
بریدههایی از کتاب معامله زندگی
نویسنده:فردریک بکمن
مترجم:علی مجتهدزاده
انتشارات:بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
دستهبندی:
امتیاز
۳.۲از ۱۸ رأی
۳٫۲
(۱۸)
اما دخترک ناگهان برگشت و به من نگاه کرد و گفت: «ببینم، تو هم شجاعی؟»
«چی؟»
«همه همیشه بهم میگن که خیلی شجاعم.»
پلکهایش پرپر زدند. به همین خاطر صادقانه گفتم: «الکی شجاع نباش. اگه میترسی، بترس. ترس مال اونهاست که زنده میمونن.»
ایران آزاد
من در مورد تو اشتباهی مرتکب شدم. من توی چشمهایت نگاه کردم و... دلم به درد آمد. ما نباید دلمان به درد بیاید.»
خانومـدختر
«وقتی سرطان داری دیگه اشکال نداره روی میز و صندلیها نقاشی بکشی. کسی هم چیزی نمیگه.»
خانومـدختر
کشتن آدمها کار سادهای است. کافی است به آدمی مثل من یک ماشین و چند ثانیه فرصت بدهی. از آنجا که آدمهایی مثل شما به من اعتماد دارید، چند هزار کیلو فلز را سوار میشوید و با سرعت چندصد کیلومتر در ساعت به دل تاریکی میزنید و عزیزانتان را هم در صندلی عقب مینشانید و همچنان که آنها در خواب نازند، وقتی میبینید یکی مانند من از روبرویتان میآید، با خودتان میگویید لابد این آدم ترمزهایش خوب کار میکند. که لابد بین صندلیها دنبال تلفنش نمیگردد، سرعتش زیاد نیست، اشک جلوی چشمانش را نگرفته و بین خطوط لایی نمیکشد.
خانومـدختر
اگر بخواهیم جا برای زندگی آن دخترک باز کنیم، لازم است که یک زندگی دیگر را کامل نابود کنیم. همه چیزش را. یعنی اگر تو زندگیات را بدهی، آنوقت کل آن از صفحهٔ روزگار پاک میشود. نه که فقط بمیری، جوری که انگار از اولش هم نبودهای. هیچکس هم تو را بهیاد نخواهد آورد.» زندگی در مقابل زندگی.
خانومـدختر
«نه، تو نترسیدهای. تو داری عزاداری میکنی. هیچکس به شما انسانها نمیگوید که حس غم و ترس، همزاد و همسان هستند.»
«ما عزادار چه هستیم؟»
«زمان.»
خانومـدختر
باید این را بهت میگفتم. نه برای دلخوشی تو، چون دیگر قرار نبود اینها را به یاد بیاوری، بلکه برای دلخوشی خودم. باید حتماً میگفتم که چقدر به تو افتخار میکنم.
خانومـدختر
تو هیچوقت اینها را نخواهی خواند. هیچوقت جلوی خانهٔ مادرت روی پلهها منتظر ننشستی. هیچوقت من عمرت را تلف نکردم.
خانومـدختر
تنها برای یک لحظهٔ کوتاه، هلسینبورگ را همانطوری دیدم که تو همیشه میدیدی. شبحی از آنچه همیشه از دور به چشم تو میآمد. وطن. خانه. بالاخره آنجا شهر ما شد، شهر من و تو.
و این اصلاً بدک نبود.
تو حال و دمی است که بیدار بشوی. الان صبح روز کریسمس است. و من دوستت دارم.
خانومـدختر
زادگاه، جایی است که نه میشود از آن فرار کرد و نه میشود توی آن ماند.
مهسا
حجم
۸۶۰٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۸۰ صفحه
حجم
۸۶۰٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۸۰ صفحه
قیمت:
۹۵,۰۰۰
تومان