جملات زیبای کتاب زمین انسان ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب زمین انسان ها

بریده‌هایی از کتاب زمین انسان ها

امتیاز
۳.۳از ۱۶ رأی
۳٫۳
(۱۶)
"اگر در دنیا تنها بودم، می‌خوابیدم."
Tamim Nazari
ما با تلاش در گردآوردن خواسته‌های فقط مادی، در گرد خود، زندانی بنا می‌کنیم. با سکهٔ قلب خود که با آن نمی‌توان چیزی خرید که به زیستن بیرزد، خود را در زندان تنهایی می‌افکنیم.
Tamim Nazari
ما در شور پیشرفت، آدم‌ها را به کار گرفته‌ایم تا خط آهن بکشیم و کارخانه بسازیم یا چاه نفت حفر کنیم. اما از یاد برده بودیم که این کارها را برای خدمت به انسان‌ها می‌کنیم.
Tamim Nazari
"آدم یک بار بیشتر نمی‌میرد."
Tamim Nazari
ای کهنه‌کارمند کاغذباز، ای رفیقی که در کنار منی، هیچ‌کس هرگز تو را به گریز راهبر نبوده است و گناه از تو نیست. تو همچون موریانگان، راحت خود را با کورکردن روزنه‌های روبه‌نور زندانت فراهم ساخته‌ای. تو خود را در ایمنی شهر بندگی، در کارهای همیشه یکسان و آداب خفه‌کنندهٔ زندگی شهرستانی‌ات فروپیچیده و پیله‌ای بر گرد خود تنیده‌ای. تو این حصار حقیر را در برابر بادها و جزرومَد و ستارگان بالا برده‌ای. تو هیچ، نمی‌خواهی آسودگی خود را با مسائل خطیر پریشان سازی. تو به قدر کفایت، به خود رنج داده‌ای که سرنوشت انسانی‌ات را از یاد ببری. تو دیگر ساکن سیاره‌ای سرگردان نیستی. تو هیچ پرسش بی‌جوابی از خود نمی‌کنی. تو یکی از جاخوش‌کردگان حقیر شهر تولوزی. هنگامی‌که هنوز فرصتی باقی بود، کسی شانه‌هایت را نگرفته و تکانت نداده است. اکنون گِلی که تو را سرشته، خشکیده و سخت شده است و ازاین‌پس، هیچ‌چیز نخواهد توانست در وجود تو آهنگساز خفته یا شاعر یا کیهان‌شناسی را بیدار کند که چه‌بسا، زمانی در تو بوده است.
علی سینا مظفری
آدم‌ها مدتی دراز در حصار سکوت خود، در کنار هم راه می‌سپارند یا حرف‌هایی می‌زنند که پیامی با خود ندارند. اما ساعت خطر فرامی‌رسد. آن‌وقت، شانه‌به‌شانه می‌دهند. پی می‌برند که از یک تبارند و چون وجدان‌های دیگر را کشف کردند، دایرهٔ وجودشان وسعت می‌گیرد. با لبخندی جانانه به هم می‌نگرند و به زندانی آزادی‌یافته‌ای می‌مانند که از عظمت دریا به حیرت می‌افتد.
Tamim Nazari
انسان‌بودن همان مسئول‌بودن است.
Tamim Nazari
روزی می‌رسد که زن در دوشیزه بیدار می‌شود. دوشیزه رؤیای مردی را می‌پردازد که سزاوار نوزدهی باشد. نوزده در اعماق جانش گرانی می‌کند. آنگاه ابلهی پیدا می‌شود. نخستین‌بار دیدگانی چنین تیزبین خطا می‌کنند و او را به رنگ‌های زیبا تابان می‌نمایند. آن ابله اگر قافیه ببافد، شاعرش می‌انگارند. خیال می‌کنند که او معنای سوراخ کف‌پوش اتاق را می‌فهمد. گمان می‌کنند که او موش‌خرما دوست دارد. می‌پندارند که به اعتماد افعی‌ها که زیر میز، میان پاهای او کمر می‌جنبانند، به خود می‌بالد. دل خود را که باغی خودرو است به او می‌سپارند که جز حاصل کار باغبان را نمی‌پسندد و آن نادان، پری‌زاد ما را به کنیزی می‌برد.
Tamim Nazari
من افسوس هیچ‌چیز را نمی‌خورم. بازی کرده و باخته‌ام. قرار حرفهٔ من همین است. اما هرچه باشد، نفَس دریا را به سینه کشیده‌ام. کسانی‌که یک بار لطف این نسیم را چشیده‌اند، از یادش نمی‌برند.
Tamim Nazari
کسی‌که فرهنگ را براساس فرمول‌هایی ازبرشده استوار می‌داند، تصوری سخت بی‌مایه از آن دارد. یک شاگرد ضعیف دوره‌های تخصصی امروز بیش از دکارت و پاسکال از طبیعت و قوانین آن آگاه است، اما آیا به اعجاز اندیشهٔ آن‌ها نیز تواناست؟
Tamim Nazari
ما تنها زمانی خوشبخت خواهیم بود که به نقش خود، ولو بسیار ناچیز باشد، آگاه شویم. آن‌وقت خواهیم توانست در صلح و صفا زندگی کنیم و در صلح و صفا بمیریم. زیرا آنچه به زندگی معنا می‌بخشد، مرگ را نیز پرمعنا می‌کند.
Tamim Nazari
به دختری به نام لوییز دو ویلمورن دل باخت. او دختری زیبا و ثروتمند بود، اما خانواده‌اش نمی‌خواستند که دختر خود را به فردی هوانورد بدهند. آنتوان به خاطر او هوانوردی را کنار گذاشت و پشتِ‌میزنشین شد. اما نامزدش او را زیاده ماجرادوست یافت و چون دید که نمی‌تواند او را در بند کند، دل از او شست.
Tamim Nazari
روز ۳۱ ژوئیهٔ ۱۹۴۴ به اصرار بسیار، اجازه گرفت که برای آخرین‌بار پرواز کند. ساعت هشت‌ونیم صبح از زمین برخاست تا مأموریت خود را بر فراز منطقهٔ گرنویل و انسی به انجام رساند. ساعت سیزده‌وسی دقیقه طی پیامی خبر داد که ذخیرهٔ بنزینش برای بیش از یک ساعت پرواز کفایت نمی‌کند. ساعت چهارده‌وسی دقیقه همه یقین داشتند که دیگر در آسمان نیست. به احتمال بسیار، هواپیماهای شناسایی آلمانی هواپیمایش را در حوالی جزیرهٔ کرس سرنگون کرده بودند.
Tamim Nazari
زمین بیش از هر کتابی از ما به ما می‌آموزد، زیرا در برابر ما ایستادگی می‌کند.
Tamim Nazari
زندگی چه‌بسا ما را از رفیقان دور می‌دارد و نمی‌گذارد که زیاد به آن‌ها بیندیشیم، ولی آن‌ها هستند، کجا؟ نمی‌دانیم و خاموش‌اند و ازیادرفته، ولی چه وفادارند و اگر روزی به آن‌ها بربخوریم، با چهره‌هایی از شادی شعله‌ور، شانه‌های ما را می‌گیرند و تکان می‌دهند. حقیقت آن است که ما به انتظار خو گرفته‌ایم... . اما کم‌کم درمی‌یابیم که خندهٔ روشن آن یکی را دیگر هرگز نخواهیم شنید. درمی‌یابیم که درِ این باغ تا ابد بر ما بسته خواهد ماند. آنگاه ماتم راستین ما آغاز می‌شود که به هیچ روی جان‌سوز نیست، اما اندکی تلخ است.
Tamim Nazari
و به راستی هیچ‌چیز هرگز جای رفیق گم‌شده را پر نخواهد کرد. نمی‌توان برای خود، دوستان قدیمی درست کرد. هیچ‌چیز با این گنجینهٔ خاطرات مشترک، این‌همه رنج‌ها و مصائبِ باهم چشیده، این‌همه قهرها و آشتی‌ها و هیجان‌های تند هم‌سنگ نیست. این دوستی‌ها تکرار نمی‌شوند. کسی‌که نهال بلوطی به این امید می‌نشاند که به زودی در سایه‌اش بنشیند، خیالی خام می‌پرورد.
Tamim Nazari
سیر زندگی بدین‌سان است. اول گنجی گرد آوردیم. سال‌ها درخت نشاندیم. ولی روزگاری می‌رسد که زمان، زحمت ما را تباه می‌کند و درختان را می‌اندازد. رفیقان یک‌یک سایهٔ خود را از سر ما می‌گیرند و ماتم‌های ما ازاین‌پس با تأسف پنهان پیری دل‌آزارتر می‌شود.
Tamim Nazari
اگر در میان خاطرات خود، آن‌هایی را بجویم که لذتی پایا برایم گذاشته‌اند، اگر به حساب ساعت‌هایی برسم که در زندگی‌ام ارزشی داشته‌اند، بی‌گمان آن‌هایی را بازمی‌یابم که با هیچ ثروتی نمی‌شد فراهم کرد.
Tamim Nazari
تن، کارافزاری اصیل و خدمتگزاری مطیع بیش نیست
Tamim Nazari
جوانی را می‌شناختم که خود را کشت. نمی‌دانم غم عشقی بی‌مقدار او را بر آن داشته بود که گلوله‌ای در دل خویش جای دهد یا به وسوسه‌ای ادبی تسلیم شده و به انتحاری خودنمایانه دست زده بود. اما به یاد دارم که در این جلوه‌فروشی غم‌انگیز، نه شرف، بلکه نکبت یافتم. در پشت این چهرهٔ دلپذیر و زیر این جمجمهٔ انسانی هیچ نبود، هیچ مگر تصویر دخترکی سبُک‌سر و نظیر بسیاری دیگر.
Tamim Nazari
در برابر این سرنوشت حقیر، یاد مرگی به راستی مردانه در ذهنم بیدار می‌شد. مرگ باغبانی که در حال احتضار به من می‌گفت: "می‌دانید... گاه، هنگام بیل‌زدن عرق می‌ریختم. درد روماتیسم پایم را می‌آزرد و به این زندگی بردگی ناسزا می‌گفتم. اما امروز دلم می‌خواهد بیل بزنم. تمام زمین را برگردانم. بیل‌زدن به چشمم چه زیباست. انسان هنگام بیل‌زدن چه آزاد است! وانگهی چه‌کسی درخت‌هایم را هرس خواهد کرد؟"
Tamim Nazari
اگر گمان می‌کنیم که ماشین، انسان را تباه می‌کند، شاید از آنجاست که مجال نداشته‌ایم بر نتایج دیگرگونی‌های سریعی که در زندگی ما صورت گرفته است، از دور داوری کنیم. صد سال تاریخ ماشین در برابر دویست‌هزار سال تاریخ بشر کجا به حساب می‌آید.
Tamim Nazari
ما همه بی‌فرهنگان خردسالی هستیم که بازیچه‌های تازه‌مان هنوز به حیرتمان می‌اندازند. مسابقات پروازمان معنایی جز این ندارند. این یکی بالاتر می‌رود، آن یکی تندتر می‌پرد. غافلیم که آن‌ها را به چه منظور می‌تازانیم.
Tamim Nazari
برای سرباز ارتش استعمارگر که کارش بنیان‌نهادن امپراتوری است، زندگی جز کشورگشایی معنایی ندارد. سرباز کشورگشا آبادگر را خوار می‌دارد، ولی مگر کشورگشایی آن، برای استقرار این نبوده است؟
Tamim Nazari
کمال زمانی حاصل می‌شود که دیگر چیزی زدودنی نمانده باشد، نه زمانی‌که چیزی افزودنی باقی نباشد.
Tamim Nazari
بی‌شک هواپیما ماشین است، اما چه وسیلهٔ خوبی برای تحلیل است! این وسیله برای ما از چهرهٔ راستین زمین پرده برگرفته است. ما به آن ملکه‌ای می‌مانستیم که خواست از احوال رعایای خود، از نزدیک باخبر شود و بداند که آیا از سلطنتش شادکام‌اند یا نه. درباریانش به قصد فریب او، راهش را به زیبایی آراستند و گروهی مزدور را در آن به شادی واداشتند. ملکه جز همین رشتهٔ نازک راه، چیزی از قلمروی خویش ندید و ندانست که رعایایش در پهنهٔ صحرا از گرسنگی می‌میرند و به او نفرین می‌کنند.
Tamim Nazari
در جهانی که زندگی به این خوبی به زندگی می‌پیوندد و گل‌ها در همان بستر باد باهم می‌آمیزند و قو با همهٔ قوها آشناست، فقط انسان‌هایند که دیوار حصار تنهایی خود را بالا می‌برند.
Tamim Nazari
پیش‌ازآنکه در جست‌وجوی فرودگاهی دیگر پرواز کنم، اندکی اینجا درنگ کردم. شادی شاید کودکانه‌ای در دل داشتم که می‌دیدم جای پایم بر زمینی می‌ماند که هنوز هیچ جانور یا انسانی آن را نیالوده است. هیچ عربی نتوانسته بود به این دژ استوار حمله کند. هیچ اروپایی هرگز به کاوش این مرزها نیامده بود. من بر شنزاری گام برمی‌داشتم که به غایت پاک بود. نخستین کسی بودم که این خاک صدف را همچون غبار طلا از مشتی به مشت دیگر می‌ریختم. اولین انسانی بودم که این سکوت را به هم می‌زدم. روی این تودهٔ سفید که به کوه یخی قطبی می‌مانست و هرگز شاخه علفی پدید نیاورده بود، همچون بذری بادآورد، نخستین نشان زندگی بودم.
Tamim Nazari
لطف شگفت‌انگیز خانه در آن نیست که ما را پناه می‌دهد و گرم می‌کند و بنایش از آن ماست. بلکه در آن است که این ذخیرهٔ خاطرات شیرین را کم‌کم در ما برجا گذاشته است. در آن است که در اعماق دل ما این کوه تاریک را پدید می‌آورد که رؤیاها همچون آب چشمه از آن جاری می‌شوند.
Tamim Nazari
من این بوی کتابخانه‌های کهنه را می‌شنیدم که به تمام عطرهای دنیا می‌ارزد و همچون بخور مقدس کلیسا همه‌جا گسترده بود
Tamim Nazari

حجم

۱۸۹٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۲۶۳ صفحه

حجم

۱۸۹٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۲۶۳ صفحه

قیمت:
۵۲,۰۰۰
تومان