
٪۷۰
Mohammad
۹۸
آن وقتها که خیلی جوان و خام بودم، پدرم مرا نصیحتی کرد که تا به امروز آویزهی گوشم است؛
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همهی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
Danyar
۴۵
«خوشحال شدم که بچه دختر است و آرزو کردم که یک دختر احمق بشود، این بهترین حالتی ست که یک دختر میتواند تو این دنیا داشته باشد، یک دختر کوچولوی خوشگل احمق!»
Mohammad
۲۹
گفتم: «من سی سالم است، پنج سال بزرگتر از آنی هستم که به خودم دروغ بگویم و اسمش را بگذارم غرور!»
matbuat
۲۷
سالها پیش، آن وقتها که خیلی جوان و خام بودم، پدرم مرا نصیحتی کرد که تا به امروز آویزهی گوشم است؛
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همهی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
AP
۲۵
«یک چیز حقیقت داره و هیچی حقیقت نداره،»
«غنی، غنیتر میشه و فقیر بچهدار میشه،»
«در این بین... در این حین،»
سرگشته
۱۸
گتسبی به آن نور سبز ایمان داشت، به آیندهی طربناکی که سال به سال خودش را از ما عقب میکشاند. این آینده از ما فرار میکند، اما مهم نیست فردا ما تندتر میدویم، دستهایمان را بیشتر دراز میکنیم تا سرانجام... در یک صبح زیبا...
و این چنین است که ما کشتینشستگان برخلاف جریان آب پارو به سینهی دریا میکوبیم و با این بیدقتیمان است که یک سر به سمت گذشته رانده میشویم!
آناهیتا
۱۷
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همهی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
A_
۱۶
سالها پیش، آن وقتها که خیلی جوان و خام بودم، پدرم مرا نصیحتی کرد که تا به امروز آویزهی گوشم است؛
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همهی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
fatima
۱۱
«من سی سالم است، پنج سال بزرگتر از آنی هستم که به خودم دروغ بگویم و اسمش را بگذارم غرور!»
آلما
۱۰
آن وقتها که خیلی جوان و خام بودم، پدرم مرا نصیحتی کرد که تا به امروز آویزهی گوشم است؛
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همهی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
Dot
۱۰
خودداری از قضاوت کارهای دیگران، امیدی بیکران در پی دارد.
AP
۷
. این مشروب نخوردن بین یک مشت آدم بدمست هم خودش امتیاز بزرگیست. میتوانی زبانت را کنترل کنی و بیشتر از آن میتوانی یک کمی هم اشتباه کنی، بقیه آن قدر کورند که اصلاً اشتباهت را نمیبینند!
Fateme
۷
وامانده از آرزوهایم بودم و دقیقه به دقیقه بیشتر در این عشق فرو میرفتم و یک دفعه دیدم هیچ چیز دیگری جز این عشق برایم اهمیتی ندارد!
Dot
۷
قوهی درک خوبیها در زمان تولد به صورت یکسان بین همه تقسیم نمیشود.
آذیــن؛
۷
دوست داشتم بالای خیابان پنجم قدم بزنم و از بین جمعیت، زنان عاشقپیشه را سوا کنم و لحظهای تصور کنم که وارد زندگی آنها شدهام و هیچ کس هم نفهمد و تقبیحم نکند.
آلما
۶
گتسبی قهرمان کتاب، مردیست خود ساخته و بزرگ که چون هر انسان دیگری مجموعهای از خوبیها و بدی هاست، اما خوبیهای او بر بدیهایش رجحان دارد و بزرگترین اشتباه او لجاجت و پافشاری بر روی یک آرزوی محال از دست رفته است. گاه باید با دنیا و ناملایمات و نا خراشیدگیهای آن سازگار شد و دنیا را دور زد! کاری که گتسبی نکرد و خواست از نزدیکترین راه به مقصدش برسد و حریف دنیا نشد و زمین خورد.
Zoe
۶
خودداری از قضاوت کارهای دیگران، امیدی بیکران در پی دارد.
AP
۶
آدمها مثل همیشه بودند یا حداقل آدمهایی از همان نوع بودند،
Nika
۶
نمیتوانید گذشته را تکرار کنید.»
ناباورانه فریاد زد:
«نمیشود گذشته را تکرار کرد؟ چرا؟ البته که میشود!»
چنان وحشیانه به اطرافش نظر انداخت که انگار گذشته در جایی بین سایههای خانهاش کمین کرده، در چنگ اوست.
«من فقط میخواهم همه چیز را عین قبل سر جای خودش بچینم.»
osve
۵
"ما این جا فقط برای دنبال کردن خواستههایمان آمدهایم و هر کس تا توان دارد خواستههایش را دنبال میکند."
Nika
۵
«باید یاد بگیریم گه دوستیمان را تا وقتی طرف زندهست نشان بدهیم، نه وقتی گه مرده.
Lord_ARA
۵
غنی، غنیتر میشه و فقیر بچهدار میشه
Dot
۵
رفتار و منش انسان گاه ممکن است در یک سنگ سخت و یا در گل و باتلاق خیس بنا شود (افراط و تفریط).
Lily
۴
اما من آدم کنداندیشیام مملو از قوانین درونی که به نوعی در مقابل خواستههایم مثل ترمز عمل میکند و میدانستم به طور قطع ابتدا باید از این وضع به هم پیچیده درآمده، به خانه برگردم.
fatima
۴
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همهی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
AP
۴
«... و ما همه چی را تولید میکنیم تا تمدن بسازیم،
شاهین
۴
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همهی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
Nika
۴
«گفتم خدا میداند که تو چه کارهایی میکردی، هر کاری کردی را خدا میداند. ممکن است من را گول بزنی، اما خدا را نمیتوانی!»
Nika
۴
آنها آدمهای سهلانگاری بودند- تام و دی زی- همه چیز را به هم میریختند و پخش و پلا میکردند و یک چیز دیگر خلق میکردند و بعد خود را عقب میکشیدند و پشت پولشان یا اهمال کاری بیحد و حصرشان یا آنچه که آنها را با هم نگه داشته بود قایم میشدند و میگذاشتند دیگران گندکاریهای آنها را پاک کنند...
Lily
۳
لبخندش از آن دست لبخندهای ناب بود که موجی از آسایش خاطر پایدار در آن هویدا بود که ممکن است چهار، پنج بار بیشتر در طول زندگیات از آن دست لبخندها نبینی؛