و گورِ جمعیمان ناگزیر میهن بود
Mobina
یک روز میرسد که شمشیرهایمان را
از کاردهای رفته در استخوان بسازیم
Mobina
حال مرا که میدوم اما نمیرسم
از اسبهای خستهٔ «نقش جهان» بپرس
یک نگارِ و متعلقاتش!
هنوز عاشقم و عشق کم گناهی نیست
اگر که دستِ فلک میزند به چوبِ ترم
missparvaz
اگرچه زخمی صبریم، عشق میخواهد
که بر جگر بگذاریم باز هم دندان
خجسته باد بهاران به ما که هر نوروز
در انتظار نسیمیم و میرسد طوفان!
اگر رهایی ما از حصارِ رنجِ حیات
شکستنِ قفس است و فرار از این زندان ـ
مرا بگیر در آغوشِ گرم خود تا مرگ
بیا که بازنگردم به عصر یخبندان
sheyda
و جانمان نخ یک شمع نیمهروشن بود
sheyda
چشمی که از شوق تماشای تو میبارید
دیگر تو را، دیگر تو را، دیگر ... نخواهد داشت
sheyda
بلوغ میوهٔ تلخیست، مثل من خوش باش
به کال ماندن و از شاخه دیر چیده شدن
یک نگارِ و متعلقاتش!
سپاه من سپر انداخت در برابر تو
بجنگ با من دلتنگ، آخرین نفرم
یک نگارِ و متعلقاتش!
گریه کن ولی چه خوب بود اگر جهان
شعرِ تر زیاد داشت، چشمِ تر نداشت
یک نگارِ و متعلقاتش!
برای پیچکِ دلتنگیام چه قامت امنی!
که استوار بمانی و استوار بمانم
یک نگارِ و متعلقاتش!
فقط کنار تو چای از دهان میافتد، یعنی
فقط کنار تو من فارغ از غم دو جهانم
یک نگارِ و متعلقاتش!