Saba
۵۵
«فکر نکن. اگر فکر کردی، حرف نزن. اگر حرف زدی، ننویس. اگر نوشتی، چاپ نکن. اگر چاپ کردی، امضا نکن. اگر امضا کردی، غافلگیر نشو.»
علیرضا کریمی
۲۳
وقتی یک فیلسوف میمیرد، بدن از بین میرود و اندیشه باقی میماند.
Saba
۱۹
«طاعت و عملِ رسول استغراق بود در خود، که عمل عملِ دل است و خدمت خدمتِ دل است و بندگی بندگیِ دل است. اما چون دانست که هر کس را به آن عملِ حقیقی راه نباشد، ایشان را این پنج نماز و سی روز روزه و مناسکِ حج فرمود تا محروم نباشند… و باشد که به آن استغراق نیز بویی برند.»
شراره
۱۶
هنرمند واقعی کسی است که از سنتی بسیار کهن میآید، سنتی که شاید میپندارد همهچیز را گفته و نشان داده است، ولی او بدون زحمت خود را با تکنیکهای زمانش وفق میدهد و ناگاه یک نگاه، یک صدا، یک حس جدید میآفریند.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
۱۶
وقتی با نهال صحبت میکنم، هر فرصتی خوشایند است تا ــ با خنده ــ یادآور شود وقتی اهالی گل (فرانسهٔ سابق) کلبهنشینانی بیش نبودهاند ایران امپراتوریِ درخشانِ توانمندِ سازمانیافتهای بوده است، و مرکز جهان همیشه رُم و نیویورک نبوده.
Saba
۱۳
ماندالاها نمادِ ناپایداریِ چیزهایند، یادآورِ زودگذریِ همهچیز. ناماندگاری، مفهومی مهم در سنت بودایی، باید ما را به زودگذری برساند و درک اینکه سرچشمهٔ رنج در دلبستگی به اشیا و اشخاص است. بودیسم، با تخریب ماندالا، میگوید که فقط تجربه مهم است و نه نتیجه.
کاربر ۹۱۳۸۱۶۲
۱۳
آماده بودم از قتل بختیار و اورانیوم بگویم، اما او از عطار پرسید و سیمرغ. همین مرا بس. اگر ژانکلود صد سال هم از من بزرگتر بود، فرقی نمیکرد
علیرضا کریمی
۱۲
ملتی که برای فرهنگ زیر باران میایستد زنده است.
مل.
۱۲
«محور شرارت منم، ابلیس منم، دیو و دد منم، شومیِ شیطان منم، تیزدندان، شاخبهسر، پنجولبهدست… اما در کنار شما، همزبان شما، کمابیش همسنوسال و همشکل شما، همدرد شما، همآرزوی شما.»
شراره
۷
هنرمند واقعی کسی است که از سنتی بسیار کهن میآید، سنتی که شاید میپندارد همهچیز را گفته و نشان داده است، ولی او بدون زحمت خود را با تکنیکهای زمانش وفق میدهد و ناگاه یک نگاه، یک صدا، یک حس جدید میآفریند.
شراره
۷
میلوش بارها از نویسندهای چِک نقلقول میکرد: «فکر نکن. اگر فکر کردی، حرف نزن. اگر حرف زدی، ننویس. اگر نوشتی، چاپ نکن. اگر چاپ کردی، امضا نکن. اگر امضا کردی، غافلگیر نشو.»
Mehr
۷
این آغازِ مثنوی، قرآن فارسی، مرا به یاد جملهای از آرتور رَمبو میاندازد: «چه جای افسوس برای چوبی که ویولن شود!»
Mahsa
۷
ژانکلود میپرسد: «آیا میتوان بودیسم را علمِ روح نامید؟»
دالای لاما ناگاه از جا میپرد. شاید سالها در انتظار چنین تعریفی بوده است. انگشتش را بلند میکند و بهتأیید میگوید: «درست همین است.»
ژانکلود میپرسد: «برای شما روح چیست؟»
دالای لاما میخندد. «با سر تراشیده و لباس قرمز، دوازده سال مطالعه کن، آن وقت تازه…» ژانکلود اعتراضی ندارد. دوازده سال پوششِ قرمز و سرِ تراشیده برای دریافت ماهیت روح بهای گرانی نیست. اما بلافاصله دالای لاما اضافه میکند: «در آیین خود بمانید. تغییر مذهب گمراهی میآورد. اما اگر در بودیسم چیزی دیدید که خود ندارید، از آن استفاده کنید.»
شراره
۶
«مردمی» بودن یعنی باید از مردم آمد؛ این اشرافیت پنهان و نیرومند. مردمی بودن با تولد زاییده میشود. هیچکس در مردمی بودن دخالتی ندارد. مردمی بودن مادرزادی است، عمیق است، در هیچ مدرسهای آموزش داده نمیشود. باید مردمی بود و، با گذشت زمان، مردمی باقی ماند.
Mahsa
۶
دیدار کسی که از دروغ و مالکیت فراری است، برای یک روز، یک ساعت، یک دقیقه، ما را بس.
Ella
۶
نگاه زن ایرانی خود مبحثی است نیازمندِ بررسی. چالاک و ژرف، هم شرموحیا دارد، هم برانگیزنده است. کسی را مینگرد و درعینحال نادیدهاش میگیرد، اما
helena
۶
بشنو این نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
این آغازِ مثنوی، قرآن فارسی، مرا به یاد جملهای از آرتور رَمبو میاندازد: «چه جای افسوس برای چوبی که ویولن شود!» به عبارت دیگر برای نی شدن، برای ویولن شدن، میبایست از اطراف برید و درد کشید ــ حسی که نویسندگان مختلف، زیر آسمانهای مختلف، در قرون متفاوت چشیدهاند.
وفادار
۶
این سرزمین تنها مرهم من خواهد بود.
A lover book
۵
از مرگ پدر ــ و از هیچ مرگی دیگر ــ نمیگویم. آن تپش استوار به مرگ ره نمیدهد. اینجا صحبت از زندگی است.
کرم کتاب
۴
(همهٔ بهمنهای ادبیات عظیماند
ستاره
۴
«ما آنایم که زندان را بر خود بوستان گردانیم.»
آفرین
۴
«جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان»
کرم کتاب
۳
میکند: «در آیین خود بمانید. تغییر مذهب گمراهی میآورد. اما اگر در بودیسم چیزی دیدید که خود ندارید، از آن استفاده کنید.»
مل.
۳
میدان که زمانه نقش سوداست
بیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفسیست این زمانه
بیرون همه کوه قاف و عنقاست
اینجا سِر نکتهایست مشکل
اینجا نبوَد ولیکن اینجاست
Bahar Abdalvand
۳
وقتی یک فیلسوف میمیرد، بدن از بین میرود و اندیشه باقی میماند.
آفرین
۳
(تعریف نوستالژی در واژهنامهها: دلتنگی به سبب دوری از وطن یا دلتنگیِ حاصل از یادآوری گذشتههای درخشان یا تلخ و شیرین)
Razie
۳
محبوبیت غالباً پس از مرگ حاصل میشود.
🪷
۳
ایران شد محور شرارت و ما نشسته در این دایره
کرم کتاب
۲
دوازده قرن از آن تاریخ گذشته بود و من مغرورانه توانستم نسخهٔ اصلیِ موجود در کتابخانهٔ ملی فرانسه را در دست گیرم. دوازده قرن مرا از آن اسقف مانوی جدا میکرد، اما میدانستم برادر من است. او نیز از اصل خود جدا بود، به زبان دیگری مینوشت و میبایست، برای در غربت زیستن، پیوسته از خود بگوید. دستم و دلم میلرزید، اما به او نیز قول مأیوس نکردن دادم.
کاربر ۱۲۶۱۴۴۶
۲
باید از «نشاط نو» گفت، باید «رگ جان را از نشاط» انباشت.

