
adish
۳۳
آدمها حصاری به دور خود کشیدهاند، اما نزدیکشان که بشوی سفرهٔ دلشان را برایت باز میکنند.
مهتاب
۱۵
اجسام در تنهایی زود کهنه میشوند، برخلاف وقتی که کسی دوروبرشان است، و کهنگیشان هم فرق میکند؛ عوض اینکه از ریخت بیفتند جلوهٔ زیباتری پیدا میکنند.
مهتاب
۱۳
دلم میخواست فرار کنم تا دیگر چشمم به آن موجودی که خودم به این دنیا آورده بودمش نیفتد، چون زندگی غمانگیز است، بهدنیاآمدن هم غمانگیز است.
معصومه توکلی
۱۳
آدم همانقدر که دلش میخواهد زندگی کند، همانقدر هم میخواهد بمیرد؛ تا لحظهٔ مرگ هم وضع همین است.
مهتاب
۱۱
همهچیز مثل قبل بود: نه برگها تغییری کرده بودند، نه درختان و نه پروانهها، و نه این حس که زمان درون سایهها مُرده. ولی دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود.
PenelOope^^
۱۰
پیش از این، کسی نمیخواست حرفهایش را بشنود و حالا خودش دلش نمیخواهد حرفی بزند.
PenelOope^^
۷
همانجا ماند. هیچچیز برایش مهم نبود، چه میماند پشت میلهها چه نمیماند. خودش زندان خودش بود. هرکسی زندان خودش است
مهتاب
۵
اجسام در تنهایی زود کهنه میشوند، برخلاف وقتی که کسی دوروبرشان است، و کهنگیشان هم فرق میکند؛ عوض اینکه از ریخت بیفتند جلوهٔ زیباتری پیدا میکنند.
PenelOope^^
۵
بچه که بودم، حتی بااینکه از شب میترسیدم، بیشتر از روز دوستش داشتم چون در روشنایی روز همهچیز زیادی واضح بود و زشتیِ مطلق و لاعلاج بعضی چیزها بیشازحد به چشم میآمد.
مهتاب
۴
توی این سرازیری چنان به پایین کشیده میشدم که انگار خالیِ خالی و بیوزنم. پرتگاه آدم را میترساند، طوری که خشکش میزد، ولی دامنهٔ تپه ساکت است و آدم را با خودش میکشد و میبرد. انسان اولینبار روی دامنهٔ تپه بود که به سایهاش برخورد و از آن بهبعد دیگر از هم جدا نشدند.
Mephisto
۳
سعادت جمعی دغدغهای است چنان عظیم که سعادت فردی جلویش پشیزی نمیارزد. قانون نانوشتهٔ دهکده حرف اول و آخر را میزند و بزرگان مدام اهالی دهکده را از سایههایی میترسانند که هیچکس آنها را ندیده.
مهتاب
۲
زنهای حامله بلند شدند تا برقصند. تنها میرقصیدند، جوری که انگار توی زمین کاشته شده بودند. موقع رقصیدن برای خودشان آواز میخواندند. سرهایشان را تا روی سینه پایین میآوردند، دوباره سر بلند کرده و سپس گردنشان را به عقب خم میکردند، چنان دور خودشان میچرخیدند که انگار تمام عمر کارشان این بوده که دور خودشان بچرخند، در میان سایهها و شعلهها، بی هیچ مردی، تکوتنها، با شکمهایی بالا آمده و با موهایی آشفته.
PenelOope^^
۲
آدم یک روز از خواب بیدار میشود و خیال میکند هرچه در وجودش داشته مرده و از بین رفته است، ولی درست نیست؛ وقتی چنین فکری به سر آدم بزند یعنی خود اوست که تاحدی مرده. آن چیزها نمیمیرند. باقی میمانند. از آدمی به آدم دیگر میرسند، همیشه همینطور است، از آدمی به آدم دیگر.
PenelOope^^
۲
مردانی که عطش کشتن دارند خودشان مردهاند.
PenelOope^^
۲
این قلب هرگز از تپش بازنمیایستد، مدام میتپد. همین است که ما را زنده نگه میدارد. گهگاهی خسته و کند میشود، مثل انسان؛ گهگاهی با تپشی سهمگین از حرکت بازمیایستد، گاهی به درد میآید.
Mephisto
۲
و او در جهانی رشد میکند و میبالد که در آن راه سعادت همانی است که بزرگان دهکده میگویند.
PenelOope^^
۲
بیاختیار دهانم را باز کردم اما بعد آرام بستمش، چون دهان باز پذیرای ترس است.
PenelOope^^
۲
جوانترهایی که در آن قسمت از رودخانه که محل شستوشو بود زندگی میکردند، مدتی بود میگفتند بهتر است آدم روبهموت را به حال خودش رها کنیم تا بمیرد. اما پیرهای سلاخخانه زیر بار نمیرفتند و میگفتند نباید به آداب گذشته پشت کنیم. مردان میانسال بیشتر طرف پیرترها را میگرفتند، البته به استثنای چند نفر که حرفشان خریداری نداشت.
مهتاب
۱
زنهای حامله بلند شدند تا برقصند. تنها میرقصیدند، جوری که انگار توی زمین کاشته شده بودند. موقع رقصیدن برای خودشان آواز میخواندند. سرهایشان را تا روی سینه پایین میآوردند، دوباره سر بلند کرده و سپس گردنشان را به عقب خم میکردند، چنان دور خودشان میچرخیدند که انگار تمام عمر کارشان این بوده که دور خودشان بچرخند، در میان سایهها و شعلهها، بی هیچ مردی، تکوتنها، با شکمهایی بالا آمده و با موهایی آشفته.
Mephisto
۱
او هم از بسیاری مسائل بیخبر است، رفتهرفته در جریان قرار میگیرد و حتی با فهمیدن همهٔ ماجرا همچنان ماتومبهوت است. طغیان میکند، اما طغیانش طغیان پسربچهای بازیگوش است و کارساز نمیافتد. افسرده و گوشهگیر میشود اما میبیند ظلمات حتی در پنهانترین گوشههای دهکده هم رخنه کرده
PenelOope^^
۱
آدمها حصاری به دور خود کشیدهاند، اما نزدیکشان که بشوی سفرهٔ دلشان را برایت باز میکنند.
PenelOope^^
۱
پسر جوانی گفت که ما زندهها باید سرمان به زندگی خودمان باشد و در آرامش زندگی کنیم، نه اینکه مدام در فکر ارواح باشیم.
PenelOope^^
۱
حالا آن بچهها بزرگ شده بودند و بدخواهی و کینهتوزی پیرها را به ارث برده بودند.
PenelOope^^
۱
گفت باید در زندگی چنان وانمود کنی که هر حرفی را باور میکنی. وانمود کنی که هر حرفی باورت میشود و هرچه دیگران بخواهند انجام میدهی؛ جوان بود که زندانیاش کردند چون حقیقت را میدانسته و آن را فاش کرده است.
Mephisto
۱
زندگی از آن همه زندهماندن بود که زشت شده بود.
PenelOope^^
۰
مردانی که عطش کشتن دارند خودشان مردهاند.
PenelOope^^
۰
حتی از دیوارها هم غم و پیری میبارید.
PenelOope^^
۰
حرف آن پسر دربارهٔ اجسام بیجان حقیقت داشت: اجسام در تنهایی زود کهنه میشوند، برخلاف وقتی که کسی دوروبرشان است، و کهنگیشان هم فرق میکند؛ عوض اینکه از ریخت بیفتند جلوهٔ زیباتری پیدا میکنند.
PenelOope^^
۰
سایهٔ مرده به همانجایی بازمیگردد که روزی در آن به دنیا آمده بود. میگفتند مرگ یکی شدن با سایه است.
PenelOope^^
۰
همهچیز تکرار میشود، همیشه تکرار میشود، نه آغازی دارد و نه پایانی، و نه خستگی سرش میشود. من و تو خسته میشویم.