
Mohammad
۱۲۳
اشکهای جهان کمیت ثابتی دارند. هرگاه یه نفرشروع کنه به گریه، یه جای دیگه، یه نفر دیگه از گریه میایسته. در مورد خنده هم همینطوره.
MARY
۴۳
امید که به تعویق بیفته
موجب بیماری میشه.
farnaz Puresmaili
۳۹
هوا پر از ضجه های ماست. (گوش میکند.) اما عادت بی حس کننده ی بزرگی است.
بهار
۳۶
استراگون: به من دست نزن! ازم سوال نکن! باهام حرف نزن! با من بمون!
ولادیمیر: مگه تا حالا ترکت کردم؟
استراگون: تو گذاشتی من برم.
بهار
۳۳
استراگون: حالم خوب نیست.
ولادیمیر: واقعاً! از کی؟
استراگون: یادم نمیآد.
farnaz Puresmaili
۲۵
به من دست نزن! ازم سوال نکن! باهام حرف نزن! با من بمون!
Lea
۲۳
تو یه لحظه همه چیز ناپدید میشه و ما یه بار دیگه تنها میشیم، میان هیچ و پوچ!
Gisoo
۲۲
چه لطفی داره آدم دلسرد باشه،
Gisoo
۱۷
ما منتظریم. کلافهایم. نه اعتراض نکن، ما تا سر حد مرگ کلافهایم. نمیشه اینو انکارکرد. خُب یه تنوعی هم که پیدا میشه ما چکار میکنیم؟ میذاریم از دست بره. بیا، بیا مشغول شیم!
Saeid
۱۶
استراگون: به من دست نزن! ازم سوال نکن! باهام حرف نزن! با من بمون!
ولادیمیر: مگه تا حالا ترکت کردم؟
استراگون: تو گذاشتی من برم.
SFatemehM
۱۳
اشکهای جهان کمیت ثابتی دارند. هرگاه یه نفرشروع کنه به گریه، یه جای دیگه، یه نفر دیگه از گریه میایسته. در مورد خنده هم همینطوره. (می خندد.) پس بیاید بیش از این از نسل خودمون بد نگیم. نسل ما غمناک تر از نیاکانمان نیست. (مکث) خوب هم نگیم.
farnaz Puresmaili
۱۱
ولادیمیر: خُب، بریم؟
استراگون: بله، بریم.
حرکت نمیکنند.
شاپور
۱۰
ولادیمیر: کاری از دستت برنمی آد.
استراگون: مبارزه بی فایده است.
ولادیمیر: هرکسی همونیه که هست.
استراگون: دست و پا زدن بی فایده ست.
ولادیمیر: ذات آدم عوض نمیشه.
استراگون: کاری نمیشه کرد.
مهندس
۱۰
آنها آنجا هستند و مهمتر این که منتظر کسی به نام «گودو» اند که بیاید و آنها را نجات دهد. اما نجات از چه چیزی؟ مرگ یا زندگی؟ این مهم نیست. مهم این است که گودو بیاید. ظاهر قضیه این است که با فرض آمدن گودو همه چیز دست کم برای آن دو بیخانمان حل میشود. اما اگر هم گودو نیاید آنها به این شکل از زندگی عادت کرده اند و «عادت البته بیحس کنندهی بزرگی است.»
SFatemehM
۸
این فریادهای کمک خواهی که در گوشمان زنگ میزند خطاب به همه ی انسان ها است. اما این جا، در این لحظه از زمان، چه بخوایم و چه نخوایم، تمام بشریت ما هستیم.
بانو نیک
۸
ما همیشه چیزی رو پیدا میکنیم که این حس رو به ما بده که
وجود داریم.
Lea
۷
(هیچ چیز مضحکتر از فلاکت نیست.)
MARY
۷
استراگون: هرگز تعفن این لحظه شبیه به تعفن لحظه ی بعد نیست.
somaye
۷
با این زمان لعنتیتون دارید منو شکنجه میدین! نفرت انگیزه! کی! کی! یه روز شبیه بقیه روزها، یه روز او لال شد، یه روز من کور شدم، یه روز کر میشیم، یه روز به دنیا اومدیم، یه روز میمیریم، همون روز، همون لحظه، این برات کافی نیست؟
farnaz Puresmaili
۷
آرزویی که انجام آن به تعویق افتاده باشد دل را بیمار میکند
بهار
۷
ولادیمیر: اُه، میدونم این بدترین چیز نیست.
استراگون: چی؟
ولادیمیر: داشتن فکر.
استراگون: کاملاً روشنه.
ولادیمیر: اما بدون اون هم میشه زندگی کرد.
ahura
۷
ما همه دیوونه به دنیا میآیم، بعضی همانطور
میمونن.
کتابها مرا صدا میزنند...
۶
ولادیمیر: مگه تا حالا ترکت کردم؟
استراگون: تو گذاشتی من برم.
pejman
۶
تو یه لحظه همه چیز ناپدید میشه و ما یه بار دیگه تنها میشیم، میان هیچ و پوچ!
کتابها مرا صدا میزنند...
۵
باهام حرف نزن! با من بمون!
کتابها مرا صدا میزنند...
۵
هوا پر از ضجه های ماست.
Pooria Mardani
۵
چه بامزه، هرچه بیشتر میخوری بدتر
میشه.
ولادیمیر: برا من عکس اینه.
استراگون: یعنی چی؟
ولادیمیر: هرچی جلوتر میرم بیشتر به کثافت عادت میکنم.
مهدی
۵
آدمایی مثل تو همیشه ایراد پاهاشونو میندازن گردن پوتیناشون.
هومن
۵
استراگون: (با حالتی وحشیانه، کلمات بی ربط، در نهایت) چرا هیچ وقت
نمیذاری بخوابم؟
ولادیمیر: احساس تنهایی میکردم.
استراگون: خواب میدیدم که خوشحال بودم.
Aryan
۵
استراگون: از نفس کشیدن خسته ام.