ثروتمند فقیر
سالها پیش، ظهر یک روز گرم تابستان، درویشی به در خانهی تاجری رفت. اسم آن تاجر، بهادر بود و کارش خرید و فروش ابریشم بود و پول زیادی داشت. درویش چند بار در خانه را زد و به انتظار ایستاد. صدایی از پشت در شنید: «که هستی؟»
درویش گفت: «مرد فقیری هستم.»
ـ چه میخواهی؟
ـ کمی آب و غذا.
کسی که پشت در بود، داد و فریاد کرد: «بیخود این وقت ظهر مزاحم ما شدی. چیزی نداریم. برو دنبال کارت!»