
Saleh Ghs
۳
عامل بزرگ در رشد و تحول فکری و عاطفی کامو، زندگی در شرایط استعماری الجزایر پیش از استقلال و رابطهٔ وی با سنت عقلی فرانسه بودهاست.
پویا پانا
۲
«حتی اسم عدالت هم مرا بهخشم عجیبی میآورد.»
پویا پانا
۱
هیچ چیز، هیچ چیز کوچکترین اهمیتی نداشت و من بخوبی میدانستم چرا نداشت. او هم میدانست. در سراسر این زندگی بیهوده که بسرآوردهبودم، همیشه نسیمی مجهول از افق آیندهام، از میان سالهایی که هنوز نیامدهبود، بهسویم وزیدهبود. در سالهای زندگیام هم که بههمان اندازه از واقعیت بیبهره بود، این نسیم در سر راهش هر آنچه بهمن عرضه میشد با خاک یکسان کردهبود. مرگ دیگران یا عشق یک مادر یا خدای این کشیش بهحال من چه تفاوت میکرد ___ یا راهی که کسی در زندگی پیش میگرفت و سرنوشتی که انتخاب میکرد؟
پویا پانا
۱
عدالت هر شب همبستر من است.»
پویا پانا
۰
نتیجه اینکه همه میمیرند. یکی زودتر و یکی دیرتر ___ باید حوصله داشت.
پویا پانا
۰
نتیجه اینکه همه میمیرند. یکی زودتر و یکی دیرتر ___ باید حوصله داشت.
پویا پانا
۰
کامو بهنسلی که هیچ دلیلی برای امید نمیدید امیدی بدون دلیل عرضه کرد.
پویا پانا
۰
بار دیگر سنگرهای آزادی بپاخاستهاند و بار دیگر باید عدالت را بهبهای خون مردم خرید.
پویا پانا
۰
خود را آزاد میپنداشتند، اما تا بلا وجوددارد هیچ کس آزاد نخواهدبود.
پویا پانا
۰
هیچ چیز بیجلوهتر، و نامهیجتر از یک بلا نیست. بدبختیهای بزرگ درست بهسبب زمانی که میپایند یکنواختند.
پویا پانا
۰
ریو میگوید ترجیح خوشبختی شرم ندارد:
«بلی، ولی ممکن است بهتنهایی خوشبختبودن شرم داشتهباشد.»
پویا پانا
۰
«من از عشق تصور دیگری دارم و تا دم مرگ از دوستداشتن این نظام خلقت که در آن بچهها شکنجه میبینند سر باز خواهمزد.»
پویا پانا
۰
«وینف»: من نمیتوانم بهدروغگفتن عادت کنم، همین.
«استپان»: همه دروغ میگویند. نکته در خوب دروغگفتن است.
پویا پانا
۰
کالیایف: تو مرا نمیشناسی، برادر. من زندگی را دوستدارم، ملال هم پیدا نکردهام. من بهانقلاب ملحق شدم چون زندگی را دوستدارم.
استپان: من زندگی را دوستندارم، عدالت را دوستدارم که بالاتر از زندگی است.
پویا پانا
۰
کالیایف: من عاشق زیبایی و خوشبختیام! بهاین جهت از استبداد متنفرم. چطور میتوانم بهآنها بفهمانم؟ البته که انقلاب! ولی انقلاب بهخاطر زندگی، انقلاب برای میداندادن بهزندگی.
پویا پانا
۰
«چیزی که آسان نبود اینکه موفق شدم در عین حال هم زنان را دوستداشتهباشم و هم عدالت را. هم بهورزش میپرداختم و هم بههنرهای زیبا . . . من ساخته شدهبودم که بدنی داشتهباشم. آن هماهنگی موجود در من، آن چیرهدستی بیتکلف که مردم احساس میکردند و گاهی بهخودم میگفتند برای زندگی کمکشان میکند، از همین ناشی میشد . . . در حقیقت از شدت انسانبودن با آن همه سادگی و کمال، کمی خودم را برتر از انسان میدیدم.»
پویا پانا
۰
پیمیبرد که زنی که یک بار با او خوابیدهبود بهشخص ثالثی گفتهاست که کلمانس چندان تعریفی ندارد. میکوشد این زن را دوباره بدستآورد و بر او مسلط شود و تحقیرش کند: «تا آنکه روزی در شوریدگی شدید لذتی دردآلود، بهآوای بلند زبان بهتکریم آنچه او را بهاسارت کشیدهبود گشود. از همان روز دورشدن من از او شروع شد. از آن وقت هم فراموشش کردهام.»