جملات زیبای کتاب عشاق‌نامه | طاقچه
تصویر جلد کتاب عشاق‌نامه
off

کتاب عشاق‌نامه

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
فخرالدین عراقی
انتشارات: 
طاقچه
nedsalehani
۲۷
پای در نه به جاده‌ی تحقیق از تو آغاز و از خدا توفیق
nedsalehani
۲۵
دوست می‌دارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
عاطفه
۲۳
چون تقرب کنی به طاعت دوست چشم و گوش و زبان و مغز تو اوست
nedsalehani
۱۹
خودستایی نشان جهل بود
mah.gh
۱۶
خانه‌های تن از دریچه‌ي جان هست روشن به نور «الرحمن»
nedsalehani
۱۵
با وی از خود خبر ندارم من
kazhal
۱۴
دوست می‌دارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
nedsalehani
۱۱
گر بپرسد کسی ز من حالم من چه گویم که از که می‌نالم؟ نیست یارای گفتنم با کس که دلم را به وصل کیست هوس؟
mah.gh
۱۱
ما همه ناقصیم و اوست تمام ابداً ذوالجلال و الاکرام وحدت او مقدس از تمثیل صنعت او منزه از تحلیل من نگویم که جان جان است او هر چه گویم ورای آن است او او مبراست از «هنا» و «هناک» ز اول فکر و آخر ادراک
my book
۷
دل من، چون به عشق مایل شد عشق در گردنش حمایل شد چون دل و عشق متفق گشتند دل من عشق گشت و او دل شد
n@srin.r
۵
مرحبا! مرحبا! محبت دوست کز درون آمدی، نه از راه پوست دلم از جز تو خانه خالی کرد با تو سودای لاابالی کرد تا غمت ساکن دل من شد از چراغ تو خانه روشن شد ما گرفتار دام عشق توایم همه سرمست جام عشق توایم
mah.gh
۴
صنعش از آب و خاک و آتش و باد جسم را طول و عرض و عمق او داد
mobina nazarpoor
۴
عشق در هر دلی که سر بر زد خیمه از عقل و علم برتر زد
mahdie
۳
تا دلم را هوای باطل بود جانم از ذوق عشق عاطل شد
nedsalehani
۳
چار یارش، که مرشد دین‌اند همه اندر مقام تحسین‌اند دوستان پیمبرند همه خلفای مطهرند همه ای فضولی، چرا ز نادانی یار اینی و دشمن آنی؟ دو هوایی اگر نورزی به سه طلاق خیال فاسد ده تو چه دانی درین میانه چه بود؟ کین چرا پیش از آن خلیفه نبود؟ تو چه دانی مصالح این کار؟ چه به خود راه می‌دهی انکار؟ همه را نیک دان، مباش فضول جز نکو کی بود رفیق رسول؟ صد هزاران دریچه از رضوان مفتتح در مضاجع ایشان
nedsalehani
۳
عشق ذوقی است، همنشین حیات بلکه چشم است بر جبین حیات
کربلایی
۳
من نگویم که جان جان است او هر چه گویم ورای آن است او
ʀ.ʙ.ʙ
۳
هر زبانی سخن نداند گفت هر بصیری گهر نداند سفت همه را نیست، گر چه جان و تن است جان معنی، که در تن سخن است
helya.B
۲
ای ز روی تو آفتاب خجل وز لبت آب زندگی حاصل عاشقان را خیال عارض تو در شب تیره نور دیده و دل زانکه روی تو را ز غایت لطف برگ گل شرمسار و لاله خجل ز آرزوی قد تو سرو سهی خشک بر جای مانده پا در گل ای لبت را اسیر آب حیات وی رخت را غلام شمع چگل از برای کمند گیسویت رشته‌ی جان عاشقان مگسل رمقی بود باقی از جانم که تو ناگه بدو شدی واصل وای اگر خاطرت به جانب ما لحظه‌ای دیرتر شدی مایل اتفاقی عجب: عراقی و وصل! زانکه آشفته گم کند منزل
ʀ.ʙ.ʙ
۲
هر زبانی سخن نداند گفت هر بصیری گهر نداند سفت همه را نیست، گر چه جان و تن است
روژینا
۲
ای ملامت‌کنان بی‌حاصل سعی کمتر کنید در باطل
stare.m
۲
تا کی آخر به بند برهانی؟ خویشتن را ز بند نرهانی؟ بستر الواح این طبایع را کن رقم ابجد شرایع را
stare.m
۲
به طلب در جهان چه می‌پویی؟ چو تو گم گشته‌ای، چه می‌جویی؟ دیده بگشای، ای که در خوابی خویشتن را طلب، مگر یابی
کاربر ۶۲۷۷۹۲۸
۲
من نگویم که جان جان است او هر چه گویم ورای آن است او
کربلایی
۱
چون رقم بر وجود انسان راند «اعملوا صالحاً» بر ایشان خواند ما همه ناقصیم و اوست تمام ابداً ذوالجلال و الاکرام
کربلایی
۱
نور خورشید در جهان فاش است گنه از دیده‌های خفاش است آفتابی چنین، که می‌تابد چشم خفاش در نمی‌یابد دیده‌ی ما، اگرچه بی‌نور است دان که نزدیک بین هر دور است ساکن است او، مگر تو بشتابی در نیابد، مگر تو دریابی
اناهیتا الهه اب
۱
نقد جود وجود اوست روان عرش در جنب قدرتش موری عقل نزدیک وحدتش دوری بر درش عالمان عامل خوی «رب انی ظلمت نفسی»
helya.B
۱
جز حدیث تو من نمی‌دانم خامشی از سخن نمی‌دانم در کمند غم تو پا بستم وز می اشتیاق تو مستم دیده‌ی ما، اگر چه بی‌نور است لیک نزدیک بین هر دور است ساکن است او، مگر تو بشتابی در نیابد، مگر تو دریابی گرچه ما خود نه مرد عشق توایم لیک جویان درد عشق توایم طالبان را ره طلب بگشای راه مقصود را به ما بنمای دل و دنیای خویش در کویت همه دادم به دیدن رویت یارب، این دولتم میسر باد که به دیدار دوست گردم شاد
helya.B
۱
آفت عاشقی نه از سر ماست این بلا خود ز انبیا برخاست داشت بر یوسف و زلیخا دست در جهان خود ز دست عشق که رست؟ تا دلم را هوای باطل بود جانم از ذوق عشق عاطل شد چون ز سیمرغ دید شهپر عشق همچو داود می‌زند در عشق با دلش مهر خود بیامیزد پس به مویی دلش بیاویزد عشق چون دستبرد بنماید انبیا را ز کیش برباید اندرین کوی از آرزوی غزال خوک‌بانی همی‌کنند ابدال
روژینا
۱
عاشقان ره به عشق می‌پویند درس تنزیل عشق می‌گویند از می عشق اگر چه بی‌خبرند راه جانان به جان همی‌سپرند از شراب الست مستان‌اند تا ابد جمله می پرستانند