جملات زیبا از متن کتاب عاشق مترسک | طاقچه
تصویر جلد کتاب عاشق مترسکsubscriptionAvailable

کتاب عاشق مترسک

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
The 52-Hertz Whale
۴
عشق خودش هم تنبل است. بیش‌تر عمرت در خواب است و خدا هم رحم کرده چون اگر بیدار بود قلبت مدام در حال تپش بود. این‌قدر می‌تپید تا می‌ترکید و باعث مرگت می‌شد.
The 52-Hertz Whale
۳
آفرینش من هیچ لزومی نداشت. من چه بودم بجز چشمی که خورشید را ببیند، گوشی که صدای پرنده‌ای را بشنود، پوستی که نسیم از رویش گذر کند؟ بدون من، خورشید و پرندگان و نسیم سر جای خود باقی می‌ماندند.
The 52-Hertz Whale
۳
مهتاب به رویش افتاده بود. نمی‌دانستم کدام یک از دیگری زیباتر و نورانی‌تر است. ماه یا او.
The 52-Hertz Whale
۲
سال‌های سال گیج از عطرشان، گل‌ها را می‌چیدم و به گیسوان خودم فرو می‌بردم. کم دوام می‌آوردند ولی به هر حال گل‌های صحرایی زود پلاسیده می‌شوند و من هم فرا گرفته بودم که سعادت چیزی است مثل آن گل‌های صحرایی.
hsfm
۲
من معتقدم که خداوند خیلی بهتر حرف بشر را درک می‌کند تا خود بشرها.»
مورفئوس
۲
در تمام طفولیت منتظر مانده بودم تا دلیل خلقت خودم را کشف کنم و می‌دیدم که چه بیهوده صبر کرده‌ام. ظاهرا و باطنا دلیلی وجود نداشت. من به دنیا آمده بودم، داشتم زندگی می‌کردم و بعد هم می‌مردم. روالی بود بسیار ساده، مثل پرتاب یک ریگ به امواج دریا که با موج بعدی مکیده می‌شد و به دریا فرو می‌رفت.
The 52-Hertz Whale
۱
آرزو داشتم که به من اظهار عشق کند ولی قادر نبودم به زور وادارش کنم. چیزی است که باید از روی میل گفته شود وگرنه فایده‌ای ندارد. باید از قلب بیرون بریزد، مثل فوران آب از سنگ یک چشمه.
The 52-Hertz Whale
۱
تو باید آزاد و رها باشی. فقط می‌توانی چیزهایی خیلی سبک را روی شانه‌هایت تحمل کنی، مثل مهتاب یا قطرات امواج دریا.
The 52-Hertz Whale
۱
شب‌ها حالتی نومیدانه و ملتمسانه به ما دست می‌داد. انگار می‌خواستیم پا را از بشریت فراتر بگذاریم و چیزی به وجود بیاوریم که زمان نتواند آن را از بین ببرد.
The 52-Hertz Whale
۱
به‌سختی قدم برمی‌داشتم. چقدر به حال علف‌ها و درختان غبطه می‌خوردم که نمی‌بایست از جا حرکت می‌کردند.
hsfm
۱
همیشه به دختر بزرگ‌تر می‌گویند: «مادر کوچولو» و از او تعریف و تمجید می‌کنند. نمی‌فهمند که او «مادر کوچولو» نیست. مادر بی‌تجربه مثل میوه کال است. دختربچه‌ای که باید برای بچه‌های دیگر نقش مادر را بازی کند گیج می‌شود و دیگر نمی‌تواند رشد کند، نه در جسم خود، بلکه در قسمت‌های سرّی زن بودن خود.
hsfm
۰
«چطور می‌توان در مورد انسان‌ها تصمیمی نهایی گرفت. همه مدام در حال تغییر کردنند.»
hsfm
۰
این توصیفات به هیچ دردی نمی‌خورد. چون چهره‌ها مثل آباژورند. فقط نور پشت آن‌هاست که نشان می‌دهد روی آن‌ها چه نوشته شده.
hsfm
۰
من فکر می‌کنم که سرزمین قصه‌ها جای خاصی نیست. هر مکانی در لحظه مناسب ممکن است به آن شباهت پیدا کند.
مورفئوس
۰
این‌که او کسی را به قتل رسانده بود. به من ربطی نداشت. به نظرم حتی به خود او هم ربطی نداشت. مردم به هر حال مدام در حال کشتن چیزی‌اند. آنچه او در گذشته انجام داده بود، حال به پایان رسیده بود و آنچه همین امروز انجام داده بود، به قتل رساندن امید در قلب من بود و کشتن امید بدترین نوع جنایت است.