
sabasaba10
۲۰
دلم میخواست تا ابد در کمپ بمانم و داشتن این ترس و آرزو بیشتر من را ترسانده بود. چون هر چه بیشتر زندگی را بسازی، خراب کردنش سختتر میشود.
تام ریدل
۱۵
و فهمیدم که این زندگی را هم میشود تحمل کرد. و وقتی این را بشود، هر زندگیای را میشود تحمل کرد و این خیلی غمانگیز بود.
تام ریدل
۱۳
چون گریه دلشان را میشست و تمیز میکرد.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۱۳
چون خاک منتظر آدمهایش میماند و آدم باید روی خاک خودش بمیرد که زمین جان بگیرد
تام ریدل
۱۰
هر جا هر غمی بود ما در آن فرومیرفتیم، چون اینطوری ساخته شده بودیم و این کار را خیلی خوب بلد بودیم.
تام ریدل
۱۰
و به شادی فکر کردم که سمج بود و همیشه بالاخره راهی برای آمدن پیدا میکرد.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۸
گفت زندگی در سایهٔ جنگ طوری است که مدام فکر میکنی خطر از تو دور است. اما نیست. کشور کناری جنگ است، تو فکر میکنی از تو دور است. شهر کناری را بمباران میکنند، تو مطمئنی در امانی. خیابان آن طرف شهر را میزنند، تو تکان نمیخوری. خانهٔ همسایه ویران میشود، تو نانت را میخوری و بچهات را بغل میکنی و در احاطهٔ دیوارهایی که نصفش ریخته جنگ را باور نمیکنی. چون باور کردنش خیلی سخت است. خیلی خیلی سخت
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۷
اصلاً این قوی بودن رو بقیه ساختهن که از من کار بکشن. من قوی نیستم. قوی بودنِ من توی مغز بقیهست، چون به نفعشونه.
تام ریدل
۵
چشمهایش چمنزار سرزمینهای دور بود و لبخندش بادبادک سرخی در آسمان
تام ریدل
۵
مگر نمیدانستی من از قاتی شدن شادی و غم متنفرم؟
تام ریدل
۴
ما هم در غم غروب یکشنبه فرومیرفتیم و هم در غم غروب جمعه
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۴
ولی وقتی آدم خودش بخواهد گم بشود، هیچ سازمانی نمیتواند پیدایش کند.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۴
من خیلی وقت است که از آدمها قصهشان را نمیپرسم، چون قصهها همیشه غمگیناند
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۴
این معجزهٔ ما بود که بارها چیزهایی را که داشتیم از دست داده بودیم و باز توانسته بودیم بخندیم
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۳
اصلاً شاید خاک برای همین منتظر مردههاست، که زندهها هم به هوای مردهها برگردند.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۳
نامردیه روی یه خاکی پا بگیری، روی یه خاک دیگه بمیری. من یه دِینی دارم به اون خاک.»
تام ریدل
۲
من به صدای سازش گوش دادم و لحظههای با هم بودنمان را جلوم چیدم و تماشا کردم؛ تمام آن لحظههایی که هر کدام را مثل سکهٔ براقی تهِ تهِ قلبم نگه میدارم برای روز مبادا
تام ریدل
۲
بدون ونسان، چراغها بیرنگ بود و نورها کدر بود و من فکر کردم خودم نیستم
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۲
فهمیدم که این زندگی را هم میشود تحمل کرد. و وقتی این را بشود، هر زندگیای را میشود تحمل کرد و این خیلی غمانگیز بود.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۲
چرا غمهای آدم وقتی رویشان دست میگذاری بیشتر درد میگیرند
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۲
ما مجبوریم روی زانوهای لرزان خودمان بایستیم، چون هیچ بنهولی دستش را برای ایستادن به ما نمیدهد
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۲
چون مگر یک بچه چهقدر لازم دارد ازدسترفتههای زندگیاش جلوِ چشمش باشند.
Amir Hasany
۲
«فرقش با جنگ اینه که جنگزدهها فکر میکنن برمیگردن. ما میدونستیم برنمیگردیم. من تا حالا نمردهم، اما فکر میکنم مردن اینطوریه. باید از روی زمین کنده شی و بری. باید پاک بشی. ما خیلی سریع از روی زمینمون محو شدیم. یه صبح تا شب.»
تام ریدل
۱
«نه ولری، نه. من قوی نیستم و نمیخوام باشم. اصلاً این قوی بودن رو بقیه ساختهن که از من کار بکشن. من قوی نیستم. قوی بودنِ من توی مغز بقیهست، چون به نفعشونه. من میخوام برای همیشه از قوی بودن استعفا بدم.
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۱
«تا دنیا دنیاست، دعای من پشتته بابا. از این دنیا و از اون دنیا. کاش زندگی برات آسون بگیره.»
سولماز
۱
چون رنگ آسمان آدم را وصل میکند به زمان و زمان آدم را وصل میکند به واقعیت
LiLion
۱
زندگی در سایهٔ جنگ طوری است که مدام فکر میکنی خطر از تو دور است. اما نیست. کشور کناری جنگ است، تو فکر میکنی از تو دور است. شهر کناری را بمباران میکنند، تو مطمئنی در امانی. خیابان آن طرف شهر را میزنند، تو تکان نمیخوری. خانهٔ همسایه ویران میشود، تو نانت را میخوری و بچهات را بغل میکنی و در احاطهٔ دیوارهایی که نصفش ریخته جنگ را باور نمیکنی. چون باور کردنش خیلی سخت است. خیلی خیلی سخت.
تام ریدل
۰
و ماندیم تا گریه کمی زندهاش کند و رهایش کند.
تام ریدل
۰
نمیتوانستم همهٔ صورتش را با هم ببینم؛ تکهای از گونهاش، یکی از چشمهایش، یا لب پایینش
کاربر ۳۳۱۵۰۸۸
۰
در راه برگشت، بابا خیلی ناراحت بود. چون پدرها باید بچههایشان را از دست پلیس نجات بدهند، نه بچهها پدرها را
