقت. حقیقت در آن ترس و تنهایی و انتظارهای طولانی بود، که به وسیلهٔ کلمات نمیشود آنها را تعریف کرد و وارد پروندهها نمیشوند.
یگانه گلپذیر
«نوفل همهٔ مردهها منتظر من هستند. من هم کلمات را ندارم. بهخاطر من یکبار دیگر میمیرند. با سکوت من بار دیگر میمیرند.»
یگانه گلپذیر
پزشکان میتوانند این احساس را در من به وجود بیاورند که آزادم؟» «میتوانند. دکتر خوب، ملای خوب، سیاسی خوب، رهبر خوب میتوانند این احساس را درونت به وجود بیاورند.» «یعنی بیاینکه آزادی داشته باشی احساس میکنی آزاد هستی؟» «بله بندر درست است. اصل کار هم احساس است...»
یگانه گلپذیر
در زندان فقط دو چیز یاد گرفته بود؛ بیخیالی و ناامیدی. بیخیالی را از جلادها یاد گرفته بود و ناامیدی را از محکومین. هر دوی این نیروها در جانش ریشه دوانده بودند.
یگانه گلپذیر
«شادی پس تو نمیدانی عشق چیست، مگر نه؟» «نمیدانم. ولی میدانم اگر عاشق کسی بشوی و او را اعدام کنند خیلی غمگین میشوی، این دانستن نمیخواهد.»
B.HM
زندگی از هر نظر ویران است. شایستهٔ هیچچیزی نیست، اما دوستش دارم
B.HM
«یسرا خانم ما آدمها راهحلی نداریم.»
B.HM
مانند ابری که از آسمان گذشته باشد فراموشش کن
B.HM
خیلی وقتها احساس میکنم خوشبختم که خیلی چیزها را نمیفهمم.
B.HM
آدم به کلمات زیادی نیاز دارد تا بتواند زندگی کند.
B.HM
«هزاران نفر هستند که در بند اعدامیها نیستند. اما یک ساعت دیگر یا امشب یا فردا میمیرند بیاینکه خود بدانند. من هم طوری رفتار میکنم انگار که ندانم بهزودی میمیرم
behnam
حجم
۳۸۱٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۳۴ صفحه
حجم
۳۸۱٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۳۴ صفحه
قیمت:
۲۹۰,۰۰۰
تومان