زنان کوچک (خلاصه کتاب)

دانلود و خرید زنان کوچک (خلاصه کتاب)

۴٫۴ از ۱۲ نظر
۴٫۴ از ۱۲ نظر

برای خرید و دانلود   زنان کوچک (خلاصه کتاب)  نوشته  لوییزا می الکات  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
یک سال تا دیدار دوباره‌ی ما باقی‌مانده و تحمل دوری عزیزانم بسیار دشوار خواهد بود؛ اما به دخترانم بگو تسلیم نشوند و سختی‌ها را با کار و مبارزه بر خود هموار کنند. به آن‌ها بگو که از هیچ کوششی فروگذار نباشند؛ چرا که تحمل سختی‌ّها ناخالصی را از وجود انسان پاک می‌کند و شخصیت را صیقل می‌دهد.
بلاتریکس لسترنج
جو درمانده دستانش را مقابلش دراز کرد، توگویی می‌خواهد برای تسلی خاطرش به چیزی چنگ بزند، اما همان لحظه لوری دست او را در دستانش گرفت، بغضش را به سختی فروداد و گفت: «نگران نباش جو، من این‌جا هستم.» او نفسی عمیق کشید و ادامه داد: «من قبلا تلگرافی برای مادرت فرستاده‌ام تا در جریان وخامت حال بت قرارش دهم. او در راه خانه است.» این خبر خوش برای اولین‌بار پس از مدت‌ها لبخندی بر لبان جو نشاند. خبر بازگشت مادر روح تازه‌ای در خانه دمید و همه را به تکاپو واداشت، با این حال هیچ اثری از شادی و نشاط در نگاه بت به چشم نمی‌خورد. گونه‌های او که روزی به رنگ گل سرخ بود، حالا زرد و فرورفته به نظر می‌رسید و در چهره‌ی سرشار از زندگی‌اش اثری از حیات به چشم نمی‌خورد. دکتر در آخرین دیدارش به دختران گفت که تا نیمه‌شب تغییری در حال بت رخ خواهد داد که از خوب و بدش اطمینانی در دست نیست. هانا، آقای لورنس و لوری بی‌تاب پشت در اتاق بت انتظار می‌کشیدند و دخترها لحظه‌ای از کنار بسترش دور نمی‌شدند.
آسو:))) سهمیه
عاقبت ساعت از دو گذشت و تغییری در چهره‌ی بت رخ داد؛ درد از چهره‌ی کوچک او پاک شد و سرخی تب‌زده‌ی صورتش جای خود را به سپیدی پرآرامشی داد. جو با قلبی آکنده از ترس و اندوه زبان به خداحافظی با عزیزترین خواهرش گشود، اما همان لحظه هانا به بالین بت شتافت و پس از معاینه‌ای جزئی، صورتش از شادی شکفت؛ آثار بیماری در بت از میان رفته و دخترک به خوابی آرام فرورفته بود. شادی خبر بهبود بت با اتفاقی دیگر تکمیل شد؛ مادر از راه رسیده بود و دخترها از فرط خوش‌بختی سر از پا نمی‌شناختند.
آسو:))) سهمیه
فصل هجدهم در این میان ایمی اوقات سختی را در خانه‌ی عمه مارچ سپری می‌کرد. این تبعید بر او بسیار دشوار می‌گذشت و برای خانه و خانواده‌اش دل‌تنگ بود. روزهای ایمی در کاروتلاش می‌گذشت؛ او وظیفه داشت ظروف نقره را بسابد، همه‌جا را گردگیری کند، به سگ کوچک عمه مارچ غذا بدهد، حوله‌ها و ملحفه‌های پاره را رفو کند، دست‌کم یک ساعت برای عمه مارچ با صدای بلند کتاب بخواند و به درس‌های‌اش بپردازد. اگر ملاقات‌های روزانه‌ی لوری و هم‌صحبتی با مستخدم خانه نبود، ایمی هیچ نمی‌توانست این دشواری‌ها را تاب بیاورد. استر پیر به ایمی توصیه کرد که برای کسب آرامش دعا بخواند، حتی عبادت‌گاه کوچکی برای او ساخت تا در آن برای بهبود خواهرش دعا کند.
آسو:))) سهمیه
ایمی که از محبت بی‌دریغ مادر و راهنمایی‌های پدرش بی‌بهره بود تصمیم گرفت خودش به تنهایی راه درست را پیدا کند؛ او آرزو داشت که مانند بت خوش‌رفتار، مهربان و سخاوت‌مند باشد، به همین خاطر تصمیم گرفت وصیت‌نامه‌ای بنویسد و اموالش را میان عزیزانش تقسیم کند. عمه مارچ به او وعده داده بود که در صورت حرف‌شنوی و خوش‌رفتاری، انگشتری از فیروزه به او هدیه بدهد و این دارایی ارزشمند، باید به انصاف به دست خواهرانش می‌رسید. وصیت‌نامه که به پایان رسید، ایمی از استر و لوری خواست زیر آن را به عنوان شاهد امضا کنند.
آسو:))) سهمیه
اعضای خانواده‌ی مارچ به همراه لوری و آقای بروک کنار آتش نشسته بودند. آرامش و شادی بر جمع حاکم بود. جو چهره‌ی تک‌تک اعضای خانواده را از نظر گذراند و به جز لوری که نگاهش را با شیطنت و دهن‌کجی پاسخ داد، جز لذت و آرامش چیزی نیافت. او عاقبت به عشق و علاقه‌ی میان خواهرش و آقای بروک پی برده و با ازدواج آن‌ها کنار آمده بود؛ هر چه باشد مگ هنوز جوان بود و مراسم ازدواج آن دو دست‌کم تا چند سال دیگر صورت نمی‌گرفت. لوری دوستانه‌ترین لبخندش را بر صورتش نشاند و به جو خیره شد. مگ، جو، بت و ایمی در جمع خانواده‌ی بزرگشان خوش‌بخت‌ترین زنان کوچک جهان بودند.
آسو:))) سهمیه
فصل اول جو همان‌طور که روی قالی دراز کشیده بود غرغرکنان گفت: «کریسمس که بدون هدیه کریسمس نمی‌شود!» شب کریسمس بود و چهار دختر خانواده‌ی مارچ بیش از هر وقت دیگری فقر را احساس می‌کردند. با از دست رفتن ثروت خانواده و حضور آقای مارچ در جبهه‌ّی جنگ، هیچ‌کدام از دخترها انتظار هدیه‌ی کریسمس را نمی‌کشیدند. با این حال دختر بزرگ خانواده، مگ، بدش نمی‌آمد یک جفت دست‌کش ابریشمی داشته باشد. دختر دوم، جو، که عاشق مطالعه بود دلش کتاب آندین و سینترام را می‌خواست. بت از نواختن پیانو لذت می‌برد و نت‌ّهای تازه‌ی موسیقی یادگیری‌اش را سرعت می‌بخشید. ایمی نیز که کوچک‌ترین دختر خانواده بود، دلش برای مدادرنگی‌های تازه پر می‌زد. علاوه بر این، زندگی بر وقف مراد هیچ‌کدام از خواهرها نبود؛ مگ که معلم سرخانه بود از بدرفتاری شاگردهای ثروتمند و لوسش شکایت می‌کرد، جو تمام روز را کنار عمه‌ی بزرگش، خانم مارچ، سپری می‌کرد و نق‌نق‌ّهای بی‌وقفه‌ی پیرزن کفرش را درمی‌آورد. بت تمام روز در خانه مشغول شست‌وشو بود و گاه پوست دستش چنان خشک و زبر می‌شد که نواختن پیانو را دشوار می‌کرد.
آسو:))) سهمیه
ایمی نیز از بینی پهنش می‌نالید و آرزو می‌کرد بینی زیباتری داشته باشد. اما طولی نکشید که دخترهای جوان اندوه بی‌چیزی را به فراموشی سپردند و هر یک با پس‌اندازی که به سختی جمع‌آوری کرده بود هدیه‌ای برای مادر در نظر گرفت. گفت‌وگوی دخترها ادامه یافت و بحث به نمایشی رسید که جو نمایش‌نامه‌اش را نوشته بود و هر سال کریسمس به دست خواهران مارچ اجرا می‌شد. صحبت بالا گرفته و صدای شوخی و خنده‌ی دخترها به هوا برخاسته بود که خانم مارچ از راه رسید. دخترها با اشتیاق به استقبال «مامان» عزیزشان رفتند و خانم مارچ با نامه‌ای از طرف همسرش دخترها را غافل‌گیر کرد. آقای مارچ در نامه‌اش نوشته بود: یک سال تا دیدار دوباره‌ی ما باقی‌مانده و تحمل دوری عزیزانم بسیار دشوار خواهد بود؛ اما به دخترانم بگو تسلیم نشوند و سختی‌ها را با کار و مبارزه بر خود هموار کنند. به آن‌ها بگو که از هیچ کوششی فروگذار نباشند؛ چرا که تحمل سختی‌ّها ناخالصی را از وجود انسان پاک می‌کند و شخصیت را صیقل می‌دهد.
آسو:))) سهمیه
نامه که به پایان رسید همه‌ی دخترها فین‌فین‌کنان قول دادند رفتارهای بد خود را کنار بگذارند، از بهانه‌جویی دست بکشند و برای عمل به نصیحت‌های پدر سخت تلاش کنند. دخترها به یاد آوردند که در بازی‌ّهای کودکانه‌ی خود، هم‌چون کریستین در کتاب «سلوک زائر»، بار خود را روی دوششان می‌گذاشتند و برای رسیدن به شهر آسمانی، از سختی‌ها و موانع زیادی می‌گذشتند. حالا نیز مشتاق و مصمم به استقبال دشواری‌های پیش رو می‌رفتند تا بارهای خود را با سربلندی زمین بگذارند. بار مگ غرورش بود، بار جو خلق‌وخوی تندش، بار بت کارهای سخت خانه و بار ایمی خودبینی.
آسو:))) سهمیه
فصل دوم صبح روز کریسمس هر یک از دخترها زیر بالشتش یک جلد «سلوک زائر» پیدا کرد که هدیه‌‌ی «مامان» بود. هانا خدمت‌کار خانه صبحانه‌ی بی‌نظیری تدارک دیده بود که شکم دخترها را حسابی به قاروقور انداخت، با این حال خانم مارچ برای دیدار از خانواده‌ی فقیری بیرون رفته بود و دخترها باید تا بازگشت او صبر می‌کردند. عاقبت خانم مارچ از راه رسید و با ناراحتی وضعیت خانواده‌ی هامل را برای دخترانش شرح داد: «نزدیک به خانه‌ی ما زنی زندگی می‌کند که شش فرزند کوچک دارد و بچه‌های بی‌چاره‌اش از گرسنگی و بیماری رنج می‌برند. دخترهای عزیزم، آیا حاضرید صبحانه‌تان را به آن خانواده‌ی بی‌نوا هدیه بدهید؟»
آسو:))) سهمیه