کاربر ۱۰۷۹۴۴۰۳
۱
ساناز: آقایون موقعی که بحث میکنن، هارت و پورتشون دنیا رو برمیداره. (پریز بخاری را به برق میزند.) اما وقتی یه گوشه ولشون کنی، به قدری دست و پا چُلُفتی میشن که از عهدهٔ خودشونم برنمیآن. (جلد بیسکوییت را از روی فرش برمیدارد و به درون سطل میاندازد و دمپاییهای دیلمی را از توی سطل بیرون میآورد.) بفرمایین، اینم عینک سیامک خان ما! به جای جلد خودش رفته تو دمپایی آقای دیلمی، و هر دو با هم پریدهن توی سطل آشغال! (عینک را روی میز میگذارد.)
جلال: لابد خداوند حضرت حوّا رو برای همین آفریده.
ساناز: (دمپاییها را زیر مبل جفت میکند.) برای خدمت به حضرت آدم؟
کاربر ۱۰۷۹۴۴۰۳
۱
ساناز: آقایون موقعی که بحث میکنن، هارت و پورتشون دنیا رو برمیداره. (پریز بخاری را به برق میزند.) اما وقتی یه گوشه ولشون کنی، به قدری دست و پا چُلُفتی میشن که از عهدهٔ خودشونم برنمیآن. (جلد بیسکوییت را از روی فرش برمیدارد و به درون سطل میاندازد و دمپاییهای دیلمی را از توی سطل بیرون میآورد.) بفرمایین، اینم عینک سیامک خان ما! به جای جلد خودش رفته تو دمپایی آقای دیلمی، و هر دو با هم پریدهن توی سطل آشغال! (عینک را روی میز میگذارد.)
جلال: لابد خداوند حضرت حوّا رو برای همین آفریده.
ساناز: (دمپاییها را زیر مبل جفت میکند.) برای خدمت به حضرت آدم؟
کاربر ۱۰۷۹۴۴۰۳
۰
سینا: پس دنیا رو کی ساخته؟ تو و زُلفعلی؟
جلال: دنیا رو اونایی ساختهن که تو حتی اسمشونو نمیتونی درست تلفظ کنی.
سینا: من اجباری ندارم اسم چهارتا اُزگَلو که آرُقشون بوی کباب کوبیده و پیاز پخته میده، توی کلهم فرو کنم؛ مدیون کسی هم نیستم. (کبریت میکشد.)
جلال: تو حتی مدیون کسانی هستی که برات یه قوطی کبریت ساختهن.
سینا: خیال میکنی! این قوطی رو زُلفعلی نساخته؛ من ساختهم.
جلال: نه، تو نساختی؛ تو فقط داری اونو مصرف
کاربر ۱۰۷۹۴۴۰۳
۰
جلال: (کتاب را از روی میز برمیدارد و نگاهی به آن میکند.) علم! مگه این «ارّابهٔ خدایانِ» تو چی میخواد بگه؟ که اهرام ثلاثه با اون همه عظمت و نظم هندسی نمیتونه محصول دستهای صد هزار آدم چهارانگشتی باشه؟
کاربر ۱۰۷۹۴۴۰۳
۰
جلال: (کتاب را روی میز میاندازد.) حتی اگه با هفتاد تُن اسناد علمی ثابت بشه که یک میلیون سال پیش عدهای موجود یک چشم، با بشقاب پرنده از فضا اومدهن روی زمین و، دو میلیون قطعه سنگ دو تنی رو با اشعهٔ لیزر از کوههای سراَندیب بریدهن و، بهوسیلهٔ امواج بردهن کنارهٔ رود نیل...
سیامک: باز هم باور نمیکنی؟
