جملات زیبای کتاب آدم های زندگی قبلی | طاقچه
تصویر جلد کتاب آدم های زندگی قبلی

بریده‌هایی از کتاب آدم های زندگی قبلی

نویسنده:فریبا وفی
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۴از ۳۴ رأی
۳٫۴
(۳۴)
باید بگذارم فکرها هر چه‌قدر دوست دارند بیایند و بروند، شلوغ کنند، مأیوسم کنند، دیوانه‌ام کنند. کاری‌شان ندارم. اگر به یکی از آن‌ها گیر بدهم، لج می‌کند و رد نمی‌شود. گویا بهترین راه تماشا کردن است. خیلی سال است که دارم فکرهایم را تماشا می‌کنم. مثل یک شاهد، مثل یک ناظر؛ قضاوت کردن ممنوع، زوم کردن ممنوع، گیر دادن ممنوع، نظر دادن ممنوع. احساس آدمی را دارم که کنار خیابان ایستاده و دارد رهگذرها را نگاه می‌کند. بگذار رد شوند و بروند. بگذار هر جور دوست دارند رژه بروند. بیش‌ترشان زشت‌اند، معیوب‌اند. از جلو چشمم رد می‌شوند و کج‌وکوله‌تر از قبل برمی‌گردند. کاش آن وسط‌ها چاهی چیزی بود، می‌افتادند توش، می‌مردند. نه، نه، آرزو نکن. قضاوت نکن. هیچ غلطی نکن. فقط شاهد باش، ناظر باش و تماشا کن. اما تا کی قرار است ادای شاهد بودن را دربیاورم؟ تا کی قرار است ژست بی‌طرفی به خودم بگیرم؟ ژست بی‌اعتنایی و بی‌توجهی
کاربر ۲۲۸۳۶۰۱
عمویش گفته بود که دلتنگی بد نیست، گریه هم بد نیست، ولی جایش مهم است. غصه باید جای مخصوص به خودش را داشته باشد. مثل هر چیز دیگری در این دنیا. مهم هم هست که آدم جایش را بشناسد؛ یعنی بتواند در زندگی‌اش یک جای مشخص برای دلتنگی بسازد.
بهار
آدم وقتی می‌میرد همهٔ رازهایش را با خودش به گور نمی‌برد. چندتایی‌شان بیرون می‌مانند و می‌افتند دست کسی که دارد همان دوروبر می‌پلکد.
eli
ولی هر ننه‌قمری رو که تو زندگی قبلیت بوده، خواهرزاده و عمه‌زاده و نمی‌دونم ناهیدخانم و اکبرآقا، از تبریز و تهران جمع کرده‌ای ریخته‌ای تو چمدونت، آورده‌ای‌شون این‌جا. خب عزیز من، اگه این جماعت این‌قدر جذاب بودن می‌موندی باهاشون.»
کاربر ۲۲۸۳۶۰۱
از وقتی آمده‌ام آلمان هیچ‌چیز را کامل نفهمیده‌ام. احساس آدمی را دارم که همیشه غذای قروقاتی و نصفه‌نیمه می‌خورد. تا قبل از این حتی نمی‌دانستم چنین حسی وجود دارد. دلم برای تمام چیزهای آشنای زندگی‌ام تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد برگردم خانه. دلم می‌خواهد زنگ بزنم به زبان خودم از دکتر وقت بگیرم؛ نامه‌ها را به زبان خودم بخوانم؛ بی‌هیچ فاصله‌ای به حرف‌های دیگران گوش بدهم؛ ناگفته‌ها را با یک اشاره بگیرم. دلم می‌خواهد این فاصلهٔ دردناک بین خودم و دنیا را از میان بردارم.
بهار
لابد آزادی همین است که کسی کاری به کار آدم نداشته باشد؛ که کسی سؤال‌پیچش نکند؛ که هیچ چشمی در انتظارِ توضیح تعقیبش نکند؛ که هیچ‌وقت به خاطر احساساتی که از او ساطع شده مؤاخذه نشود؛ که کسی نخواهد از ریز کارهایش سر دربیاورد؛ که حتی خود آدم هم گیر ندهد به خودش.
باران
«فکر می‌کنم آدم به گذشته‌ش نیاز داره.» و منظورم از آدم خود اوست. «چه نیازی به گذشته‌ت داری، خانم‌جان؟» چیزی توی مغزم جرقه می‌زند: «گذشته چراغ راه آینده‌ست.»
باران
پنجره را باز می‌کنم؛ بفرما برو بیرون. عقل ندارد. نمی‌تواند حتی منافع خودش را تشخیص دهد. نمی‌تواند بفهمد که این پنجرهٔ باز به خاطر اوست، راه آزادی اوست. می‌تواند بال بزند و هر جا خواست برود. اما توی اتاق دور خودش می‌چرخد.
MaaM
ما که نه پدر و مادرمون رو خودمون انتخاب کرده‌یم، نه فامیل‌مون رو، نه قدوقواره‌مون رو، نه جایی که به دنیا اومده‌یم و نه خیلی چیزهای دیگهٔ زندگی‌مون رو، دست‌کم دوست‌هامون رو که می‌تونیم خودمون انتخاب کنیم.
باران
می‌دونی چیه، خانم‌جان، اگه جایی رو خیلی دوست داشته باشی اون‌جا می‌شه خونه‌ت.
باران
تا دیروقت درس می‌خوانم بلکه خودم را برسانم. کلاس منتظر من نمی‌ماند. هیچ‌کس و هیچ‌چیز منتظر آدم نمی‌ماند.
باران
من هم حرف اضافه هستم این‌جا. فقط با کلمهٔ قبلی و بعدی‌ام معنی پیدا می‌کنم؛ با کلمهٔ قبل از خودم شکلم عوض می‌شود. با فعل بعد از خودم هم همین‌طور. باید مدام توی جمله حرکت کنم و برقصم تا که جاگیر شوم.
باران
حواسم مثل مگس خل‌وچلی درمی‌رود از دستم؛ می‌نشیند روی چانهٔ جمع‌شدهٔ زن موپنبه‌ای؛ می‌پرد به دست‌های بستهٔ مادرم روی تخت بیمارستان؛ زوم می‌کند روی رژ نارنجی زن مجارستانی؛ هم‌زمان بالاپشت‌بام خانه است، در بحر دهان فریادزنِ وحید که شعار می‌دهد؛ بی‌دلیل فرود می‌آید روی کش موهایم که جلو آینه توی ایران جا مانده
کاربر ۲۲۸۳۶۰۱
کسی دست‌وبالم را نبسته؛ کسی تحت فشارم نگذاشته؛ کسی محتاج من نیست؛ کسی نیست که روی تصمیم‌گیری و انتخابم اثر بگذارد. کمی مثل مردن است. زندگی به‌ات یادآوری می‌کند که نیازی به تو ندارد، بدون تو هم اموراتش می‌گذرد.
کاربر ۱۵۴۸۳۴۴
از بی‌عدالتی بیزار بود، همین‌طور از مادیات، از زندگی بدون هدف، از آدم‌های بدون اصول.
باران
در همه‌حال هم پنجره‌ها را باز می‌گذارد. تنها چیزی که لازم دارد هوای تازه است
باران
چه‌طور آدم می‌تواند فرق دو گریه را توضیح دهد؟ پدرم که مرد، گریه‌ام برای خودم هم بود؛ فکر می‌کردم چیز مهمی را از دست داده‌ام. شاید هم ترسیده بودم. یا چه می‌دانم، شاید از دست دادن پدر آن روزها اتفاق هولناکی بود. مادرم که مرد، گریه‌ام فقط برای خود او بود؛ درد کشید.
کاربر ۲۹۶۹۴۵۰
فکرم می‌رود پیش مادرم و غم همیشگی‌اش. می‌گفت هیچ‌وقت پدرش را نمی‌بخشد: «نذاشت برم مدرسه. چشم‌هام رو ازم گرفت.»
بهار
شهر را به دنبال حروف اضافه زیر پا می‌گذارم. همه‌جا هستند. زوم روی کف ایستگاه مترو هست. چندتا هم روی دیوارهایش است. روی آگهی‌های تبلیغاتی. روی بدنهٔ اتوبوسی که ایستگاه را ترک می‌کند. از پیدا کردن‌شان خوشحال می‌شوم. دنبال ربط‌شان با کلمهٔ قبلی و بعدی می‌گردم، انگار که بخواهم جایگاه‌شان را بدانم. یک جورهایی با پیدا کردن جایگاه خودم مرتبط شده‌اند. من هم حرف اضافه هستم این‌جا. فقط با کلمهٔ قبلی و بعدی‌ام معنی پیدا می‌کنم؛ با کلمهٔ قبل از خودم شکلم عوض می‌شود. با فعل بعد از خودم هم همین‌طور. باید مدام توی جمله حرکت کنم و برقصم تا که جاگیر شوم.
whatreaderssara
آدم وقتی می‌میرد همهٔ رازهایش را با خودش به گور نمی‌برد. چندتایی‌شان بیرون می‌مانند و می‌افتند دست کسی که دارد همان دوروبر می‌پلکد.
MaaM
نمی‌شود با حرف زدن کم و زیادش کرد. باید به طور طبیعی وجود داشته باشد و به مقدار کافی. و اگر وجود نداشته باشد، عالم‌وآدم هم نمی‌توانند کاری بکنند.
Narges Nazif
دلم به حال گدایی که توی مترو لیوان کاغذی‌اش را می‌گیرد جلوم هم نمی‌سوزد. به حال دائم‌الخمری که زیر پل می‌خوابد هم دلم نمی‌سوزد.
باران
پیرزن، بی‌اعتنا به من، انگار دارد با درخت زغال‌اختهٔ روبه‌رو که همهٔ میوه‌هایش روی زمین ریخته حرف می‌زند: «ولی زندگی خیلی کوتاهه.» کف دست‌های کوچک پرچروکش را از هر طرف به هم نزدیک می‌کند و کوتاهی و باریکیِ زندگی را نشانم می‌دهد. آه می‌کشم. موافق نیستم: «گاهی وقت‌ها خیلی هم طولانیه.»
باران
یاد حرف مشتاق می‌افتم: «این‌ها نمی‌خوان دربارهٔ ما بدونن. توی دانشگاه‌هاشون دربارهٔ ما مطالعه می‌کنن، تحقیق می‌کنن، کتاب می‌نویسن. به شهرهای ما سفر می‌کنن، غذاهای ما رو امتحان می‌کنن، از مزه‌شون تعریف می‌کنن، فرش‌ها و صنایع‌دستی ما رو تحسین می‌کنن، شعر و فرهنگ ما رو دوست دارن، از شرایط سیاسی‌مون هم تا حدی باخبرن. کنجکاوی‌شون در این حده. دیگه نمی‌خوان بدونن الآن تویی که این‌جا نشسته‌ای چه مشکلی داری، چه درامی داری. چیز بیش‌تری نمی‌خوان. این چیزِ بیش‌تر ممکنه باعث بشه نتونن غذاشون رو خوب هضم کنن یا آرامش‌شون به هم بخوره.»
باران
چرا آدم دوست دارد چیزی را که می‌داند باز هم بشنود؟ شاید کنجکاوی هم یک جور پوشش است برای دوست داشتن؛ مثل دلسوزی، مثل شفقت. چه می‌دانم.
باران
شرایط مرا هم می‌فهمد. به‌هرحال دلم نرم می‌شود. اصلاً هر فهم و شعوری دلم را نرم می‌کند.
باران
از اشتباه خودم خنده‌ام گرفت. از مدت‌ها قبل تصمیم گرفته بودم به اشتباهاتم بخندم. سوتی‌هایم زیاد بودند. اگر می‌خواستم سر این چیزها خودخوری کنم، باید هر شب خودم را دار می‌زدم. خندیدن بهتر از دار زدن بود.
باران

حجم

۲۳۶٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۲۶۸ صفحه

حجم

۲۳۶٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۲۶۸ صفحه

قیمت:
۱۹۶,۰۰۰
تومان