
بریدههایی از کتاب عاشق مترسک
۴٫۷
(۷)
عشق خودش هم تنبل است. بیشتر عمرت در خواب است و خدا هم رحم کرده چون اگر بیدار بود قلبت مدام در حال تپش بود. اینقدر میتپید تا میترکید و باعث مرگت میشد.
The 52-Hertz Whale
آفرینش من هیچ لزومی نداشت. من چه بودم بجز چشمی که خورشید را ببیند، گوشی که صدای پرندهای را بشنود، پوستی که نسیم از رویش گذر کند؟ بدون من، خورشید و پرندگان و نسیم سر جای خود باقی میماندند.
The 52-Hertz Whale
مهتاب به رویش افتاده بود. نمیدانستم کدام یک از دیگری زیباتر و نورانیتر است. ماه یا او.
The 52-Hertz Whale
من معتقدم که خداوند خیلی بهتر حرف بشر را درک میکند تا خود بشرها.»
hsfm
سالهای سال گیج از عطرشان، گلها را میچیدم و به گیسوان خودم فرو میبردم. کم دوام میآوردند ولی به هر حال گلهای صحرایی زود پلاسیده میشوند و من هم فرا گرفته بودم که سعادت چیزی است مثل آن گلهای صحرایی.
The 52-Hertz Whale
آرزو داشتم که به من اظهار عشق کند ولی قادر نبودم به زور وادارش کنم. چیزی است که باید از روی میل گفته شود وگرنه فایدهای ندارد. باید از قلب بیرون بریزد، مثل فوران آب از سنگ یک چشمه.
The 52-Hertz Whale
همیشه به دختر بزرگتر میگویند: «مادر کوچولو» و از او تعریف و تمجید میکنند. نمیفهمند که او «مادر کوچولو» نیست. مادر بیتجربه مثل میوه کال است. دختربچهای که باید برای بچههای دیگر نقش مادر را بازی کند گیج میشود و دیگر نمیتواند رشد کند، نه در جسم خود، بلکه در قسمتهای سرّی زن بودن خود.
hsfm
تو باید آزاد و رها باشی. فقط میتوانی چیزهایی خیلی سبک را روی شانههایت تحمل کنی، مثل مهتاب یا قطرات امواج دریا.
The 52-Hertz Whale
شبها حالتی نومیدانه و ملتمسانه به ما دست میداد. انگار میخواستیم پا را از بشریت فراتر بگذاریم و چیزی به وجود بیاوریم که زمان نتواند آن را از بین ببرد.
The 52-Hertz Whale
بهسختی قدم برمیداشتم. چقدر به حال علفها و درختان غبطه میخوردم که نمیبایست از جا حرکت میکردند.
The 52-Hertz Whale
«چطور میتوان در مورد انسانها تصمیمی نهایی گرفت. همه مدام در حال تغییر کردنند.»
hsfm
این توصیفات به هیچ دردی نمیخورد. چون چهرهها مثل آباژورند. فقط نور پشت آنهاست که نشان میدهد روی آنها چه نوشته شده.
hsfm
من فکر میکنم که سرزمین قصهها جای خاصی نیست. هر مکانی در لحظه مناسب ممکن است به آن شباهت پیدا کند.
hsfm
