«زایندهرود مال کیه؟ همه؟ پس چرا کسی حواسش نیست که داره میمیره؟ چرا برای من مهم نیست که داره خشک میشه؟ مهمه که داره خشک میشه ولی چرا نمیتونم برای چیزی که فکر میکردم متعلق به منه کاری بکنم؟ شاید اصلاً مال من نبوده و توهم این رو داشتم که مال من بوده… شاید… مال کسانیه که تیکهبهتیکهش سد زدند؟ اصلاً چه حقی دارند زایندهرود من رو اینجور افسارش بزنند؟ مال کشاورزیه که تو این کمبود آب باز هم بالادست برنج میکاره؟ حق داره سهم آب من رو بگیره و کشاورزی کنه؟ کشاورزی نکنه از کجا بیاره بخوره؟ تو میدونی من عاشق زایندهرودم. حالا بگو تکلیف من با این چیزی که عاشقشم چیه؟»