
کتاب دو قطعه عکس
پدیدآورندگان:
ابراهیم رهاانتشارات:
انتشارات روزنه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
سپیده
۲
کوزت: ببخشید، آخه سطل رو پیدا نکردم.
تناردیه: خب فکر کن ببین کجا گذاشتیش؟
کوزت: این رو دیگه باید از آقازادههاتون بپرسین.
تناردیه: چرا حرفهای بیربط میزنی اونها به سطل چیکار دارن.
کوزت: والله نمیدونم. فقط یه مدتیه دارن زیر زمین رو میکنن و خاکهاش رو با این سطل میارن بیرون. دارن زیر زمین تونل میزنن، میگن ترافیک کم میشه
|قافیه باران|
۲
گاهی طنز آنقدر تلخ است که آدم جدیاش میگیرد!
سپیده
۱
تمام مردم فرانسه او را میشناختند. ژانوالژان!
ژانوالژان خیلی متین و موقر به طرف گاری قدم برداشت. کنار گاری ایستاد. مرد گاریچی داشت آن زیر احساس خرسندی میکرد. او جک انسانی را دیده بود. رو کرد به سمت ژانوالژان و گفت: «داداش توی بینوایان جلد اول تو اون گاریچی دیگهرو نجات دادی دمت گرم ما رو هم خلاص کن بدجوری این زیر گیر کردیم»
|قافیه باران|
۱
در تمام این مدت ژانوالژان سکوت کرد و البته کوزت که کتک سختی خورده بود گفت وای چقدر خوشگل حرف نمیزنی!