مریضمان عزیزمان است. مثل کسان همهٔ مریضهای دیگر. دلم میخواهم منتقل شود یا هر طور دیگری و من آزاد شوم. من خستهام. از کاروزندگی افتادهام. تمام زندگیام شده مرگ و مریضی. دلم میخواهد برای خودم باشم. بروم، بیایم، با دوستانم بگردم، کتاب بخوانم، بخندم. گاهی در سرم میچرخد که کاش بمیرد. و از خودم بدم میآید. و بعد به خودم حق میدهم که خسته باشم و بخواهم بمیرد. و باز بیشتر از خودم بدم میآید. و من از احساسهای متناقض بیزارم.