جملات زیبای کتاب ویلت | طاقچه
تصویر جلد کتاب ویلتsubscriptionAvailable

کتاب ویلت

نوع کتاب
۳.۷(از ۱۰۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
شارلوت برونته، مرضیه خسروی
انتشارات: 
نشر روزگار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
چڪاوڪ
۶۰
خیلی سخت است که آدم مدام سعی بکند خوب باشد و درست حرف بزند...
چڪاوڪ
۳۶
خودم می‌بایست کارم را پیش ببرم.
چڪاوڪ
۳۴
دلشوره و اضطراب در کمین است؛ مانند ببری آماده‌ی حمله در دل جنگل.
چڪاوڪ
۲۵
مادام که جسم آدمی سالم است و روحش راکد نیست، خطر و تنهایی و آینده‌ی نامعلوم او را از پا نمی‌اندازد
چڪاوڪ
۲۴
انگار می‌بایست کاری بکنم. می‌بایست برانگیخته شوم، به حرکت درآیم، مهمیزم زده شود، به تکاپو وادار شوم.
چڪاوڪ
۲۳
خدا بخشنده است؛ اما همیشه هم حکمتش بر ما روشن نیست. باید سرنوشت‌مان را هرطور که هست بپذیریم و تلاش کنیم به سرنوشت دیگران رنگ سعادت بیفشانیم. مگر نه؟
چڪاوڪ
۲۰
فقط به یاری ستاره‌ها بود که مسیر تاریکم را پیدا می‌کردم.
چڪاوڪ
۱۶
سعی کن بفهمی چه چیزی توی کله‌ات هست.
چڪاوڪ
۱۵
دروغ گفتن خیلی بدتر از این است که آدم گاهی به کلیسا نرود.
چڪاوڪ
۱۳
معلم فهیمی که کارش را بلد باشد، فوری بدون جرّ و بحث کردن و سرکوفت زدن مطلب را درز می‌گیرد، با احتیاط، مشکلات را رفع و رجوع می‌کند، مطلب را آنقدر ساده می‌کند که شاگردها بفهمند، بعد مطلب ساده‌شده را به آن‌ها درس می‌دهد، و آن وقت لبخند ملیحی هم تحویل‌شان می‌دهد.
fatemeh.76
۱۰
صدهابار روبه آسمان دعا می‌کنیم و پاسخی نمی‌گیریم؛ اما ناگهان، در لحظه‌ای که انتظارش را نداریم، هدیه‌ای طلایی به دامان‌مان می‌افتد، میوه‌ای رسیده و آبدار.
چڪاوڪ
۸
کار خوب همیشه ثواب دارد.
Pariya
۸
«ولی تنهایی غم‌انگیز است.» «بله غم‌انگیز است؛ اما زندگی چیزهایی بدتر از این هم دارد. عمیق‌تر از غم، دل‌شکستگی است.»
چڪاوڪ
۷
بدبختی و فلاکت باعث می‌شود جان‌های مهربان و خیرخواه تزکیه بیابند و پارسایی پیشه کنند؛ اما ارواح سرسخت و شرور به دیو بدل شود
چڪاوڪ
۷
انگار در چنین دوره‌هایی دنیای ما عنان می‌گسلد و آشوب می‌شود. انسان‌های ضعیف‌تر در بخار سرکشی که از تنوره‌های داغ آتشفشان برمی‌خیزد جان می‌دهند.
چڪاوڪ
۷
هیچ‌چیز بهتر از این نیست که کارتان را زیاد مهم نگیرید؛ چون ذهن و جسم آدم آرام باقی می‌ماند؛ اما اگر تصورات بزرگ و گنده در سر داشته باشید، ممکن است هم ذهن‌تان سرخورده بشود هم جسم‌تان.
چڪاوڪ
۶
اوضاع و احوال، اشخاص، حتی الفاظ و حالت‌هایی که از یاد آدم می‌رود، ممکن است در شرایطی در گوشه‌هایی از ذهن آدم یا بقیه زنده بشود.
Pariya
۶
کاش می‌شد جلوی سپری شدن روزها را گرفت؛ اما در همان حال که نگران سپری شدن روزها بودم روزها یکی‌یکی سپری می‌شدند. نمی‌خواستم لحظه‌ها بگذرند؛ اما می‌گذشتند.
Pariya
۶
طوفان هفت‌روز مجنون‌وار غرید. نایستاد تا سرانجام اقیانوس اطلس پر شد از کشتی‌های شکسته. آرام نگرفت تا سرانجام ژرفنای اقیانوس هرچه خواست بلعید.
Shadi
۶
همه‌ی آدم‌ها مردن از فرط گرسنگی را کم و بیش درک می‌کنند؛ اما کمتر کسی دیوانه شدن از فرط تنهایی را برمی‌تابد و درمی‌یابد. اسیر بازگشته‌ای که مدت‌ها در حبس بوده است، به نظر دیگران دیوانه یا ابله می‌نماید! حواس از وجودش رخت بربسته، رگ و پی‌اش به آتش کشیده شده، عذاب الیم چشیده و سپس به رعشه افتاده، اما قضیه آن‌قدر بغرنج است که به آن نمی‌اندیشند و آن‌قدر هم دور از ذهن می‌نماید که درکش نمی‌کنند.
شراره
۶
دیوارهای سنگی زندان نمی‌سازند میله‌های آهنی نیز قفس نمی‌سازند و مادام که جسم آدمی سالم است و روحش راکد نیست، خطر و تنهایی و آینده‌ی نامعلوم او را از پا نمی‌اندازد، به‌خصوص اگر فرشته‌ی آزادی بال‌هایش را به ما ببخشد و ملکه‌ی امید با ستاره‌اش رهنمای ما باشد.
Pariya
۵
چه بسیارند زنان و دخترانی که گرم در کنار آتش جان‌بخش نشسته‌اند اما قلب و خیال‌شان به‌ناچار از راحتی و آسایشی که اطراف‌شان هست جدا می‌شود، به حکم شب در راه‌های تیره و تار پرسه می‌زند، به استقبال تازیانه‌ی باد می‌رود، با باد و بوران درمی‌آویزد، در میان طوفان‌های بی‌امان در کنار دروازه‌ها و سنگچین‌های خلوت به انتظار می‌ایستد، سراپا چشم و گوش می‌شود تا ببیند و بشنود نشانه‌های پدر یا پسر یا شوهری را که به خانه بازمی‌گردد.
Shadi
۵
تنها کسی که گل دستش نبود من بودم. من گل را روی شاخه دوست دارم. وقتی چیده می‌شد دیگر خوشم نمی‌آمد؛ چون به‌نظرم بی‌ریشه می‌رسد و پژمردنی، و شباهتش به زندگی مرا غمگین می‌کند. هیچ‌وقت به کسانی که دوست‌شان دارم گل تقدیم نمی‌کنم. هیچ‌وقت هم دوست ندارم کسانی که برایم عزیزند به من گل تقدیم کنند.
mahroo
۵
«ولی تنهایی غم‌انگیز است.» «بله غم‌انگیز است؛ اما زندگی چیزهایی بدتر از این هم دارد. عمیق‌تر از غم، دل‌شکستگی است.»
Merida ♪
۵
مگر جایی هم هست که ماه قشنگ به نظر نرسد؟ کدام مکان باز یا بسته‌ای است که ماه با چشم‌هایش آن را متبرک نکند؟
چڪاوڪ
۴
آن روز سه‌بار کرون‌هایی داده بودم که قاعدتاً به جای آن‌ها می‌بایست شیلینگ می‌دادم؛ اما به خودم دلخوشی دادم و گفتم: «این بهای تجربه است.»
Pariya
۴
می‌دانید که، هر تجربه‌ی اولی چه قدر جالب و خوشایند است.
Pariya
۴
آسمان احساس و عاطفه داشت و غم‌خوار همه‌ی دردمندانی بود که این پایین روی خاک می‌زیستند.
Pariya
۴
من اگر بمیرم، به نظر خودم علتش غم دل نیست. ممکن است ضربه بخورم، شاید مدتی هم از پا بیفتم؛ اما هیچ درد یا عارضه‌ی عاطفی و احساسی تا حالا با من کاری نکرده.
Pariya
۴
زندگی جنگ است. گویا سرنوشت من این بود که جنگ را یک‌تنه پیش ببرم.