جملات زیبای کتاب همه می میرند | طاقچه
تصویر جلد کتاب همه می میرند
off
٪۱۰
subscriptionAvailable

کتاب همه می میرند

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۸۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیمون دوبوار، مهدی سحابی
انتشارات: 
نشر نو

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۲۵۶
«من هم مثل او، بی‌آنکه کاری کرده باشم، می‌میرم؟»
mina
۱۶۲
جنایتهایی هست که از قتل هم بدتر است، اما قانون کاری به کارشان ندارد.
lali
۱۲۰
من و همسالانم جوانی نکرده پیر می‌شویم. گفتم: آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد. گفت: سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس می‌دهد؟
sahar
۱۰۵
ناامید نیستم، چون هیچوقت به هیچ چیزی امید نداشته‌ام.
Mohammad
۹۱
در زمانی که تو خوابیده‌ای کسان دیگری هستند که بیدارند، و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری
نیکو👷‍♀️
۸۱
گفتم: نمی‌خواهید جذاب باشید؟ چشمهایش حالت گنگی به خود گرفت. گفت: می‌خواهم همینطور که هستم جذاب باشم.
Zahra kazemi
۷۸
جهان چه پهناور و زندگی چه کوتاه است
miladan
۷۸
زنده‌ام و زندگی نمی‌کنم
آویخته بر هیچ
۷۴
ارمان گفت: کاش رهبر داشتیم! مردم برای انقلاب آمادگی پیدا کرده‌اند. گارنیه گفت: فوقش برای یک شورش. - ما باید بتوانیم شورش را تبدیل به انقلاب کنیم. - زیادی دچار تفرقه‌ایم.
FerFerism
۷۰
گفت: ـباید نابود کرد. من گفتم: ـنه، باید ساخت. او سر تکان داد و گفت: ـباید نابود کرد. کار دیگری برای انسان نمانده. ــ اما خودتان شهر تازه‌ای را بشارت می‌دادید. با لبخندی گفتم: ـبشارتش را می‌دهم، برای اینکه وجود ندارد. ــ واقعاً دلتان نمی‌خواهد که همچو شهری بوجود بیاید؟ ــ اگر بوجود می‌آمد، اگر همه مردم خوشبخت بودند، دیگر چه کاری در جهان برایشان می‌ماند؟
Mohammad
۵۱
نمی‌توانستم به آنان لبخند بزنم. هرگز نه در چشمانم اشکی بود و نه در قلبم شعله‌ای که بگدازد. مردی بودم از هیچ جا. بی‌گذشته و بی‌آینده، و بدون حال. هیچ چیز نمی‌خواستم؛ هیچکس نبودم. قدم به قدم بطرف افقی می‌رفتم که با هر قدم پس می‌رفت؛ قطره‌های آب به هوا می‌رفت و می‌افتاد، هر لحظه لحظه دیگر را نابود می‌کرد، دستهایم برای همیشه خالی بود. بیگانه بودم، مرده بودم. دیگران انسان بودند و زندگی می‌کردند. من از آنان نبودم. به هیچ چیز امید نداشتم
Zahra kazemi
۴۷
کاش من دو نفر بودم. یکی حرف می‌زد و یکی دیگر گوش می‌داد، یکی زندگی می‌کرد و آن یکی به تماشای او می‌نشست
FerFerism
۴۰
اگر آدم به اندازه کافی عمر کند می‌بیند که هر پیروزیی روزی به شکست تبدیل می‌شود
Mohammad
۳۸
عده معدودی ثروتهای افسانه‌ای می‌اندوختند و به تجملات باورنکردنی می‌پرداختند در حالی که توده عظیمی از مردم از گرسنگی می‌مردند
Mohammad
۳۳
کاش می‌شد دست کم آدم هیچ چیز نباشد. اما همیشه کسان دیگری در دنیا هستند که آدم را می‌بینند. حرف می‌زنند و آدم نمی‌تواند صدایشان را نشنود؛ به آنها جواب می‌دهد و دوباره زندگی را دنبال می‌کند، هر چند که می‌داند خودش وجود ندارد. و این داستان تمامی ندارد.
Mohammad
۳۱
همه شما در اینجا برای وقت کشی سرتان را با حرفهای گنده گنده به درد می‌آورید
ELNAZ
۳۱
می‌ترسیدم. و چون می‌ترسیدم روشنایی به نظرم شیرین‌تر و شبنم از هر صبح دیگری تازه‌تر می‌رسید؛ صدایی در درونم می‌گفت: «شجاع باش»
Mohammad
۲۸
یکی از راهبان زندیقی که سوزاندیمش، پیش از مردن به من گفت: تنها راه درست این است که آدمی برطبق وجدان خودش عمل کند. اگر این گفته درست باشد، کوشش برای سلطه بر زمین کار بیهوده‌ای است؛ برای انسانها هیچ کاری نمی‌شود کرد، زیرا نجاتشان فقط به دست خودشان است.
AmirTanazzoh
۲۵
خیلی نیرو، خیلی غرور و عشق می‌خواهد تا آدم باور کند که اعمال یک انسان اهمیتی دارد و زندگی بر مرگ پیروز می‌شود.
FerFerism
۱۹
از او نیز هیچ اثری آنجا باقی نمی‌ماند. من اینجا نخواهم بود، و هیچ چیز اینجا تغییر نخواهد کرد. با خود اندیشید: «مرگ یعنی همین. کاش دست کم جای ما در فضا خالی می‌ماند و باد در آن می‌دمید و زوزه می‌کشید؛ اما نه؛ با رفتن ما هیچ شیار و شکافی به‌جا نمی‌ماند.
Mohammad
۱۸
«این کار من خواهد بود. باید روزی همه عالم را در دست بگیرم؛ آنوقت هیچ نیرویی هدر نخواهد رفت؛ هیچ ثروتی حرام نخواهد شد؛ به اختلاف و تضاد میان ملتها و نژادها و دینها پایان خواهم داد، اغتشاشهای نادرست را به پایان خواهم رساند. با همان حسابگری که پیشترها ذخیره غله کارمونا را زیر نظر داشتم، امور جهان را اداره خواهم کرد. دیگر هیچ چیز تابع هوس آدمها و بازیهای سرنوشت نخواهد بود. منطق بر جهان حکومت خواهد کرد: منطق من.»
Mohammad
۱۸
هر آنچه را که دلشان می‌خواست برایشان می‌نوشتم، اما باز برایشان بیگانه بودم.
آمن ^__^
۱۷
اگر زندگی فقط نمردن است، چرا باید زندگی کرد؟
آنشرلی
۱۷
جاودانگی معجزه‌ای نیست که از معجزه به دنیا آمدن و مردن بزرگتر باشد.
magi
۱۷
من و همسالانم جوانی نکرده پیر می‌شویم. گفتم: آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد. گفت: سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس می‌دهد؟
awimis
۱۷
برای آنکه به همه چیز دست یابی، باید همه چیز خود را ببازی.
miladan
۱۶
من و همسالانم جوانی نکرده پیر می‌شویم. گفتم: آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد. گفت: سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس می‌دهد؟
❤ محمد حسین ❤
۱۵
در زمانی که تو خوابیده‌ای کسان دیگری هستند که بیدارند، و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری.
AS4438
۱۴
انسان حتی طالب خوشبختی هم نیست. به وقت کشی قناعت می‌کند تا اینکه وقت او را بکشد.
AmirTanazzoh
۱۳
به خاطر آنان آماده بودم که، در صورت لزوم، با خودشان هم مبارزه کنم.