تنهایی مردن همین شکلی است. روزها پشتسرهم میگذرند و چیزی نیست که ضربشان را عوض کند. وقتی شبی گردباد و طوفان میزند و چترتان میشکند، کسی کنارتان نیست. وقتی هوا ساز مخالف میزند، کسی نیست که چای داغ دستتان بدهد. بعضی وقتها که آدم دلش میخواهد فقط کنار کسی زار بزند، هیچ مردی نیست تا با او گریه کنید. همین. بدنمان کمکم پیر و فرسوده میشود؛ طوری که دیگر باور نمیکنیم چرا مثل قبل سرحال و سرزنده نیستیم. اشتیاقِ دستی که در آغوش میکشدتان، احساسی که جایش برای همیشه روی بدنتان میماند.