مهاجرت خودخواسته آسان نیست چه برسد به اینکه مجبور باشی وطنت را ترک کنی. برای هر از دست دادنی سوگی است. حلبچه سوگوار مردمانش بود و مردمانش سوگوار حلبچه. چه سیاهها که پوشیده نشد، چه اشکها که ریخته نشد. وقتی مام میهن عزادار است، وقتی دامندامن فرزندانش را از دست میدهد چگونه میتواند گریه کند، فریاد بزند، یا فراموش کند؟ همه چیز انگار مثل روز اول تازه است. شوکی که پایانی برایش نیست. چشمها بهتزده به آتشی که بر شهر ریخته شده و تنها حیران از مسیری که سوی وطن نیست. هجرت آغاز سرگردانی است.