گفت: ـباید نابود کرد.
من گفتم: ـنه، باید ساخت.
او سر تکان داد و گفت: ـباید نابود کرد. کار دیگری برای انسان نمانده.
ــ اما خودتان شهر تازهای را بشارت میدادید.
با لبخندی گفتم: ـبشارتش را میدهم، برای اینکه وجود ندارد.
ــ واقعاً دلتان نمیخواهد که همچو شهری بوجود بیاید؟
ــ اگر بوجود میآمد، اگر همه مردم خوشبخت بودند، دیگر چه کاری در جهان برایشان میماند؟