جملات زیبای کتاب شاه خاکستری چشم | طاقچه
تصویر جلد کتاب شاه خاکستری چشمsubscriptionAvailable

کتاب شاه خاکستری چشم

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۸ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۳۸
خزان به نجوا از میان درختان افرا تمنا می‌کرد: «همراهم بمیر!»
pejman
۲۳
فریاد کشیدم نفس‌بریده «شوخی می‌کردم. اگر ترکم کنی، خواهم مرد.» با لبخندی شگفت، به‌آرامی، گفت، «نایست در باد.
min
۱۲
اکنون بالش از هر دو روی گرم است.
Leopold_Bloom
۱۱
اکنون بالش از هر دو روی گرم است. شمع دیگری می‌میرد، کلاغ‌ها فریاد می‌کشند آنجا، بی‌سرانجام. همه شب هیچ نخوابیدم، خیلی دیر است به خواب بیندیشم.... چه سفیدی بی‌تابانه‌ای در ژرفای سفید پرده. سلام، بامدادان خوش!
Artmis37
۱۰
آه در را نبسته‌ام. شمع‌ها را روشن نکرده‌ام. می‌دانی خسته‌تر از آنم که به خواب بیندیشم.
YaSaMaN
۸
خزان به نجوا از میان درختان افرا تمنا می‌کرد: «همراهم بمیر!»
کاوشگر
۶
مهمان همه‌چیز آن چنان است که بود: پوره‌های ریز کولاک درگاه پنجره را خیس می‌کنند، و خودم تازه زاده نشدم، اما مردی امروز به نزدم آمد. پرسیدم: «دنبال چه هستی؟» گفت: «تا با تو در دوزخ باشم.» خندیدم: «آه، بدبختانه، خیر، گویا می‌خواهی دچار بیماری شوم.»
YaSaMaN
۵
چشمانش از آن گونه‌اند که هر کسی آن‌ها را به یاد می‌آورَد: بهتر است مراقب باشیم، حذر کنیم: ابداً به آن‌ها خیره نشویم.
YaSaMaN
۴
هیچ اهمیتی ندارد این رؤیاهای پوک در رخوت مرگبارم.
YaSaMaN
۳
ساکتم، ساکت، آماده تا دوباره از آن تو باشم، ای زمین.
amirkarimifar
۳
بر صنوبر لرزان ماه سبکبار می‌درخشد. هر چیزی را شاداب می‌بینم. سپیدارها به خاک لبخند می‌زنند. ساکتم، ساکت، آماده تا دوباره از آن تو باشم، ای زمین.
olivereader
۲
می‌دانی خسته‌تر از آنم که به خواب بیندیشم.
negar
۲
اندیشیدن به زمین بسیار دل‌انگیز است، و دام‌های عشق بسیار نیک‌اند.
da☾
۲
All for you: the prayer daily, the hot sleeplessness at night, the white flock of poetry, and the blue fire of my eyes.
da☾
۲
In memory, you changed into me.
olivereader
۱
فریاد کشیدم نفس‌بریده «شوخی می‌کردم. اگر ترکم کنی، خواهم مرد.» با لبخندی شگفت، به‌آرامی، گفت، «نایست در باد.
olivereader
۱
خوب است، سراسر سیاه است. زندگی است جهنمی لعنتی.
کاوشگر
۱
آه، می‌دانم: دلخوش است که شوریده و تیز می‌داند چیزی ندارم که او نیاز داشته باشد و بتوانم از او دریغ ورزم.
کاوشگر
۱
۳۰. نمی‌دانم زنده‌ای یا مرده نمی‌دانم زنده‌ای یا مرده بر خاک می‌توانمت یافت، باری، یا تنها در خیال‌های تار، آری در آن پرتو آرام‌بخش سوگ می‌گسارم. همه به خاطر توست: نیایش روزانه، بی‌خوابی گرم شبانه، فوج پرندگان سفید شعر، و آتش آبی چشم‌هایم.
کاوشگر
۱
۴۶. آمرزشخوانی نه، نه در زیر آسمانی بیگانه نه، نه در پناه بال‌های بیگانه آن هنگام با مردمم بودم من، با مردمم، آنجا، سوگواران.
کاوشگر
۱
پیشکشی در برابر این اندوه کوه‌ها سر فرود می‌آورند، رودخانه‌ی بیکران از جریان باز می‌ایستد، چفت‌وبست همواره سخت زندان اینک «دخمه‌های محکومین» را در بر گرفته، و به اراده‌ای مرگبار سپرده است.
کاوشگر
۱
بر کسانی خورشید می‌درخشد سرخ، بر کسانی باد می‌وزد لطیف اما ما هیچ از آن نمی‌دانیم، در عوض فقط طنین گام سنگین سربازان را می‌شنویم، و کلیدهایی که می‌چرخند برابر پیکرمان. گویی برای نیایش بامدادی برخاسته‌ایم، از میان شهر جانوران می‌شتافتیم، آنجا نفس بریده، همانند مردگان دیدار می‌کردیم، خورشیدی فروتر را، نِوایی مه‌آلوده‌تر را. و از دوردست، امید هنوز آواز سر می‌داد، همچنان که می‌گذشتیم.
کاوشگر
۱
سپیده‌دمان تو را بردند، گویی در بیداری به دنبالت می‌آمدم. در خانه‌ای تاریک بچه‌ها می‌گریستند، در میان شمایل‌ها، شمعی می‌گداخت. بر لبانت، سردی صلیب، بر پیشانی‌ات عرقی مرگبار. چون زنی تیر خورده، به سوی دیوار کرملین بانگ بر خواهم کشید.
mahii
۱
واژه‌هایی نگاشته‌ام که جرأت نداشته‌ام بگویم.
کاوشگر
۱
۳۷. به یک هنرمند در هر تلاشت در می‌یابم میوه‌ی رنج‌های توأمان و خجسته را، طلای لیموهای همیشه پاییزی، آبی آب‌های تازه آفریده. بیندیش به آنها. و درازترین قیلوله راه می‌بَرَدم به بوستانت هم‌اکنون، آنجا که هر پیچگاه به نظر هولناک می‌آید، و ردپایت را ناخودآگاه جستجو می‌کنم.
کاوشگر
۱
آیا باید قدم بزنم در زیر این طاق، دگردیس شده با اشاره‌ی دستت، درون آسمان، تا سرد شود گرمای شرمساری‌ام؟ آنجا همیشه متبرک خواهد بود و چشم‌های سوزانم آرامش می‌یابند، آنجا دوباره هدیه‌ای می‌یابم و خواهم گریست.
da☾
۱
No sleep all night, too late to think of sleep
da☾
۱
On my journey to the dark, I’m staying with white death.
Javad Azar
۰
می‌نوشم به سلامتی خانه‌ی ویرانمان، همچنین به سلامتی همه‌ی شیاطین زندگانی، به سلامتی تنهایی دوسویه‌مان، و به سلامتی‌ات می‌نوشم به سلامتی چشم‌ها، مرده و سرد، به سلامتی لب‌ها، خفته و خیانتگر، به سلامتی زمانه، زمخت و ستمگر، به سلامتی همین که هیچ خدایی نجات‌مان نداده است.
کاوشگر
۰
اما دست خشکیده‌اش لمس کرد گلبرگی را با نوازشی نرم: «بگو به من، چگونه می‌بوسند تو را، «بگو به من، چه طور می‌بوسی؟» و چشمانش بی‌فروغ خیره می‌نگریستند و هرگز از انگشترم دور نمی‌شدند. هیچ عضله‌ای نمی‌جنبید در زیر آن درخشش شریرانه.