جملات زیبا از متن کتاب تداعی | طاقچه
تصویر جلد کتاب تداعیsubscriptionAvailable

کتاب تداعی

مجموعه شعر

۴.۳(از ۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
زینب احمدی

قیمت:

۹۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

و گورِ جمعی‌مان ناگزیر میهن بود
Mobina
۲
حال مرا که می‌دوم اما نمی‌رسم از اسب‌های خستهٔ «نقش جهان» بپرس
یک نگارِ و متعلقاتش!
۲
یک روز می‌رسد که شمشیرهایمان را از کاردهای رفته در استخوان بسازیم
Mobina
۱
برای پیچکِ دلتنگی‌ام چه قامت امنی! که استوار بمانی و استوار بمانم
یک نگارِ و متعلقاتش!
۱
فقط کنار تو چای از دهان می‌افتد، یعنی فقط کنار تو من فارغ از غم دو جهانم
یک نگارِ و متعلقاتش!
۱
هنوز عاشقم و عشق کم گناهی نیست اگر که دستِ فلک می‌زند به چوبِ ترم
mhd_.farahani
۱
رفتی ای جان و فروریخت جهانم بی تو و خدا خواست که من زنده بمانم بی تو
کاربر ۷۸۳۸۲۵۶
۱
گریه کن ولی چه خوب بود اگر جهان شعرِ تر زیاد داشت،‌ چشمِ تر نداشت
کاربر ۷۸۳۸۲۵۶
۱
به مرگ خیره نماندیم و قهوه نوشیدیم به ناسلامتی هرچه بمب‌افکن بود
کاربر ۷۸۳۸۲۵۶
۱
باید قوی‌تر می‌شدم با هر شکستم باید قوی‌تر می‌شدم، اما شکستم
کاربر ۷۸۳۸۲۵۶
۱
اگرچه زخمی صبریم، عشق می‌خواهد که بر جگر بگذاریم باز هم دندان خجسته باد بهاران به ما که هر نوروز در انتظار نسیمیم و می‌رسد طوفان! اگر رهایی ما از حصارِ رنجِ حیات شکستنِ قفس است و فرار از این زندان ـ مرا بگیر در آغوشِ گرم خود تا مرگ بیا که بازنگردم به عصر یخبندان
sheyda
۰
و جانمان نخ یک شمع نیمه‌روشن بود
sheyda
۰
چشمی که از شوق تماشای تو می‌بارید دیگر تو را، دیگر تو را، دیگر ... نخواهد داشت
sheyda
۰
بلوغ میوهٔ تلخی‌ست، مثل من خوش باش به کال ماندن و از شاخه دیر چیده شدن
یک نگارِ و متعلقاتش!
۰
سپاه من سپر انداخت در برابر تو بجنگ با من دلتنگ، آخرین نفرم
یک نگارِ و متعلقاتش!
۰
گریه کن ولی چه خوب بود اگر جهان شعرِ تر زیاد داشت،‌ چشمِ تر نداشت
یک نگارِ و متعلقاتش!
۰
چشمی که از شوق تماشای تو می‌بارید دیگر تو را، دیگر تو را، دیگر ... نخواهد داشت
کاربر ۷۸۳۸۲۵۶
۰
شاعری سخت است، من دیگر توانش را ندارم دوستت دارم ولی فن بیانش را ندارم حرف‌هایم بیشتر ناگفته می‌مانند شاید ترجمانِ درد و دستور زبانش را ندارم
کاربر ۷۸۳۸۲۵۶
۰
هرچند که راز من و او وردِ زبان‌هاست چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش
FARHADI
۰
این برف‌ها که بر تن سردم نشسته‌اند رنگ از غرورِ دختر مرداد می‌برند
FARHADI
۰
تا پشت‌سر تداعی دلتنگی‌ست، راهی به‌جز فرار نخواهد بود
حنیفا
۰
ژولیده‌مویی با دو چشمش دلبری می‌کرد لبخندهای سرخ را خاکستری می‌کرد
حنیفا
۰
پیغمبری! به معجزه هم احتیاج نیست باید به چشم‌های تو ایمان بیاورم
حنیفا
۰
دنیا شبیه خواب بود و دیدنت رؤیا پلکی بزن! شاید قیامت با تو برپا شد
حنیفا
۰