جملات زیبای کتاب یادداشت های زیرزمینی | طاقچه
تصویر جلد کتاب یادداشت های زیرزمینی

کتاب یادداشت های زیرزمینی

با چهارده تفسیر

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۹۶ رأی)
parsa.ebrahimi.359
۴۰
تازه اسم ترس و بزدلیتان را هم گذاشته‌اید عقل و درایت و با این دلخوشی دارید خودتان را فریب می‌دهید.
parsa.ebrahimi.359
۱۸
هیچ‌وقت به‌خاطر اینها نمی‌بخشمت! برای اعترافهای الآنم هم هیچ‌وقت نمی‌بخشمت! بله، تو، همین تو، باید جور همۀ اینها را بکشی؛ چون تو بودی که همه‌چیز را فهمیدی؛ چون من یک رذلم؛ چون من فرومایه‌ترین، کثیفترین، مضحکترین، ناچیزترین، احمقترین و حسودترین کِرم این دنیا هستم، آن هم بین کرمهایی که هیچ از من بهتر نیستند، ولی خدا می‌داند چرا هرگز گیج و شرمنده نمی‌شوند.
parsa.ebrahimi.359
۱۷
همهٔ ما، کم‌وبیش از زندگی روگردانده‌ایم و همه‌مان می‌لنگیم، حتی به‌قدری از زندگی فاصله گرفته‌ایم که وقتی با آن مواجه می‌شویم، یخ می‌زنیم و وقتی به یادمان می‌آورند که زندگی چیست، تاب نمی‌آوریم. به جایی رسیده‌ایم که زندگی زند(۱) واقعی را کارْ و چیزی درمایه‌های خدمتی سنگین تلقی می‌کنیم، و با خودمان توافق کرده‌ایم که براساس کتابها زندگی‌کردن بهتر است. گاهی خودمان هم نمی‌دانیم که چرا دور خود می‌چرخیم و در پی چه هستیم و چه می‌خواهیم؟ اگر خواسته و بهترین‌آرزومان هم برآورده شود، حتی می‌توانم بگویم حالمان به‌جای بهترشدن، بدتر می‌شود.
parsa.ebrahimi.359
۱۱
عشق برای من به‌معنای سلطه و زورگویی و برتری اخلاقی داشتن است. در زندگی‌ام حتی نتوانستم برای یک‌بار هم که شده عشق را جور دیگری تصور کنم. عشق را همیشه مثل مبارزه‌ای بانفرت شروع می‌کردم و با اطاعت و انقیاد اخلاقی به پایان می‌بردم. دیگر نمی‌توانستم تصور کنم که با این موجود مطیع باید چه‌کار کرد.
ElaheSadeghsa
۱۱
به غیر از کتاب‌خواندن دیگر هیچ پناهی نداشتم؛ چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد و حتی اندکی‌توجهم را جلب کند
ElaheSadeghsa
۱۰
این‌که واقعاً کدامش بهتر است: خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟ کدام بهتر است؟
parsa.ebrahimi.359
۵
پس این دیگر اثر ادبی نیست، اقرارنامه‌ای است در حکم مجازات. آخر نوشتن یک رمان دراز دربارۀ این‌که چه‌طور به زندگی‌ام در گوشه‌ای فقیرانه بی‌حرمتی کردم، از زندگی واقعی روگرداندم و با خباثتی متکبرانه اُخت شدم، آن هم در زیرزمین، چه جذابیتی می‌تواند داشته‌باشد؟!
Faridir
۵
آدمیزاد انتقام می‌گیرد؛ چون عدالت را در این می‌بیند.
Hasan315
۴
نه شر بوده‌ام و نه خیری از دستم برآمده؛ نه خباثت کرده‌ام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمان‌بازی.
tina
۳
در این اقدام و تلاش تلافی‌جویانه، خودش صدبار بیشتر زجر می‌کشد و شکنجه می‌شود، درحالی‌که شکنجه‌گر، کَکش هم نمی‌گزد.
Dot
۲
حالا هم کنج عزلت مثلاً دارم زندگی‌ام را می‌کنم و با این دلخوشی مضحک و شرورانه و به‌دردنخور، که آدم عاقل اصلاً کاری نمی‌کند و کارْ مال احمقهاست، به ریش خودم می‌خندم.
Erin
۲
ما مردگانی به‌دنیاآمده‌ایم و مدتهاست که از پدرانی زنده، نطفه نمی‌بندیم و این وضعیت را بیشتروبیشتر دوست داریم.
Dot
۱
نه شر بوده‌ام و نه خیری از دستم برآمده؛ نه خباثت کرده‌ام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمان‌بازی.
Dot
۱
سرورانِ من، به جان عزیزتان قسم، که دانستنِ زیادی واقعاً بیماری است، یک مرض حقیقی و تمام‌عیار. برای گذران زندگی، فقط اندکی دانش بشری کفایت می‌کند
Dot
۱
آخر کدام آدم عاقلی را دیده‌اید که قدری هم که شده، به خودش احترام بگذارد؟
Ahmad Zafari313
۱
آدم گاهی تا حد اشتیاق رنج‌کشیدن را دوست دارد؛ این یک واقعیت است.
Erin
۱
وقتی به تو ثابت می‌کنند که از نسل میمون پدید آمده‌ای(۱)، دیگر روترش‌کردن ندارد؛ باید واقعیت را بپذیری. یا مثلاً وقتی ثابت می‌کنند، قطره‌ای از چربی بدنت باید از هزاران‌آدم مثل خودت برایت عزیزتر باشد، و درنتیجه، همهٔ به‌اصطلاح نیکوکاری، وظیفه و اندیشه و دیگرمسائل طبق آن ارزشگذاری می‌شود، باید بپذیری. چارهٔ دیگری نداری؛ چون مثل دودوتا چهارتای ریاضی است. بفرما اعتراض کن؛ آن وقت است که سرت فریاد می‌کشند: لطفاً بساط اعتراضتان را جمع کنید. دودوتا چهارتاست دیگر، اعتراض ندارد که! طبیعت را که دیگر نمی‌توانید استنطاق کنید. کار او ـ چه از قوانینش خوشتان بیاید و چه نپسندید ـ به دل من و شما نیست که. باید همین‌طور که هست، دربست بپذیریدش و پیامدش را هم قبول کنید.
کاربر ۶۸۱۹۸۹۳
۱
می‌خواهم سؤال دیگری را طرح کنم: این‌که واقعاً کدامش بهتر است: خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟ کدام بهتر است؟
Dot
۰
آخر بزرگواری به چه کار می‌آید؟! نه می‌توانم ببخشم و نه فراموش کنم.
Dot
۰
چه‌قدر برایم پیش می‌آمد، از چیزی که سهواً رخ داده‌بود، ناراحت شوم. دیگر خودتان می‌دانید، اولش سرِ هیچ‌وپوچ ناراحت می‌شوی، بعدش هم می‌افتی به جان خودت و تا آنجا پیش می‌روی که آخرش ـ واقعاً و حقیقتاً ـ آزرده می‌شوی.
محمد
۰
خوانندۀ عزیزم؛ کدام بهتر است؟ شادی مبتذل یا رنج متعالی؟ آه، این بشر، آه، از این بشر! بشر، یکسره تحقیر و تنهایی است، زندانی هزارتوی خود،
محمد
۰
دریک‌کلام، آدم زیادی، آدمی است که نمی‌داند دقیقاً چه کند، و بنابراین، کاری هم نمی‌کند، درعین‌حال، استمرار این انفعال او را به این احساس می‌رساند که در اجتماعش نیز چیزی تغییر نخواهدکرد و این کم‌کم یگانه‌باورش می‌شود.
Ali Kamali
۰
با زشت‌ترین و کریه‌ترین سرووضعی، عینهو پیچک، بین رهگذرها می‌لولیدم. مدام راه ژنرالها، افسرهای سوار و شوالیه‌ها یا اربابها را سد می‌کردم. حس می‌کردم در این لحظات، دردی در قلبم و سوزشی شدید در پشتم می‌دود، به‌خصوص وقتی خودم حقارت و نفرت‌انگیزیِ لباس و پستی و اشمئزازِ لولیدنِ هیکلم را میان مردم تصور می‌کردم. عذاب الیمی بود. مدام از این فکر که مگسی هستم در مقابل این جهان وسیع، تنها یک مگس کثیف و به‌دردنخور، تحقیر وحشتناک و توهین تحمل‌سوزی را احساس می‌کردم. به نظر خودم از همه عاقلتر و داناتر و شریفتر بودم، اما برای بقیه، فقط یک مگس که از همه توهین دیده و هرکس‌وناکسی تحقیرش کرده.
Ali Kamali
۰
واقعاً بحث سر این است که انسان به خودش ثابت کند انسان است، نه ابزار! حتی شده با تاوانی سنگین و با زندگی زیرزمینی آن را ثابت می‌کند.
کاربر ۶۸۱۹۸۹۳
۰
وقتی طرف هنوز سالم است و زمینهٔ فکری‌اش بکر، خیلی‌زود تحت‌تأثیر قرار می‌گرفت.
zara angel
۰
می‌خواستم که دشمن هم باشیم ‫پس از چه‌روی ‫ چمنزاری پُرگل و ‫ آسمانی پُرستاره ‫ پیشکشم کردی ‫و همه این نفرین زیبایی‌ات را ‫ به من بخشیدی؟ ‫نوازشهای خوفناک تو ‫ فریبکارتر از فجرِ شمال است ‫هوش‌رباتر از بادۀ زرین و ‫ کوتاهتر از عشق یک کولی. ‫سرخوشیِ شومی بود ‫ پامال‌کردن مقدسات مکتوم ‫و این شهوتِ جانکاهِ همچون افسنتین ‫ لذتی هولناک بوده‌است ‫ قلب مرا.
Mahta
۰
آخر بزرگواری به چه کار می‌آید؟! نه می‌توانم ببخشم و نه فراموش کنم. بخشیدن امکان ندارد؛ چون شکنجه‌گر به اقتضای طبیعتش دارد به من ضربه می‌زند. مگر قانون طبیعت را می‌شود نادیده گرفت؟! فراموش هم نمی‌توانم بکنم؛ چون ـ ازطرفی ـ اقتضای طبیعت است، اما هرچه باشد، دردناک هم هست.
Erin
۰
انسان موجودی است خلاق؛ باید هدفی داشته‌باشد و به هنر مهندسی و محاسبه آراسته شود و همیشه در حال انتخاب راهش باشد. منتها دقیقاً به همین دلیل گاهی دلش می‌خواهد این‌طرف و آن‌طرف تاب بخورد و از راهش بیرون بزند. اما سرانجام مجبور است به یک راهی برود، دیگر؛ چون هرقدر هم این انسانِ کاری و مستقل، احمق باشد، درهرحال، گاهی پیش می‌آید اجباراً فکر کند. به‌نظر می‌رسد که راه درهرحال به‌سوی مقصدی می‌رود. مهم هم نیست کجا می‌رود، مهم این است که برود و درست هم برود و آن خوشی و عیاشی کُشنده را، که اُمّ‌الخبائث است، پیش چشم نکشاند.