هیچ چیز، هیچ چیز کوچکترین اهمیتی نداشت و من بخوبی میدانستم چرا نداشت. او هم میدانست. در سراسر این زندگی بیهوده که بسرآوردهبودم، همیشه نسیمی مجهول از افق آیندهام، از میان سالهایی که هنوز نیامدهبود، بهسویم وزیدهبود. در سالهای زندگیام هم که بههمان اندازه از واقعیت بیبهره بود، این نسیم در سر راهش هر آنچه بهمن عرضه میشد با خاک یکسان کردهبود. مرگ دیگران یا عشق یک مادر یا خدای این کشیش بهحال من چه تفاوت میکرد ___ یا راهی که کسی در زندگی پیش میگرفت و سرنوشتی که انتخاب میکرد؟