سحرخیز باش، تا کامروا شوی، یعنی اگر کسی صبح زود از خواب بیدار شود، شاید اتفاقهای خوبی برایش بیفتد!
دخترک گلفروش
توی زندگی کمتر پیش میآید به کسی بَربخوریم که هم دوست واقعی باشد و هم نویسندهٔ خوبی.
شارلوت هردوی اینها بود.
دخترک گلفروش
توی زندگی کمتر پیش میآید به کسی بَربخوریم که هم دوست واقعی باشد و هم نویسندهٔ خوبی.
آوا~
هیچ خودش مرز نیستی است. پس دیگر بعد از آن چیزی وجود ندارد. هیچ آخر خط است. چطوری میشود چیزی از هیچ کمتر باشد؟ اگر چیزی از هیچ کمتر باشد، پس هیچ دیگر هیچ نیست، یک چیزی است، حتی اگر یک ذرهٔ خیلی کوچولو از چیزی باشد. اما اگر هیچ راستیراستی هیچ است، پس دیگر نمیشود چیزی از هیچ کمتر باشد.
دخترک گلفروش
بهنظر من تو محشری، و همین کافی است.
آوا~
«چرا این کارها را برایم کردی؟ من اصلاً لایق اینهمه محبت تو نیستم. من هیچوقت کاری برای تو نکردهام.»
شارلوت گفت: «تو با من دوست شدی و دوستی خیلی باارزش است. من برایت تار تنیدم چون دوستت دارم. حالا اینها به کنار، مگر زندگی غیر از این است. یک روز به دنیا میآییم، مدتی زندگی میکنیم و بعد هم میمیریم. زندگی عنکبوتی که بدون کثافتکاری نمیشود، آن هم با این قضیهٔ به دام انداختن و خوردن مگسها، چیکار کنیم، دست خودمان نیست. با کمک به تو شاید میخواستم یک ذره به خودم روحیه بدهم. خدا میداند که زندگی هرکسی به این چیزها نیاز دارد.»
آوا~
«نه، آنها چیزی نمیگیرند. فقط مدام از روی پل میروند و میآیند و هرکسی خیال میکند آنطرف پل بهتر از طرف خودشان است. اما اگر روی پل یک جا میایستادند و سرشان را آرام پایین میانداختند و منتظر میماندند، شاید چیزی گیرشان میآمد. اما نه، آدمها اصلاً آراموقرار ندارند و همیشه عجله، عجله، عجله دارند. خوشحالم که من عنکبوت کمتحرکیام.»
آوا~
متوجه شد که توی این دنیا دوستی واقعی بیشتر از هر چیز دیگری خوشحالمان میکند.
آوا~
فرن و ویلبر روزهایشان با شادی میگذشت و شبهایشان با آرامش.
آلی