کاش در شهر کوچکی در فرانسه به دنیا آمده بودم ــ غرق در رؤیا بزرگ میشدم، هدف والایی را برای خودم در نظر میگرفتم و یک روز زیبا هم شهر کوچکم را ترک میکردم و پیاده به پایتخت میرفتم و در آنجا با شوق و تعصب کار میکردم و به هدفم میرسیدم. اما من در غرب به دنیا نیامدهام. اینجا به آدم میگویند کسی به فردیت تو اهمیتی نمیدهد و فوقالعادهترین شخصیتها هم پشیزی ارزش ندارند. آدم هم رفتهرفته به این حقیقت عادت میکند، حقیقتی که میشود با آن مخالفت کرد و دربارهاش به بحث و جدل نشست. حتی به این هم فکر میکنم که خب، آدم میتواند از راههای گوناگونی به شهرت برسد، مثلاً موسیقیدان یا نویسنده یا فرمانده شود یا با قدمبرداشتن بر یک طناب بندبازی، از روی آبشار نیاگارا بگذرد.. اینها راههای قانونی دستیابی به شهرت هستند، چون آدم با انجام این کارها سعی میکند خودی نشان بدهد