جملات زیبای کتاب قصه ساده من و آسمان و لیلایم | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه ساده من و آسمان و لیلایم

بریده‌هایی از کتاب قصه ساده من و آسمان و لیلایم

نویسنده:بختیار علی
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۷از ۳ رأی
۴٫۷
(۳)
من بی‌سخنان شما دربارهٔ آزادی آزادم زنجیری اگر هست بر دست و پای شماست ای شمایانی که همیشه از آینده می‌گویید اما دست‌تان از نزدیک‌ترین سیبِ سرای‌تان کوتاه است!
بیگرد ت
«با من همراه شو و هر روز، هرچه خورشید می‌خواهی ارزانی‌ات باد!»
بیگرد ت
من بی‌فریادهای شما برای برابری با زمین و آسمان و جانداران برابرم شما همه با هم به‌اندازهٔ کاسه‌ای عسل به زندگی لذت نمی‌بخشید کجا مشعل‌های شما چون نیش کژدُمِ کم‌روی زیر بوته‌تمشکی تاریکی را می‌آزارد؟ کجا یورش‌های شما چون نوک جوجه‌گنجشکی گل‌ها را هوشیار می‌کند
بیگرد ت
من چنان پیرم که شبِ تولدِ دریا را به یاد دارم به یاد دارم که صبحگاهان ستارگانْ سوسوزنان از کدام‌سو به خانه برمی‌گشتند می‌دانم ماه در کدام کوچه بالیده است به یاد دارم غبار پس‌کوچه‌ای را که نخستین پرنده در آن به زمین نشست من بسی پیرم به خاطر دارم نخستین جوهر را که بر نخستین کتاب ریخت
بیگرد ت
همچنان‌که بلبل‌های قفس پرواز خود را با خیال می‌سنجند من نیز عشق تو را سنجیدم
بیگرد ت
ای شهر مسلّح به اشک و عشق و تنهایی! من همان بی‌خانمانِ بی‌پیشه‌ای بودم که می‌خواستم در سایهٔ بیدهای بی‌ایمان تو دمی بیاسایم
بیگرد ت
که هنوز روز دوم آفرینش نیاغازیده است باید پیش از آفرینش پرندگان بالی برای خود بسازیم بیایید قبل از تقسیم ملت‌های منحوس زندگی کولیانه‌ای برای خود برگزینیم بیایید از بهشتی که ابلیس دارد چشم بپوشیم بیایید هیچ بهانه‌ای به دست آسمان ندهیم بگذارید بی‌گناه به دنیا بیاییم
بیگرد ت
ما اما به شهری افتادیم که همهٔ خانه‌های سراب و طایفه‌های فتنه و قافله‌های شوم در آن‌جا بود همهٔ گنبدهای گناه و ساعت‌های بی‌شرمی و لحظه‌های تغافل در آن‌جا بود
بیگرد ت
همهٔ جنبش‌های بزرگ وجود را در سکون خود خلاصه کن ای آن‌که همهٔ زندگی‌ات یک لبخند است! ای آن‌که تمام تاریخت چرخش دو دست کوچک است!
بیگرد ت
زخم‌های من سراپا نُت‌های فروریختهٔ شبی است که در سرمستی، خود را با مهتاب می‌کُشت...
بیگرد ت
تو نگهبان ویرانه‌هایی و من معمار آرمان‌شهر تو شاخهٔ درختی کرم‌خورده‌ای و من نور و شعله و تندباد تقصیر من نیست که تو را یارای گُل‌دهی نیست تقصیر من نیست که بوته‌زار سرت را جز خار و خس هیچ ثمری نیست
بیگرد ت
تو ای خریدار دیرینهٔ زباله‌دان زندگی! دندان تو پیرتر از آن است که گردوی گُهربار مرا بشکند! مشام تو پست‌تر از آن است که بوی باغ مرا بشنود!
بیگرد ت
بختیار علی از نسل شاعرانِ بعد از شیرکو بی‌کس، لطیف هلمت، عبداله پشیو و رفیق صابر است و می‌توان او را از نسل سوم شاعران نوگرای کُرد به‌شمار آورد. شعر او شعر تفکر و تأمل و فلسفه و خردورزی است و دارای فضا و تصاویری خاص و بسیار متفاوت از همهٔ شاعران دیگر کردستان است
بیگرد ت
«چرا شعر امری ضروری است؟ چرا نمی‌توان شعر را نادیده گرفت؟ این پرسشی همیشگی است و هر دم و هر زمان در جستجوی پاسخی تازه است. ما فرزند روزگاری هستیم که هر روز بیشتر از دیروز به سوی عدم قطعیت گام برمی‌دارد.»
بیگرد ت
«امروزه دبستان‌ها و دانشگاه‌های ما در کنار آموزش خواندن و نوشتن، تخیل کودکان‌مان را نیز به دلخواه خود سمت‌وسو می‌دهند. دستگاه عظیمی متشکل از علوم گوناگون و سیاست و رسانه‌ها در کار است که کار آن رام‌کردن و جهت‌دادن تخیل انسان است. تخیل از همان اوان کودکی به سوی کالاهای مصرف سوق داده می‌شود و رفته‌رفته نقش خود را به‌عنوان نیروی سازنده از دست می‌دهد و سرانجام می‌میرد و به نیرویی بدل می‌شود که تنها و تنها انسان‌های رام و مصرف‌گرا پدید می‌آورد.»
بیگرد ت
«شعر، ابزار قدرتمندی در دست انسان است تا با آن بتواند به‌طور کامل مهار تخیل را در اختیار بگیرد. شعر بخشی از تخیل بشر است که قوانین آموزشگاه و دانشگاه و دولت و حکومت و معادلات علمی و ریاضی، قدرت رام‌کردن آن را ندارد.»
بیگرد ت
«شعر نه ابزاری برای سرگرمی و وقت‌کُشی، بلکه فعالیتی جدی است که به زبان متکی است و بر محور زبان می‌گردد. شعر همان نیرویی است که حضور آن برای حفظ تعادل هستی و توازن زندگی، امری ضروری است. شعر در برابر این زندگیِ سمت‌وسوداده‌شده که کار آن تنها تبدیل انسان به یک موجود مصرف‌گرای صرف است، قدرتی است که با ابتذال و پستی و ساده‌گرایی و سطحی‌نگری به رویارویی برمی‌خیزد.»
بیگرد ت
«ثانیه‌های یک روز را اگر بذروار بکاریم، چند هفتهٔ بی‌خروار به‌بار خواهد آورد؟ تمام ساعت‌های یک سال را اگر شخم کنیم، چه‌مدت به عمر پروانه افزوده خواهد شد؟ سده‌ای را اگر به‌آرامی آبیاری کنیم، چه مقدار به درازنای قهقههٔ کودکان افزوده خواهد شد؟»
بیگرد ت
کسی بال‌هایش را لابه‌لای برگ‌های کتابی می‌گذارد و برای همیشه به فراموشی می‌سپارد کسی در جبههٔ جنگ بال‌هایش را زیر سرش می‌گذارد و دیگر هرگز برنمی‌خیزد
بیگرد ت
تو ای آن‌که به فکر فرود من در این دوزخ نیستی! به من بگو! آسمان اگر به‌قدرِ بوی گُلی بُرد ندارد دُرناهای ناآشنا را من چگونه دریابم؟
بیگرد ت
تو ای آن‌که لحظه‌های پرواز مرا می‌سنجی! دفتر بدهی‌هایم را برایم بیاور! من همهٔ آسمان‌های خیالی خود را برایت امضا می‌کنم بی‌آن‌که هرگز به سرنوشتم بیندیشم
بیگرد ت
من بی‌فریادهای شما برای برابری با زمین و آسمان و جانداران برابرم شما همه با هم به‌اندازهٔ کاسه‌ای عسل به زندگی لذت نمی‌بخشید
بیگرد ت
کجا یورش‌های شما چون نوک جوجه‌گنجشکی گل‌ها را هوشیار می‌کند من نه با شما که با گربه‌ها پرسه می‌زنم می‌دانم آن روز که شما برایش تبلیغ می‌کنید به سبزی یک حبه زیتون هم حتی نیست روزهایی که برایش جنگیدید مثل همان روزهایی است که ویران کردید
بیگرد ت
بی‌هیچ شعاری آزادی گل و ماه و آب را می‌زیم
بیگرد ت
جنگ در جمجمهٔ چکاوک‌هامان خزیده است
بیگرد ت
می‌خواهم بگویم: ای بندرهای ویرانه! ای شهرهای غمگین و بی‌بارویی که از نسیم سپیده‌دم هم می‌ترسید! من آمده‌ام دست در دست نگهبانان‌تان بگذارم آمده‌ام با شما به تماشای ماه بنشینم
بیگرد ت
من که خود در حال سوختن‌ام از دوزخ چرا باید بترسم؟! آن‌که سراپا زخم است از شمشیر نخواهد گریخت
بیگرد ت
من سرابی‌ترین مرد دنیا کودکی از تبار دود و باد و غبار دفتر درنده‌ترین حرف‌ها و جامهٔ خونین‌ترین جسم‌ها مسئولم در برابر مصیبت‌های روح مسئولم در برابر فتنه‌های خِرد در برابر کودتاهای لذت و طغیان‌های تن در این دوزخ تردید
بیگرد ت
و تو از روزگاران بهشتی‌ات مشتی عشق به من بده تو اگر حکیم این باغِ عزلت‌گزینی من آشفته‌ترین درویش بیشه‌ام تو اگر شاهزاده‌ترین آدم‌کُشی من عاصی‌ترین روح درونِ توفانم ببین که پس از عشق امیدهایم چگونه بالیده است!
بیگرد ت
آه، ببین که عشق چه جنگی را به ما تحمیل می‌کند! پس چگونه...؟ چگونه می‌توان خون از پیشانی طوفان زدود؟
بیگرد ت