In te redi; in interiore homine habitat veritas.
[به خودت بازگردد؛ حقیقت در ضمیر انسان سکنی دارد] (آوگوستین قدیس).
حامد گنجعلیخان حاکمی
من "موجود زنده" یا حتی "انسان" یا حتی "آگاهی" نیستم با همهٔ آن خصوصیاتی که جانورشناسی، کالبدشناسی اجتماعی یا روانشناسی استقرایی در این فرآوردههای طبیعت یا تاریخ تشخیص میدهند، بلکه من سرچشمهٔ مطلقم.
شهریار
حقیقت صرفاً در "ضمیر انسان" "سکنی" ندارد؛ دقیقتر بگوییم: چیزی به نام ضمیر انسان وجود ندارد؛ انسان به جهان است، و در جهان است که خودش را میشناسد. وقتی از جزمیتِ فهمِ متعارف یا جزمیت علم به سوی خودم بازمیگردم، منبعی از حقیقت درونی نمییابم، بلکه سوژهای مییابم سراپا وقف جهان.
شهریار
اگر دیگری، ورای برای من بودنش، حقیقتاً برای خودش باشد، و اگر ما برای یکدیگر باشیم و نه هردو برای خدا، در آن صورت باید بر یکدیگر نمود پیدا کنیم، هردو باید برونی داشته باشیم و باید علاوه بر نظرگاهِ برایخویش ــ یعنی منظری که من نسبت به خودم دارم و منظری که دیگری نسبت به خودش دارد ــ نظرگاهِ برایدیگری نیز وجود داشته باشد ــ یعنی منظری که من نسبت به دیگری دارم و منظری که دیگری نسبت به من دارد.
شهریار