باید بگذارم فکرها هر چهقدر دوست دارند بیایند و بروند، شلوغ کنند، مأیوسم کنند، دیوانهام کنند. کاریشان ندارم. اگر به یکی از آنها گیر بدهم، لج میکند و رد نمیشود. گویا بهترین راه تماشا کردن است. خیلی سال است که دارم فکرهایم را تماشا میکنم. مثل یک شاهد، مثل یک ناظر؛ قضاوت کردن ممنوع، زوم کردن ممنوع، گیر دادن ممنوع، نظر دادن ممنوع.
احساس آدمی را دارم که کنار خیابان ایستاده و دارد رهگذرها را نگاه میکند. بگذار رد شوند و بروند. بگذار هر جور دوست دارند رژه بروند. بیشترشان زشتاند، معیوباند. از جلو چشمم رد میشوند و کجوکولهتر از قبل برمیگردند. کاش آن وسطها چاهی چیزی بود، میافتادند توش، میمردند. نه، نه، آرزو نکن. قضاوت نکن. هیچ غلطی نکن. فقط شاهد باش، ناظر باش و تماشا کن. اما تا کی قرار است ادای شاهد بودن را دربیاورم؟ تا کی قرار است ژست بیطرفی به خودم بگیرم؟ ژست بیاعتنایی و بیتوجهی