
بریدههایی از کتاب ترانه های روزگار تتو
۴٫۸
(۴)
ای عمرِ اشتباه!
به یاد آر بر تو چهها رفته است.
خجولِ ساکتِ پرامید،
مثل پارهسنگی پایین صخره،
مثل صخرهای سرسخت
پایین کوه…
و دیدار دوبارهٔ من با درخت
دورادورِ سرزمین پدری
و پرندهای که نامش را نمیدانستم.
سُهاد
شبهای بسیاری
پیش از خواب
به خود میسپردم
بلکه در خواب به یادت بیاورم.
کجا گمت کردهام
که هیچ اسمی از تو
حتی در تاریکی نیست؟!
سُهاد
صبوری کن!
آنها که چراغ خانهٔ تو را
خاموش میخواهند
خود… زادهٔ ظلمتزدگاناند.
***
صبوری کن، دوست من!
سالکان ستم
از تازیانه زدن بر دریا
یکی قطره نیز نصیب نخواهند برد.
sin kamali
خوابت را دیدم شبِ آفتاب،
داشتی در گندمزار
انگار باران درو میکردی.
سُهاد
و
راه…
راه بیا امیدم،
راه بیا علاقهام،
راه بیا دردت بچینم.
سُهاد
گاهی دور از چشم ناتورها
میروم گورستان با مجید حرف میزنم
از مشقهای یک خط در میان،
از صدای شیرین قاشق و استکان،
و راه افتادن سیل
در شیب تند گورستان
با آنهمه استخوان آدم
سُهاد
سرشب چه کسی با چشم خود
دیده است
سپیدهدم
بیهیچ ردی از ماه
سرآسیمه سر بزند…!؟
سُهاد
تمام است، تمام میشود راه
من از آرامش دعای مادرم
شب را به اسمِ شفا
مشهورم!
و مستِ بیخود شدن از خود،
من
هزار سینه از هوای ازل را
ربوده بودم،
و هیچ… حتی به پدر هم نگفته بودم.
سُهاد
تو… تو!
تو چه میدانی
آن آخرین فانوس را
چه کسی به راه گرفته است.
***
باید قطع امید کرد
گمشدگانِ دریا
به خانه بازنخواهند گشت.
قطار
به منتها علیه دره
سقوط کرده است.
سُهاد
خون از میان دو ابرو
حلقه میبست مژههایم را
و من هنوز به حرمت انسان
آرام بودم.
من این روایت را پیش از این هم جایی
نوشتهام،
هم به طور تلخ و هم به تازیانهٔ تک.
سُهاد
کوهِ بزرگ
از پشت مه پیدا بود.
در این زادگاهِ آهسته
صبح و غروب
شبیه یکدیگرند.
یکی رو به روز و
یکی رو به فانوسِ نیمهشب.
سُهاد
خمارِ غریزهٔ خواباند هنوز.
سُهاد
رد روشنِ راه
بر خنکای نسیم
پیدا بود
و
سُمِ جن
بر نرمههای راه،
خیسِ هزار و یکی شبنم…
سُهاد
من پیش از این
مرگ را ندیده بودم،
مرگ
زیباتر از آن بود
که موصوفِ باران باشد.
جلد سیگار
دیگر جایی برای نوشتن نداشت.
هنگام نوشتن وصیت
واژهها… خود را به آن راه میزدند.
سُهاد
***
تو طوری نترسیده بودی
که انگار دنیا
غرقِ تعرقِ شهیدانِ امروز است!
همهچیز آرام،
همهچیز خاموش.
گیاهی در پوتین چپ من
روییده بود.
سُهاد
من پیش از شما
از دریا عبور خواهم کرد
از خواب عبور خواهم کرد
از نیل و از اندوه…
هم با عصای اُسرا
هم با عصای یُسرا.
سُهاد
چشمِ برهنه
به هزار سو،
بلکه امیدِ ممکنی شاید،
اما هیچ
حتی رد پرندهای
در زوزههای باد.
تنها هراس،
تنها هجوم،
و
رد پنجهٔ جانوری
سُهاد
پا بردار، علیپناه!
نترس،
زوزهٔ باد شمال است،
ولگردِ گورهای بینشان!
سُهاد
ممکن است آیا
پیش از تولد سنگ
به هجرت بیهراس خود برگردیم؟
سُهاد
بیشهٔ خیزران
بوی خوفِ مخفی میداد.
سُهاد
اما ماه
و
پدر که زیر نور ماه
پیدا بود
به دامنهٔ پونهها رسیدیم:
چشمهٔ بید و بلوغ باد.
پدر گفت:
در امان صخره،
همین جا بهتر است.
باد به وقت شب
آوردهاش عقرب است.
پناه میگیریم…!
سُهاد
بوی شبدر وحشی
سرتاسر شبِ تشنه را
تر کرده بود.
نمهبارانی دور
در وزیدنِ هوا میسُرید،
گاه از آستین باد
شَتَک میزد شقیقهٔ روح را.
سُهاد
خب…
مرگ لجوج
که دستبردار نیست، رفیق من!
ناکس… فقط کار خودش را
بلد است.
البته زیباست مرگ،
البته قابل اثبات است مرگ.
***
من مردگان بسیاری دیدهام
با چه تبسمِ سحرآمیزی
در آواز عجیب او مردهاند!
سُهاد
صبوری کن!
آنها که چراغ خانهٔ تو را
خاموش میخواهند
خود… زادهٔ ظلمتزدگاناند.
***
صبوری کن، دوست من!
سالکان ستم
از تازیانه زدن بر دریا
یکی قطره نیز نصیب نخواهند برد.
سُهاد
گمش کرده بودم،
دو سال پیش
یک شب تا صبح آمد و یادم رفت
پاکنویسش کنم.
فقط میدانستم عنوان سادهای دارد
گفتم این یکی هم… هیچ!
کم از دست ندادهام
این یکی هم هیچ!
سُهاد
مه ولرم کلمات
چهقدر خوب است برای پنهان شدن.
نه وهم،
نه خطا،
نه خواب،
واژهها صاحبِ مناند،
مرا پیش از آمدن به دنیا
از دنیا خریدهاند.
سُهاد
بیایید!
از تاریکیها نترسید!
من
فرمانروای رؤیاها
همهٔ راهها را
برای شما شعلهور خواهم کرد.
***
شغل من
دواندنِ شعور در وحی واژههاست،
سُهاد
که دریا
در مُغازلهٔ چشمهایش
غرق شده بود.
سُهاد
تنها به یاد آوردنِ خندههای تو
خوابهای روشن مرا
خنک خواهد کرد.
***
من
نه از تاریکی طلبکارم،
نه از کلماتی
که دلتنگ نوشتناند.
سُهاد
اکنون به بیابان
خو کن، ای تشنه!
تنها با سایهٔ بیقرار خویش
سخن بگو…!
سُهاد
حجم
۶۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۹۶ صفحه
حجم
۶۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۹۶ صفحه
قیمت:
۱۴۳,۰۰۰
۷۱,۵۰۰۵۰%
تومان