چقدر عجیب است که بچهای عاشق کتاب و کتابخوانی باشد، اما پدر و مادرش بهخاطر علاقهاش او را سرزنش کنند؛
بلاتریکس لسترنج
شاید خشم آقای ورموود بهخاطر این شعلهور شده بود که میدید دخترش از چیزی لذت میبَرَد که او از درکش عاجز است.
با عصبانیت گفت: «این خواندنت تمامی ندارد؟»
بلاتریکس لسترنج
اگر موقع نوشتن کارنامه، احساسات شاعرانهام گُل میکردند، شاید مینوشتم: «حقیقت شگفتآوری است که اندام شنوایی ملخها در دو سوی شکمشان است، اما دختر شما، وَنِسا، با توجه به آموختههایش در این امتحان، گمانم اصلاً اندام شنوایی ندارد.»
بهارنارنج
یک دختر کوچولوی موذی و آبزیرکاه ممکن است چنان خونم را به جوش بیاورد که بگویم: «فیونا از زیباییِ خاص کوه یخ برخوردار است؛ مُنتها برخلاف کوه یخ، هرچه هست فقط سطح است و اصلاً عمق ندارد.»
بهارنارنج
میتوانست دو ساعتِ دلپذیر، با خیال راحت در گوشهای بنشیند و پشتسرهم کتابها را ببلعد!
بهارنارنج
دخالت در کار بچههای مردم فایدهای ندارد.
بهارنارنج
نکتهٔ خندهداری که در مورد پدر و مادرها وجود دارد این است که حتی اگر فرزندشان چندشآورترین موجود عالم باشد، باز گمان میکنند تحفهای بیهمتاست.
بعضی از آنها، از این هم فراتر میروند و عشق به فرزند، چنان کورشان میکند که خیال میکنند رگههایی از نبوغ در فرزندشان هست
بهارنارنج
ماتیلدا با لحن کموبیش غمگینی گفت: «واقعاً برای مامانم مهم نیست من چیکار کنم.»
بهارنارنج