جملات زیبای کتاب آن ها که می روند و آن ها که می مانند | طاقچه
تصویر جلد کتاب آن ها که می روند و آن ها که می مانند

بریده‌هایی از کتاب آن ها که می روند و آن ها که می مانند

۴٫۰
(۱۶)
بار دیگر، لی‌لا لذت نگران‌کنندۀ خشونت را درک کرد. فکر کرد، آری، باید ترس را به جان کسانی بیندازی که می‌خواهند ترس را به جانت بریزند، راه دیگری وجود ندارد، چشم در برابر چشم، چیزی را که از من می‌گیری، پس می‌گیرم، کاری را که با من می‌کنی، با خودت خواهم کرد.
ت ت
مسئلۀ اصلی تاکتیک‌هاست: اگه همه‌چیز رو فوری بخواید، خطر شکست خوردنتون هست.
ت ت
تو قصه‌های پریون آدم کاری رو می‌کنه که دلش می‌خواد و در واقعیت کاری رو می‌کنه که می‌تونه.
ت ت
من خوش‌شانس به دنیا آمده بودم. حتی وقتی سرنوشت، نامساعد به نظر می‌رسید، به نفع من کار می‌کرد.
ت ت
چیزی که واقعاً آزارم می‌ده بی‌نزاکتیه
ت ت
«دست‌کم گرفتن همیشه خطرناکه
کاربر ۸۸۴۹۸۳۱
«دست‌کم گرفتن همیشه خطرناکه.
شهرزاد
محله بیمار نیست، ناپل بیمار نیست، این کل زمین است، کل جهان یا جهان‌ها که بیمارند و پنهان کردن وضعیت واقعی چیزها از خود، شرارت است.
ت ت
چشمانش پر از اشک شد و بیهوده کوشید جلوی ریختنشان را بگیرد، از ضعف خود احساس حقارت می‌کرد.
ت ت
ازدواج زندان بود
ت ت
حالا به وضوح می‌دانستم که فقط در صورت کنترل زبان‌هایمان دوستی‌مان امکان‌پذیر بود
ت ت
«شدن.» این فعلی بود که همیشه ذهن مرا مشغول می‌داشت، اما این را برای اولین بار، فقط در آن موقعیت متوجه شدم. ‫«می‌خواستم بشوم.» هر چند هرگز نمی‌دانستم چه. و به حتم، شده بودم، اما بدون هدف، بدون شوری واقعی، بدون جاه‌طلبی قاطعانه. خواسته بودم چیزی بشوم ــ نکته همین بود ــ فقط چون می‌ترسیدم لی‌لا کسی شود و من جا بمانم. «کسی شدن من، در نتیجۀ دنباله‌روی از او بود.» باید دوباره «شدن» را شروع می‌کردم، اما برای خودم، به عنوان آدمی بالغ، بیرون از وجود او.
afrz
احساس می‌کردم در خود فرو رفته‌ام، درون پوستم، که به نظرم نه‌تنها یگانه اقامتگاه ممکن بود، بلکه یگانه موجودیتی بود که ارزش تقلا داشت
fatemeh rahimi
احساس می‌کردم گویی بدنم به نازکی و شکنندگی پوست تخم‌مرغ بود و فشار کمی بر دستم، بر پیشانی‌ام، بر شکمم، برای شکستن و خرد شدن آن و بیرون ریختن همۀ اسرارم، به ویژه آن‌ها که حتی برای خودم هم پنهان بودند، کافی بود.
کاربر ۴۳۲۹۵۹۴
مردم از بی‌مبالاتی، از فساد و بهره‌کشی می‌مردند و با این‌همه، در هر دور انتخابات، تأیید مشتاقانه‌شان را نثار سیاستمدارانی می‌کردند که زندگی‌شان را تحمل‌ناپذیر کرده بودند.
ت ت
ابداً یادت نره که اگه باهوشی، من که تو رو این‌جا زاییدم، به همون باهوشی‌ام، تازه اگه باهوش‌تر نباشم، اگه فرصتای تو رو داشتم، همون کاری رو می‌کردم که تو کردی، فهمیدی؟
ت ت
فقط بچه می‌مونه، اون بخشی از توئه؛ اما پدر یه غریبه بود و به همون غریبه بودن برمی‌گرده.
ت ت
پس چرا اجازه می‌دی اون بهت دستور بده؟ درسته اون برای خودش اصولی داره، اما مگه تو اصولی نداری؟ به خودت احترام بذار
ت ت
بدون شک تا روزها بعد احساس بدبختی می‌کرد اما موفق شده بود از خود نپرسد چرا. یاد گرفته بود که گشتن دنبال دلیل آزاردهنده است و منتظر ماند تا احساس بدبختی نخست به ناخشنودی کامل و سپس به غمگین شدن و در نهایت به کار و رنج معمول هر روزه بدل شود
ت ت
فاضلاب‌های انباشته سرمی‌رفتند. سرریز آب‌ها و فاضلاب و زباله و باکتری‌ها از تپه‌هایی که زیر بار سازه‌های جدید و شکننده له می‌شدند، به دریا می‌ریختند یا از زیر جهان را فاسد می‌کردند. مردم از بی‌مبالاتی، از فساد و بهره‌کشی می‌مردند و با این‌همه، در هر دور انتخابات، تأیید مشتاقانه‌شان را نثار سیاستمدارانی می‌کردند که زندگی‌شان را تحمل‌ناپذیر کرده
کیان
در حقیقت فرار کردم. فقط برای این‌که دهه‌ها بعد بفهمم در اشتباه بودم، بفهمم که این زنجیره‌ای با حلقه‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تر است: محله به شهر، شهر به ایتالیا، ایتالیا به اروپا، اروپا به سراسر سیارۀ زمین مرتبط است. و امروز مسئله را این‌گونه می‌بینم: محله بیمار نیست، ناپل بیمار نیست، این کل زمین است، کل جهان یا جهان‌ها که بیمارند و پنهان کردن وضعیت واقعی چیزها از خود، شرارت است.
قاصدک
انتخابی تاریخ خودشو داره، بسیاری لحظات از تجربیات ما به گوشه‌ای پرتاب می‌شن، منتظر یه نفر می‌شن و در آخر اون خروجی می‌رسه.»
قاصدک
مدت‌ها پیش خود را قانع کرده بودم که آدم می‌تواند هر چیزی را به خود آموزش دهد حتی تعصب سیاسی.
قاصدک
من احساس شوالیه‌ای در داستانی باستانی را دارم که پوشیده در زره براقش، پس از اجرای هزار شاهکار شگفت‌انگیز در سراسر جهان، چوپانی ژنده و گرسنه را ملاقات می‌کند که هرگز چراگاهش را ترک نکرده، حیوانات وحشتناک را با دستان خالی و با جسارت شگفت رام و کنترل کرده است.
ارغوان
مردم از بی‌مبالاتی، از فساد و بهره‌کشی می‌مردند و با این‌همه، در هر دور انتخابات، تأیید مشتاقانه‌شان را نثار سیاستمدارانی می‌کردند که زندگی‌شان را تحمل‌ناپذیر کرده بودند.
کاربر ۴۳۲۹۵۹۴
به نظر می‌رسید شهر در سینه‌اش خشمی مدفون دارد که نمی‌تواند بیرونش بریزد و در نتیجه از درون می‌سایدش یا مثل غده‌های چربی دمل می‌زند، دمل‌هایی پر از کینه نسبت به همه؛ بچه‌ها، بزرگ‌ترها، پیرها، مسافران شهرهای دیگر، آمریکایی‌های عضو ناتو، توریست‌های بین‌المللی، خود ناپلی‌ها.
کاربر ۴۳۲۹۵۹۴
ما از همۀ قوانین بیرونیم، ما از هیچ هم کم‌تریم
کاربر ۴۳۲۹۵۹۴
بسیاری از ما از بازگشت به آرامش مطلق می‌ترسیدیم و بر فراز موج می‌ماندیم، به فرمول‌های افراطی چنگ می‌انداختیم و با خشم و ترس به پایین می‌نگریستیم.
کاربر ۴۳۲۹۵۹۴

حجم

۴۵۸٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۴۸۵ صفحه

حجم

۴۵۸٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۴۸۵ صفحه

قیمت:
۲۴۲,۰۰۰
تومان