اسقفِ بزرگ، از بینیهای بزرگ ما و بسیاری نکاتِ متناقضِ دیگرمان چشمپوشی کرد، و به شباهتِ ما به این روحانیِ پیشکسوت اشاره فرمود.
فائزه قائمی
در نورِ صاعقه، دهانِ از شگفتی بازماندهی خواهرم را دیدم.
فائزه قائمی
همچون طفلی خُرد، به راحتی فرومیریخت و گریه میکرد، آنهم به دلایلی بیاهمیت: مثل لکهگیری و سرهمبندی دیوار نمور اتاق نشیمن.
فائزه قائمی
قرنها بود که مردهای ایرلندی از سربازهای انگلیسی کتک میخوردند و توسط آنها تحقیر میشدند؛ آنها هم مثل ماکیان دنبال ضعیفتر از خود میگشتند تا دقِ دل خود را بر سرشان خالی کنند.
فائزه قائمی