
٪۴۰
مسافر
۵
گاهی زندگی به هم میریزه و برگشتن به حالت عادی برای بعضی از آدمها خیلی سخته.
مسافر
۴
شاید ما هیچوقت خوب خوب یا بد بد نیستیم. شاید همیشه مخلوطی از خوب و بد باشیم.
مسافر
۳
زندگی همین است؛ میتواند در عرض یک لحظه از خوب به بد تبدیل شود
مسافر
۳
آنها نمیتوانند تغییر درونی شما را ببینند، اما میتوانند آن را احساس کنند و با خودشان فکر میکنند که یک جای کار میلنگد
مسافر
۳
فقط یک اشتباه کوچک ممکن است برای همیشه دنیای شما را تغییر بدهد.
مسافر
۳
کتابها، تنها وسیلهای که به درد توی دست گرفتن میخورند!
مسافر
۳
وظیفهٔ پدرها محافظت کردن از شما است. آنها بزرگتر، قویتر و سرسختتر هستند... بهخاطر اینکه شما را زنده نگه دارند، حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود.
مسافر
۳
"ما موجودات کوچکی هستیم و فقط با عشق میتوانیم وسعت جهان به این بزرگی را تحمل کنیم."
مسافر
۳
اگه کسی از این دنیا بره، به این معنا نیست که دیگه نمیتونیم عاشقش باشیم. حتی اگه یه نفر دیگه رو دوست داشته باشی. توی قلبت اونقدر جا هست که میتونی عاشق آدمهای زیادی بشی.
مسافر
۲
تا به آنجایی که میخواهید نرسید، نمیتوانید ببینید کجا بودهاید.
مسافر
۱
هدف این است که به تعادل برسیم.
مسافر
۱
مشکل اصلی تغییر کردن این است که هیچوقت برایش آماده نیستید. حتی با اینکه میدانید تغییر در راه است و دارد دزدکی از پشتسر به شما نزدیک میشود. به گمانم برای همین است که بیشتر تغییرات خوشایند نیستند. مهم نیست چقدر خودتان را آماده کرده باشید، آنها باز هم شما را غافلگیر میکنند.
مسافر
۱
به خودمان بستگی دارد که چه بخوانیم و چطوری. مهم این است که چیزی بخوانیم.
مسافر
۱
معمولاً سادهترین جواب، جواب درست است.
مسافر
۱
بعضی از روزها حالوهوای تمام شدن چیزی را دارند؛ مثل آخرین روز تعطیلات تابستانی یا آخرین روز مدرسه. در چنین روزهایی، چیزی تمام میشود؛ ولی قرار است چیز جدیدی شروع شود. یکجورهایی هم غمانگیز است و هم خوشایند.
faeze
۰
خانم ریورا همیشه میگوید به خودمان بستگی دارد که چه بخوانیم و چطوری. مهم این است که چیزی بخوانیم.
مسافر
۰
چیزها نمیتوانند همینطوری یکهویی ناپدید شوند. آنها میتوانند حرکت کنند، میتوانند پنهان شوند، میتوانند درونتان جمع شوند؛ اما باید به جایی بروند.
مسافر
۰
بزرگ شدن هم به همین اندازه عجیب است. انگار احساستان از هزار سال پیش تا حالا تغییر نکرده؛ اما بعد که ناگهان به گذشته نگاه میکنید، همهچیز متفاوت به نظر میرسد. انگار یکهو به جلو میپرید. بزرگ شدن مثل یکجور تِلِپورت شدن است، فقط بهصورت چشمبسته.
مسافر
۰
عشق مثل نیرویی جادویی بود که بهصورت نامرئی بین انسانها حرکت میکرد. انصاف نبود که نمیشد آن را دید یا کنترلش کرد و هر لحظه ممکن بود به انسان اصابت کند.
