«شدن.» این فعلی بود که همیشه ذهن مرا مشغول میداشت، اما این را برای اولین بار، فقط در آن موقعیت متوجه شدم.
«میخواستم بشوم.» هر چند هرگز نمیدانستم چه. و به حتم، شده بودم، اما بدون هدف، بدون شوری واقعی، بدون جاهطلبی قاطعانه. خواسته بودم چیزی بشوم ــ نکته همین بود ــ فقط چون میترسیدم لیلا کسی شود و من جا بمانم. «کسی شدن من، در نتیجۀ دنبالهروی از او بود.» باید دوباره «شدن» را شروع میکردم، اما برای خودم، به عنوان آدمی بالغ، بیرون از وجود او.