جملات زیبای کتاب خنده سرخ | طاقچه
تصویر جلد کتاب خنده سرخ

بریده‌هایی از کتاب خنده سرخ

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۳از ۲۴ رأی
۴٫۳
(۲۴)
اگر چهره‌ای انسانی داشتید، بر صورتتان سیلی می‌زدم، اما چهره‌تان پوزهٔ کریه درندگان است. تظاهر می‌کنید که انسانید، اما از زیر دستکش شما دارم چنگال مخفی‌شده‌تان را می‌بینم و جمجمهٔ پهن و صاف درنده‌تان از زیر کلاه پیداست. پشت آن نطقهای هوشمندانه‌تان صدای زنجیر پوسیدهٔ جنونتان به گوشم آشناست ... و با نهایت زور رنج و اندوهم و با تمام نیروی افکار آزرده‌ام، لعن و نفرینتان می‌کنم، ای درندگان پست مفلوک!
سلین
آری، من باید دیوانه شوم، اما کاش زودتر. ای کاش که زودتر.
Kamand
در برابرش به زانو افتادم و گفتم: ــ خواهش می‌کنم من را دعا کنید. رنگش پرید، خود را کنار کشید و آهسته گفت: ــ آخر من اعتقاد ندارم. ــ خب، من هم ندارم.
Kamand
گاهی چنین به‌نظر می‌رسید که این سر نیست که روی شانهٔ آدم می‌چرخد و انگار کره‌ای غریب است، گاه سبک و گاه سنگین و البته که بیگانه و مخوف.
الاهه
آری، در آن شب شومی که از تک‌تک تارهای وجودش ضجه می‌زد و سرما می‌پاشید، کشته بیشمار بود.
لیلی
می‌بینم دارم به همهٔ این مرگ و رنج و خون عادت می‌کنم، حسم را به زندگی روزمره از دست می‌دهم، هرروز سردتر از دیروزم و فقط دارم به فجایع واکنش نشان می‌دهم، بااین‌حال بازهم نمی‌توانم به واقعیت مسخرهٔ این جنگ عادت کنم.
لیلی
آن اشباح، چنان‌که آمده‌بودند، به‌ناگهان ناپدید می‌شوند و تنها سکوت است که سلطنت می‌کند
sepehrdad asode
می‌خواهند باور کنند که اکنون نیز مثل گذشته‌هاست و این‌که خشونت جهانی علیه عقلانیت انسان تأثیری بر عقل سست آنها نخواهدداشت.
sepehrdad asode
این خندهٔ سرخه. وقتی زمین دیوانه می‌شود، این‌طور می‌خندد.
Kamand
و هیچ‌یک از مرگ نمی‌ترسیدیم، چراکه کسی معنای مرگ را نمی‌دانست.
لیلی
هزاران‌هزار دارند هرروز جان می‌دهند، مگر چیزی عوض شده؟
Clem⋆。𖦹
مرده‌ای به مردهٔ دیگری نوشته‌بود.
Clem⋆。𖦹
از همه شگفت‌انگیزتر این‌که بسیاری از آقایان سخنگو حتی بعدها هم به خطای خود معترف نشدند. درحقیقت، اعتراف می‌کردند، اما حرفشان این بود که بعداً چنین خطایی رخ داده و درابتدا آنها واقعاً با دشمنی درگیر شده‌اند که در آن هیاهوی مطلق مخفی شده و فقط ما را مقابل توپخانهٔ پنهانش قرار داده‌بود.
لیلی
به نظرمان می‌رسید که همه‌چیز در یک روز بی‌پایان و بی‌آغاز ــ گاه تاریک و گاه روشن ــ می‌گذرد، اما به همان میزان نامفهوم و به همان میزان کور ... و هیچ‌یک از مرگ نمی‌ترسیدیم، چراکه کسی معنای مرگ را نمی‌دانست.
Rojan
دلم می‌خواهد به‌قول همان دکتر دیوانهٔ برادرم خانه و هست و نیست‌شان را بسوزانم و زن و بچه‌شان را به آتش بکشم، آبی را که می‌نوشند، مسموم کنم و همهٔ مردگان را از قبر بیرون بیاورم و اجساد را به خانه‌های ناپاک این سنگدلان ببرم و روی تختشان بیفکنم. بگذار چنانی که با همسر و معشوقه‌هاشان می‌خوابند، با آن اجساد همبستری کنند.
Clem⋆。𖦹
چهارهزار کشته. جمعیت آن تئاتر هزارنفر هم نمی‌شد. تمام راه فکر می‌کردم، چهارهزار کشته. چهارهزار ...
Clem⋆。𖦹
غارغار غلتان کلاغ است، می‌شنوی؟ کلاغ است که جار می‌کشد. آخر این‌همه کلاغ از کجاست؟ آسمان سیاه شده. آنها دیگر نزدیک ما می‌نشینند و نمی‌ترسند و حتی همه‌جا ما را همراهی می‌کنند. ما همیشه زیر چتر آنهاییم، انگار زیر درختی باشیم با شاخه‌هایی در جنبش و برگهایی سیاه. یکی از همین کلاغها به صورتم نزدیک شد و می‌خواست نوکش را به چشمم فرو کند، شاید فکر می‌کرد که مرده‌ام.
Clem⋆。𖦹
برادرم کجاست؟ برادر خوب و مهربانی که برای دشمنش هم بد نمی‌خواست. کجاست برادرم، کجاست؟ دارم از شما می‌پرسم، آدمکشان ملعون! دارم در برابر چشم جهان و جهانیان از شما می‌پرسم، آدمکشان ملعون، ای کلاغهایی که بر مردار خلق نشسته‌اید، ای درندگان پست مفلوک! شما مشتی درنده‌اید! چرا برادرم را کشتید؟ اگر چهره‌ای انسانی داشتید، بر صورتتان سیلی می‌زدم، اما چهره‌تان پوزهٔ کریه درندگان است. تظاهر می‌کنید که انسانید، اما از زیر دستکش شما دارم چنگال مخفی‌شده‌تان را می‌بینم و جمجمهٔ پهن و صاف درنده‌تان از زیر کلاه پیداست. پشت آن نطقهای هوشمندانه‌تان صدای زنجیر پوسیدهٔ جنونتان به گوشم آشناست ... و با نهایت زور رنج و اندوهم و با تمام نیروی افکار آزرده‌ام، لعن و نفرینتان می‌کنم، ای درندگان پست مفلوک!
Rojan
اینها همه یعنی چی، ها؟ حالا تکلیف چیه؟ ــ منظور؟ ــ کلاً می‌گویم ... همه‌چی. آن زن بنده‌خدا منتظر منه. خب؟ ولی آخر چه‌طور بهش بگویم، نمی‌دانم. وطن ... یعنی ممکنه بفهمد معنی وطن چیه؟ پاسخ دادم: ــ خندهٔ سرخ.
zahra eslami
بی‌وجدانی محض بود و نقض مسلم قوانین. صلیب سرخ به‌عنوان یک نهاد مقدس بین‌المللی مورداحترام جهانیان است و آنها دیدند که قطار ما حامل سرباز نیست و فقط مشتی مجروح بی‌آزار را می‌برد. بنابراین، باید دربارهٔ وجود مین روی ریل هشدار می‌دادند. مشتی بخت‌برگشته را بگو که در آرزوی رسیدن به خانه لحظه‌ها را می‌شمردند ...
zahra eslami
با چشمهای بشریت نگاه می‌کنم و با گوشهای آنان می‌شنوم، با همه کشته‌ها می‌میرم، با زخمیان و مهجوران غصه می‌خورم و اشک می‌ریزم و زمانی که از بدنی خون جاری شود، احساس درد و شکنجه دارم.
Rojan
ــ خواهش می‌کنم من را دعا کنید. رنگش پرید، خود را کنار کشید و آهسته گفت: ــ آخر من اعتقاد ندارم. ــ خب، من هم ندارم.
Rojan
جوانان، ای جوانانی که هنوز زندگی درازی پیش رو دارید، خودتان و نسل آینده را از این وحشت و جنون محافظت کنید. دیگر تاب و تحملی نیست و چشمها خون می‌گریند. آسمان بر سرمان ریخته و زمین زیر پاهامان از هم شکافته‌ست. ای جماعت نیک ...
Rojan
ای مردم، آتش بیفروزید، گودالها حفر کنید و هرچه سلاح مانده، نابود کنید و در آن دفن کنید. پادگانها را ویران کنید، مردم! و این جامه‌های براق جنون را از تن هم درآورید و پاره‌پاره‌اش کنید ... ما دیگر تحمل نمی‌کنیم ... مردم دارند دسته‌دسته می‌میرند ...
Rojan