از ترس آنکه مبادا گمت کنم تنگ در آغوشت میگیرم. کدام جادو، گنج جهان را در این بازوان لاغر من به دام انداخته است؟
کتابها مرا صدا میزنند...
این اشکهای زمین است
که لبخندهایش را
شکوفا نگه میدارد.
آبی🐋
ای کاش میتوانستم در دل جهانِ بچهام جای آرامی بگیرم.
آبی🐋
ای کاش میتوانستم در دل جهانِ بچهام جای آرامی بگیرم.
میدانم که جهانش ستارههایی دارد که با او حرف میزنند و آسمانی که روی صورتش خم میشود تا او را با ابرها ابلهانه و رنگینکمانهایش سرگرم کند.
آنها که وانمود میکنند لالاند، و به نظر میرسند که هیچوقت نمیتوانستند حرکت کنند، با قصهها و سینیهای پر از بازیچههای درخشانشان به پای پنجرهٔ تو میخزند.
آبی🐋
گریهکنی اگر
که آفتاب را ندیدهای
ستارهها را هم
نمیبینی.
Monika
یکبار به خواب دیدیم که بیگانهایم.
بیدار میشویم،
که ببینم عزیزان همیم.
Monika
چهرهٔ مشتاقش
مثل باران شبانه
اغلب به رؤیاهای من میآید.
Monika
صبح
کنار پنجره مینشینم
و جهان
مثل رهگذری
لحظهیی آنجا میایستد،
سری به من تکان میدهد
و میرود.
Monika
نوری که مثل بچهیی برهنه
شادمانه
میان برگهای سبز بازی میکند
نمیداند که انسان میتواند دروغ بگوید.
Monika