
کتابها مرا صدا میزنند...
۶
از ترس آنکه مبادا گمت کنم تنگ در آغوشت میگیرم. کدام جادو، گنج جهان را در این بازوان لاغر من به دام انداخته است؟
Monika
۵
گریهکنی اگر
که آفتاب را ندیدهای
ستارهها را هم
نمیبینی.
آبی🐋
۳
ای کاش میتوانستم در دل جهانِ بچهام جای آرامی بگیرم.
میدانم که جهانش ستارههایی دارد که با او حرف میزنند و آسمانی که روی صورتش خم میشود تا او را با ابرها ابلهانه و رنگینکمانهایش سرگرم کند.
آنها که وانمود میکنند لالاند، و به نظر میرسند که هیچوقت نمیتوانستند حرکت کنند، با قصهها و سینیهای پر از بازیچههای درخشانشان به پای پنجرهٔ تو میخزند.
آبی🐋
۳
این اشکهای زمین است
که لبخندهایش را
شکوفا نگه میدارد.
Monika
۳
یکبار به خواب دیدیم که بیگانهایم.
بیدار میشویم،
که ببینم عزیزان همیم.
Monika
۳
صبح
کنار پنجره مینشینم
و جهان
مثل رهگذری
لحظهیی آنجا میایستد،
سری به من تکان میدهد
و میرود.
آبی🐋
۱
ای کاش میتوانستم در دل جهانِ بچهام جای آرامی بگیرم.
Monika
۱
نوری که مثل بچهیی برهنه
شادمانه
میان برگهای سبز بازی میکند
نمیداند که انسان میتواند دروغ بگوید.
Monika
۰
چهرهٔ مشتاقش
مثل باران شبانه
اغلب به رؤیاهای من میآید.