
ponio
۱۱
از من پرسید: «باید چهکار کنم؟»
زیر لب غرغری کردم و گفتم: «همه کار، کمی دارو، کمی جامعهشناسی، کمی روانشناسی، کمی مذهب، کمی شورش و انقلاب، کمی هنر، حتی یک رژیم خامخواری، یک کلاس زبان انگلیسی و یک دوره ستارهشناسی. به فصلها بستگی داره.»
«چه فصلی؟»
«فصلهای زندگی.»
rozhinism
۸
صدا را چطور نقاشی میکنند؟
Don_Etis
۴
در پس زندگی محترمانهٔ روزمره -آهی از سر دلتنگی کشیدم- روحی سرکش وجود دارد که تظاهر به نشناختن آن میکنیم، انرژیای که امیالمان را به جوش میآورد و در فواصلی مشخص، حتی متینترین و مبادیآدابترین آدمها هم با احتیاط و متانت کمتری درگیر آن میشوند.
ponio
۴
درواقع هیچچیز از اعتبار بیثباتتر نیست
ponio
۴
من علاقهٔ زیادی به آن خودی که با رنج از میان خودهای فراوان انتخاب کردم، دارم؛ خودِ خودم
rozhinism
۳
با خودم گفتم نگران چه هستم؟ بهجای اضطراب باید افسرده باشم، بیشتر زندگیام را گذراندهام و دیگر دارم به خط پایان نزدیک میشوم.
rozhinism
۲
واژههای گویش ناپلی جزئی از وجودم بودند و درعینحال به نظرم غریبه میآمدند. مرد و دختر بهنرمی صحبت میکردند، حتی شاید لحنی شیرین داشتند، ولی در عمق صدایشان خشونت احساس میشد. فکر کردم فقط در این شهر است که آدمها همانقدر که از صمیم قلب آمادهٔ کمککردن به تو هستند، همانقدر راحت میتوانند گلویت را ببرند.
rozhinism
۲
با چشمهایی که وجود نداشتند منزجرانه به او نگاه میکردم
rozhinism
۲
مدها کهنه میشوند و دنبال خود اثرات بیهودهای برای حامیانشان بهجا میگذارند.
rozhinism
۲
به ذهنم رسید که تمام عمر را به سنجیدن و مقایسه کردن میگذرانیم با این امید که ما را به واقعیتی انکارناپذیر برساند، بعد در زمان پیری متوجه میشویم که اینها فقط یکمشت قرارداد هستند، عهدنامههایی که امکان دارد هرلحظه پیمانهای دیگری جایگزین آنها شوند و مهم این است که به آنهایی که در شرایط متفاوت به نظرمان مطمئنتر میآیند تکیه کنیم.
ponio
۲
آهسته گفت: «نه لحظهای آرامش وجود داره نه کمی خوشبختی.»
«همیشه کمی خوشبختی وجود داره.»
fereshteh
۲
. یکی از دروغهای بزرگ و پایدار در ذهن آدمها این است که داستانها میتوانند واقعاً بهخوبی تمام شوند.
rozhinism
۱
معلمها و استادان از ما میخواستند از واژههایی استفاده کنیم که به درد آن خیابانها نمیخوردند.
rozhinism
۱
برای چند لحظه احساس کردم جزء ناچیزی از یک روند بسیار طولانی ازهمپاشیدگی هستم، ذرهای که بهزودی، به مواد آلی و غیرآلی که از ماقبل تاریخ در زمین یا عمق دریاها ایجاد شدهاند میپیوندم.
ponio
۱
«چقدر بدی.»
«درست میگی، من خیلی بدم.»
«به مامان میگم.»
«مادرت میدونه.»
«پس به بابا میگم.»
«به هر کس دلت میخواهد بگو.»
ponio
۱
«من خیلی دوستت دارم.»
«درواقع چیزی که نیستم رو دوست داری.»
«من خوب میدونم چی هستی.»
«و برای همین دوستم نداری.»
«این تویی که دیگه تحمل من رو نداری، چون چیزی که توی ذهنته دیگه با من هماهنگ نیست.»
ponio
۱
جوان بود و فکر میکرد با به کار بردن لحن تهاجمی، مقتدر به نظر میآید.
Tamim Nazari
۱
برایم عجیب بود که از ذوقش، مانند یک بیماری صحبت میکرد.
Tamim Nazari
۱
«تنهایی به من خوش نمیگذره.»
«به من خوش میگذره. مزاحم هم نشو وگرنه عصبانی میشم.»
Tamim Nazari
۱
من هیچوقت قادر نبودم قابلیتهایم را به نمایش بگذارم. تمام عمرم بهسختی کار کرده بودم ولی شرم داشتم در مقابل دیگران از کارم صحبت کنم و اهمیت لازم را به آن بدهم. همیشه انتظار داشتم دیگران از هنرم تقدیر کنند
Tamim Nazari
۱
عمر را با این باور گذراندهام که برای زدودن شک و تردیدها، دیر یا زود رویدادی چشمگیر پیش خواهد آمد که جایگاهم را بهوضوح توصیف خواهد کرد
Ar.j
۱
در زندگی ملالآور خود کورکورانه دنبال لذت و هیجان میگشت.
ایران آزاد
۱
یک صندلی را نزدیک نردبان کشیدم و نشستم، ولی چشمم به او بود تا با کوچکترین لغزش و خطر، بتوانم بهموقع نگهش دارم. چقدر انرژی در این جسم کوچک وجود داشت. چه تغییر و تحولی زیر پوست او، روی پوستش، در گوشت بدنش، در استخوانهایش، در خون او به وجود میآمد؟ تنفس، تغذیه، اکسیژن، آب، طوفانهای الکترومغناطیسی، پروتئینها، پسماندهها.
rozhinism
۰
«بعد بازی میکنیم؟»
«کار دارم.»
«همیشه باید کار کنی؟»
«همیشه.»
rozhinism
۰
همیشه تحتفشار و تشویش برای بهموقع به اتمام نرساندن این سفارش و آن طرح بودن و بعد رضایت اتمام کار بهخوبی و بهموقع، هیجانی بود که تصور زندگی بدون آن-سرانجام توانستم به خودم اعتراف کنم- برایم زجرآور بود. نه! نه!
rozhinism
۰
اگر در جسم ماریو رازهای فیزیکی و شیمیایی با شادی پرخاشگرانهای نشان داده میشدند، در وجود من افسرده و بهطرز دردناکی محزون بودند، فعلوانفعالات و واکنشهایشان روزبهروز کندتر و پاسخ به آنها کمتر میشد مثل مشق شاگردی که علاقهای به درس خواندن ندارد.
rozhinism
۰
در یک نقطهٔ زمانی وارد تاریکی میشویم.
Tamim Nazari
۰
فقط در این شهر است که آدمها همانقدر که از صمیم قلب آمادهٔ کمککردن به تو هستند، همانقدر راحت میتوانند گلویت را ببرند.
Tamim Nazari
۰
در آن لحظه متوجه شدم چیز دیگری را هم از دست دادهام، هماهنگی و روانی حرکاتم را. برای چند لحظه احساس کردم جزء ناچیزی از یک روند بسیار طولانی ازهمپاشیدگی هستم، ذرهای که بهزودی، به مواد آلی و غیرآلی که از ماقبل تاریخ در زمین یا عمق دریاها ایجاد شدهاند میپیوندم.
Tamim Nazari
۰
اگر در جسم ماریو رازهای فیزیکی و شیمیایی با شادی پرخاشگرانهای نشان داده میشدند، در وجود من افسرده و بهطرز دردناکی محزون بودند، فعلوانفعالات و واکنشهایشان روزبهروز کندتر و پاسخ به آنها کمتر میشد مثل مشق شاگردی که علاقهای به درس خواندن ندارد.
