جملات زیبا از متن کتاب مرگ ایوان ایلیچ | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچsubscriptionAvailable

کتاب مرگ ایوان ایلیچ

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۸ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مائده
۲
همیشه همین بود. جرقه‌ای از امید پدیدار و سپس در دل دریایی از غم غرق می‌شد و همیشه درد بود و درد و ناامیدی و ناامیدی.
مائده
۲
به خاطر درماندگی و بی‌پناهی‌اش، تنهایی ملال‌انگیزش، بی‌رحمی انسان‌ها، بی‌رحمی خدا و نبود خدا اشک ریخت.
Ari
۱
پس باید این‌چنین در لبهٔ پرتگاهی به زندگی‌اش ادامه می‌داد، بی‌آنکه کسی درکش کند یا به حالش ترحم کند.
Samane Ashrafi
۱
به مجرد کسب سمت بازپرس در شهری جدید، روابط و آشنایان جدیدی یافت، جای پای جدیدی برای خود پیدا کرد و ظاهر نسبتاً متفاوتی را به کار گرفت. در مواجهه با مقامات استانی خشک و جدی بود، اما بهترین محفل را از بین مردان قانون و قشر ثروتمند شهر برگزید و یک ژست عدم رضایت نسبی از دولت، آزاداندیشی میانه‌رو و شهروند روشنفکر را از خود بروز داد.
Samane Ashrafi
۰
برای دستشویی‌اش هم تمهیدات خاصی ترتیب داده شد و هر بار برایش شکنجه بود؛ شکنجه به خاطر کثیفی، زشتی، بوی بد و دانستن اینکه شخص دیگری باید کمکش می‌کرد.
Samane Ashrafi
۰
ای‌کاش زودتر از راه برسد! چه چیزی؟ مرگ و تاریکی؟ نه، نه! هر چیزی به‌جز مرگ!
Samane Ashrafi
۰
به نظرش می‌آمد که او و دردش در گونی تاریک و عمیق و تنگی مچاله می‌شوند و هرچه آن‌ها را به داخل فشار می‌دهند، نمی‌توانند تا ته گونی پایینشان ببرند و در این بین درد و عذاب و شکنجه‌اش هر لحظه بیشتر می‌شود. ترسیده بود و می‌خواست از گونی بیرون بیاید، دست‌وپا می‌زد، ولی بیشتر فرو می‌رفت. ناگهان بیرون پرید و دوباره به هوش آمد.
SINA Amirkhanluo
۰
زمانی این فکر نرمال برایش پیش آمد که این اتفاق برای ایوان ایلیچ پیش آمده و نمی‌تواند و نباید برای او بیفتد و شاید این فکرها او را به ورطهٔ افسردگی بکشند و همان طور که قیافهٔ بی‌احساس شوارتز می‌گفت، نباید این اتفاق می‌افتاد. پس از آن تأمل، احساس قوت قلب کرد و با علاقه در مورد جزئیات مرگ ایوان ایلیچ سؤال کرد، گویی مرگ اتفاقی طبیعی برای ایوان ایلیچ بوده، ولی برای خودش ابداً چنین نیست.
SINA Amirkhanluo
۰
در ابتدا همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، قبل از آنکه تمام لوازم سر جایشان قرار گیرند و کاری برای انجام دادن وجود داشت: چیزی باید خریده می‌شد، چیزی باید سفارش داده می‌شد، چیزی باید جابه‌جا می‌شد و چیزی باید تنظیم می‌شد. گرچه اختلاف‌نظرهایی بین زن و شوهر وجود داشت، ولی هر دو راضی و خشنود بودند و آن‌قدر کار برای انجام دادن داشتند که وقتی برای مناقشات جدی پیدا نمی‌کردند. وقتی دیگر چیزی برای مرتب کردن نماند، زندگی نسبتاً کلافه‌کننده شد و جای خالی چیزی احساس می‌شد، اما آن‌ها در حال دوست‌یابی و ساخت عادت‌هایی بودند و زندگی‌شان داشت روی غلتک می‌افتاد.
SINA Amirkhanluo
۰
یک مورد درست و مابقی اشتباه بوده‌اند و وظایف حرفه‌ای‌اش و تمام کوشش‌هایش در جهت سروسامان دادن به زندگی و خانواده‌اش و تمام علائق اجتماعی و کاری‌اش، شاید همگی خطا بودند. کوشید از تمام آن اعمال و رفتارها دفاع کند و ناگهان ضعف ادله‌اش را احساس کرد، اما دستش خالی بود. به خود گفت: «اما اگه این واقعیت داره و دارم با اطلاع از این حقیقت با زندگی وداع می‌کنم که تموم داشته‌هام رو از دست دادم و نمی‌تونم آبِ رفته رو به جوی برگردونم، اون‌وقت چی؟»
تپولی خواه
۰
تکیده‌تر شده بود، اما مثل تمام اموات، چهره‌اش زیباتر شده بود و مهم‌تر از همه آرام‌تر از زمان زنده بودنش بود،
مژگان نعمتی
۰
«زمانی که درد شدید و شدیدتر شد، زندگی‌ام بدتر و بدتر شد. یک نقطهٔ روشن اون انتها قرار داره، در شروع زندگی، سپس همه‌چیز تاریک و تاریک‌تر می‌شه و با سرعتی فزاینده پیش می‌ره که نسبت عکس با مرگ داره.» و مثال سقوط آزاد پاره‌سنگ را که هرچه پایین‌تر می‌رود شتابش بیشتر می‌شود به خاطر آورد. زندگی، مجموعه‌ای از آلام فزاینده است که شتابان به سمت انتهای مسیرش، دردناک‌ترین عذاب‌ها، پیش می‌رود.
مژگان نعمتی
۰
در قیافهٔ آن‌ها خودش را می‌دید؛ تمام آن چیزهایی که برایشان زندگی کرده بود و به عینه می‌دید هیچ واقعیتی در آن‌ها نیست، بلکه فقط فریبی بزرگ و پلید بود که در پس مرگ و زندگی پنهان شده بود. این شناخت ده برابر بر شدت درد جسمانی‌اش افزود. ناله کرد و به این‌طرف و آن‌طرف غلتید و لباس‌هایش را که داشتند خفه‌اش می‌کردند و از این بابت از آن‌ها متنفر بود، درید.
مژگان نعمتی
۰
ناگهان ضربه‌ای از غیب به سینه و پهلویش فرود آمد و نفس کشیدن را برایش سخت و سخت‌تر کرد و احساس کرد درون آن چاله سقوط کرده و در انتهایش نور را دید. اتفاقی که برایش افتاد شبیه احساس بودن در کوپهٔ قطاری بود که مسافرش احساس می‌کرد دارد به عقب می‌رود، در حالی که داشت جلو می‌رفت و ناگاه از مسیر واقعی آگاهی می‌یافت.