ای کاش میتوانستم در دل جهانِ بچهام جای آرامی بگیرم.
میدانم که جهانش ستارههایی دارد که با او حرف میزنند و آسمانی که روی صورتش خم میشود تا او را با ابرها ابلهانه و رنگینکمانهایش سرگرم کند.
آنها که وانمود میکنند لالاند، و به نظر میرسند که هیچوقت نمیتوانستند حرکت کنند، با قصهها و سینیهای پر از بازیچههای درخشانشان به پای پنجرهٔ تو میخزند.