ژانکلود میپرسد: «آیا میتوان بودیسم را علمِ روح نامید؟»
دالای لاما ناگاه از جا میپرد. شاید سالها در انتظار چنین تعریفی بوده است. انگشتش را بلند میکند و بهتأیید میگوید: «درست همین است.»
ژانکلود میپرسد: «برای شما روح چیست؟»
دالای لاما میخندد. «با سر تراشیده و لباس قرمز، دوازده سال مطالعه کن، آن وقت تازه…» ژانکلود اعتراضی ندارد. دوازده سال پوششِ قرمز و سرِ تراشیده برای دریافت ماهیت روح بهای گرانی نیست. اما بلافاصله دالای لاما اضافه میکند: «در آیین خود بمانید. تغییر مذهب گمراهی میآورد. اما اگر در بودیسم چیزی دیدید که خود ندارید، از آن استفاده کنید.»