
مائده
۱
همیشه همین بود. جرقهای از امید پدیدار و سپس در دل دریایی از غم غرق میشد و همیشه درد بود و درد و ناامیدی و ناامیدی.
مائده
۱
به خاطر درماندگی و بیپناهیاش، تنهایی ملالانگیزش، بیرحمی انسانها، بیرحمی خدا و نبود خدا اشک ریخت.
Ari
۱
پس باید اینچنین در لبهٔ پرتگاهی به زندگیاش ادامه میداد، بیآنکه کسی درکش کند یا به حالش ترحم کند.
Samane Ashrafi
۰
به مجرد کسب سمت بازپرس در شهری جدید، روابط و آشنایان جدیدی یافت، جای پای جدیدی برای خود پیدا کرد و ظاهر نسبتاً متفاوتی را به کار گرفت. در مواجهه با مقامات استانی خشک و جدی بود، اما بهترین محفل را از بین مردان قانون و قشر ثروتمند شهر برگزید و یک ژست عدم رضایت نسبی از دولت، آزاداندیشی میانهرو و شهروند روشنفکر را از خود بروز داد.
Samane Ashrafi
۰
برای دستشوییاش هم تمهیدات خاصی ترتیب داده شد و هر بار برایش شکنجه بود؛ شکنجه به خاطر کثیفی، زشتی، بوی بد و دانستن اینکه شخص دیگری باید کمکش میکرد.
Samane Ashrafi
۰
ایکاش زودتر از راه برسد! چه چیزی؟ مرگ و تاریکی؟ نه، نه! هر چیزی بهجز مرگ!
Samane Ashrafi
۰
به نظرش میآمد که او و دردش در گونی تاریک و عمیق و تنگی مچاله میشوند و هرچه آنها را به داخل فشار میدهند، نمیتوانند تا ته گونی پایینشان ببرند و در این بین درد و عذاب و شکنجهاش هر لحظه بیشتر میشود. ترسیده بود و میخواست از گونی بیرون بیاید، دستوپا میزد، ولی بیشتر فرو میرفت. ناگهان بیرون پرید و دوباره به هوش آمد.
SINA Amirkhanluo
۰
زمانی این فکر نرمال برایش پیش آمد که این اتفاق برای ایوان ایلیچ پیش آمده و نمیتواند و نباید برای او بیفتد و شاید این فکرها او را به ورطهٔ افسردگی بکشند و همان طور که قیافهٔ بیاحساس شوارتز میگفت، نباید این اتفاق میافتاد. پس از آن تأمل، احساس قوت قلب کرد و با علاقه در مورد جزئیات مرگ ایوان ایلیچ سؤال کرد، گویی مرگ اتفاقی طبیعی برای ایوان ایلیچ بوده، ولی برای خودش ابداً چنین نیست.
SINA Amirkhanluo
۰
در ابتدا همهچیز خوب پیش میرفت، قبل از آنکه تمام لوازم سر جایشان قرار گیرند و کاری برای انجام دادن وجود داشت: چیزی باید خریده میشد، چیزی باید سفارش داده میشد، چیزی باید جابهجا میشد و چیزی باید تنظیم میشد. گرچه اختلافنظرهایی بین زن و شوهر وجود داشت، ولی هر دو راضی و خشنود بودند و آنقدر کار برای انجام دادن داشتند که وقتی برای مناقشات جدی پیدا نمیکردند. وقتی دیگر چیزی برای مرتب کردن نماند، زندگی نسبتاً کلافهکننده شد و جای خالی چیزی احساس میشد، اما آنها در حال دوستیابی و ساخت عادتهایی بودند و زندگیشان داشت روی غلتک میافتاد.
SINA Amirkhanluo
۰
یک مورد درست و مابقی اشتباه بودهاند و وظایف حرفهایاش و تمام کوششهایش در جهت سروسامان دادن به زندگی و خانوادهاش و تمام علائق اجتماعی و کاریاش، شاید همگی خطا بودند. کوشید از تمام آن اعمال و رفتارها دفاع کند و ناگهان ضعف ادلهاش را احساس کرد، اما دستش خالی بود.
به خود گفت: «اما اگه این واقعیت داره و دارم با اطلاع از این حقیقت با زندگی وداع میکنم که تموم داشتههام رو از دست دادم و نمیتونم آبِ رفته رو به جوی برگردونم، اونوقت چی؟»
