همیشه همین بود. جرقهای از امید پدیدار و سپس در دل دریایی از غم غرق میشد و همیشه درد بود و درد و ناامیدی و ناامیدی.
مائده
به خاطر درماندگی و بیپناهیاش، تنهایی ملالانگیزش، بیرحمی انسانها، بیرحمی خدا و نبود خدا اشک ریخت.
مائده
پس باید اینچنین در لبهٔ پرتگاهی به زندگیاش ادامه میداد، بیآنکه کسی درکش کند یا به حالش ترحم کند.
Ari
به مجرد کسب سمت بازپرس در شهری جدید، روابط و آشنایان جدیدی یافت، جای پای جدیدی برای خود پیدا کرد و ظاهر نسبتاً متفاوتی را به کار گرفت. در مواجهه با مقامات استانی خشک و جدی بود، اما بهترین محفل را از بین مردان قانون و قشر ثروتمند شهر برگزید و یک ژست عدم رضایت نسبی از دولت، آزاداندیشی میانهرو و شهروند روشنفکر را از خود بروز داد.
Samane Ashrafi
برای دستشوییاش هم تمهیدات خاصی ترتیب داده شد و هر بار برایش شکنجه بود؛ شکنجه به خاطر کثیفی، زشتی، بوی بد و دانستن اینکه شخص دیگری باید کمکش میکرد.
Samane Ashrafi
ایکاش زودتر از راه برسد! چه چیزی؟ مرگ و تاریکی؟ نه، نه! هر چیزی بهجز مرگ!
Samane Ashrafi
به نظرش میآمد که او و دردش در گونی تاریک و عمیق و تنگی مچاله میشوند و هرچه آنها را به داخل فشار میدهند، نمیتوانند تا ته گونی پایینشان ببرند و در این بین درد و عذاب و شکنجهاش هر لحظه بیشتر میشود. ترسیده بود و میخواست از گونی بیرون بیاید، دستوپا میزد، ولی بیشتر فرو میرفت. ناگهان بیرون پرید و دوباره به هوش آمد.
Samane Ashrafi