
بریدههایی از کتاب فرندز؛ زندگی و خاطرات متیو پری
۲٫۹
(۲۹)
بعد از تلاش فراوان برای کنار هم نشاندن تکههای پازل، شکست را پذیرفتیم و به هم زدیم. اتفاق بسیار ناراحتکنندهای بود. او آدم موردعلاقهٔ من در تمام این دنیا بود، اما تقدیر این را نمیخواست. کار درست را انجام دادیم، اما معنیاش این نیست که ناراحتکننده نبود.
زهرا غفاری
تصمیم گرفتم بهجای اینکه توی قلبم زندگی کنم، توی ذهنم زندگی کنم. ذهنم امنتر بود؛ ذهن آدم که دربوداغان نمیشد، دستکم آن موقع اینطور فکر میکردم.
کاربر ۲۸۴۸۷۸۴
حتی وقتی زندگی آدم در خطر است، تغییر کماکان ترسناک است.
زهرا غفاری
«تو تمام چیزی هستی که هیچوقت نمیدونستم همیشه میخواستمش.»
⋆Bella
ماشین وسیلهای احمقانه و معمولی است، البته تا قبل از اینکه رانندگی را برایتان ممنوع کنند، بعد از آن تبدیل میشود به جعبهٔ جادوییِ آزادی و نشانهای از زندگی موفقی که در گذشته داشتید.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
بعد از ملاقات با تبلیغکنندهها، مشخص شد که سریال بسیار موفق خواهد بود، بنابراین جیمی همهٔ ما را با هواپیمای شخصی به وگاس بردقسمت آزمایشی فرندز را توی راه دیدیمو وقتی رسیدیم، به هرکداممان ۱۰۰ دلار داد و گفت قمار کنیم و خوش بگذرانیم، چون پاییز که سریال پخش میشد، دیگر نمیتوانستیم چنین کاری کنیم.
⋆Bella
فکر میکنم باید همهٔ آرزوهای آدم برآورده شود تا بفهمد آرزوهایش اشتباه بودهاند.
⋆Bella
چرا اعضای خانواده و عزیزانم را از تحمل این رنج معاف کردم، اما خودم را معاف نکردم؟
زهرا غفاری
مدتها بود مواد، حسی را که به دنبالش بودم به من نمیداد، بااینحال دوباره سراغش میرفتم و زندگیام را به خطر میانداختم، بابت چی؟ فرار؟ فرار از چی؟ بدترین چیزی که باید ازش فرار میکردم اعتیادم به مواد و الکل بود
زهرا غفاری
باید خودم را از چیزهایی که به من آسیب میرساندند جدا میکردم، چیزهایی مثل عصبانیتی که هنوز نسبت به پدر و مادرم حس میکردم، آنهمه سال کودک بدون همراه بودن، کافی نبودن، و وحشت از تعهد بهخاطر ترس از پایان تعهد.
زهرا غفاری
من نیازمند عشقم، اما به عشق اعتماد ندارم. اگر از نقش بازی کردن دست بردارم و چندلر نباشم و شخصیت واقعیام را بروز بدهم، شاید مورد توجهتان قرار بگیرم، اما از آن بدتر اینکه شاید مورد توجهتان قرار بگیرم و بعد من را تنها بگذارید. و خب چنین اتفاقی برایم قابلتحمل نیست. از پسش برنمیآیم. یعنی دیگر نمیتوانم. این کار من را به ذرهای غبار تبدیل میکند و بهکلی از بین میبرد.
به همین دلیل من اول شما را تنها میگذارم. توی ذهنم ایرادی برای شما سر هم میکنم، باورش میکنم و ترکتان میکنم.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
زیاد خوش ندارم مشکل را به روی کسی بیاورم و دربارهاش جروبحث کنم. سؤال زیاد میپرسم. ولی نه با صدای بلند.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
من اسکار نمیخواستم، فقط میخواستم بتوانم یک روز دیگر را هم پشت سر بگذارم.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
رابطهٔ جنسی عالی است، اما فکر میکنم اگر آن سالها دنبال چیزی بیشتر از رابطهٔ جنسی میگشتم، حالا آدم خوشحالتری بودم.
در زندگیِ سرشار از اشتباهم، این احتمالاً بزرگترین اشتباهم بوده است. و اشتباه را سخت میشود جبران کرد.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
دوباره افتاده بودم توی منجلاب. چون وقتی آدم، پردهٔ پاک بودنش را سوراخ میکند، پدیدهٔ ولع مصرف دوباره برمیگردد و دوباره برمیگردی سر خط.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
حالا که به آن موقع فکر میکنم، میبینم کافی بود با یک نفر در موردش حرف بزنم، اما چنین اقدامی به این معنا بود که باید ترک میکردم. و اصلاً نمیخواستم ترک کنم.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
آدمهای الکلی از دو چیز بیزارند: شرایطِ موجود و تغییر.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
وقتی عوضیِ تنبل و خودخواهی مثل من میتواند عوض شود، همه میتوانند. هیچ رازی صرفاً بهخاطر فاش شدن بدتر نمیشود. توی این مرحله از زندگیام، مدام در حال ابراز قدردانیام، چون باید مرده باشم و بنا به دلایلی نمردهام. حتماً دلیلی دارد. اگر دلیلی وجود نداشته باشد، واقعاً از درک علت زنده ماندنم عاجز خواهم بود.
دیگر به سرسری انجام دادن کارها اعتقادی ندارم. سادهترین راه حوصلهسربر است و جای زخمها جالباند؛ راوی داستانی صادقانهاند و مدرکی دال بر جنگهایی که در آنها شرکت کردهایم و من بهسختی در این جنگ پیروز شدم.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
وقتی کسی کار خوبی در حق یک نفر میکند، خدا را میبینم.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
همیشه فکر میکردم اقیانوس، آینهٔ ذهن ناخودآگاه است. زیباستصخرههای مرجان، ماهیهای خوشرنگ، حباب و شکست نور خورشیداما ترسناک هم هست، کوسه، ببرماهی و اعماقی لایتناهی که منتظرند قایقهای ماهیگیری لکنته را ببلعند
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
فکر میکنم باید همهٔ آرزوهای آدم برآورده شود تا بفهمد آرزوهایش اشتباه بودهاند.
⋆Bella
بیشتر بدون، کمتر بگو.
⋆Bella
اما در هر صورت، بااینکه بازی در فرندز بهترین شغل دنیا بود، داستان مونیکا، چندلر، جویی، راس، ریچل و فیبی تا سال ۲۰۰۴ دیگر به پایان رسیده بود.
⋆Bella
«پطرس میگه: "جای زخم نداری؟" و وقتی بیشتر آدمها با افتخار میگن: "نه، ندارم."، پطرس میگه: "چرا نداری؟ یعنی هیچچیزی نبود که ارزش جنگیدن داشته باشه؟"»
⋆Bella
نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. و اگر زود فکری به حال این موضوع نمیکردم، من را به کشتن میداد. توی مغزم هیولا داشتم
زرا
من را به کابین خلبان بردند و آنقدر مسحور اطلاعات و دکمهها و خلبان شدم که بعد از شش سال، برای اولین بار یادم رفت دستم را بکنم توی جیبم. هیچوقت نمیگذاشتم کسی دستم را ببیند؛ خیلی خجالت میکشیدم. اما خلبان متوجه انگشتم شد و گفت: «دستت رو بده ببینم.» با خجالت دستم را نشانش دادم. بعد گفت: «اینجا رو ببین.» از قضا نوک انگشت وسط دست راست او هم کنده شده بود.
مردی که داشت کل این هواپیما را هدایت میکرد و میدانست هرکدام از آن دکمهها چه کاری میکنند و از تمام اطلاعات جذاب توی کابین هواپیما سر درمیآورد، مثل من نوک یکی از انگشتانش را از دست داده بود. از آن روز به بعدتا حالا که پنجاهودو سالم شدهدیگر هیچوقت دستم را مخفی نکردم
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
از پدر و مادرم ممنونم که آن شب شام به من ملحق شدند؛ لطفشان بود و اصلاً وظیفهای در این خصوص نداشتند. اما آن شب چیزی برایم روشن شد که انتظارش را نداشتم. با هم نبودنشان کار درستی بود. نباید با هم میبودند. تصمیمشان به جدایی درست بود. هر دو نفر متعاقباً آدم مناسب خودشان را پیدا کردند. و من برای هر دو خوشحالم. دیگر لازم نبود متی آرزو کند پدر و مادرش با هم باشند.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
«خدایا، میتونی هر کاری خواستی با من بکنی. فقط خواهش میکنم من رو معروف کن.»
سه هفته بعد، در سریال فرندز به من نقش دادند. و طبیعتاً خدا به قولوقرارش عمل کرد؛ اما قادر مطلق، ازآنجاکه قادر مطلق است، نیمهٔ اول دعایم را فراموش نکرده بود.
حالا که اینهمه سال گذشته، مطمئنم معروف شدم که مبادا تمام عمرم را در تلاش برای معروف شدن حرام کنم. باید معروف شوی تا بفهمی شهرت راهحل مشکلاتت نیست. و آدمهایی که معروف نیستند، هرگز زیر بار این حرف نمیروند.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
(فصل نهم سالی بود که من کاملاً در یک فصل از فرندز پاک بودم. میخواهید حدس بزنید برای کدام فصل نامزد جایزهٔ امی برای بهترین بازیگر نقش کمدی شدم؟ بله، فصل نُه. هیچ اتفاق دیگری نمیتواند تا این حد واقعیت را به آدم نشان دهد. آن فصل چه کار متفاوتی انجام داده بودم؟ گوش کرده بودم. صرفاً منتظر نماندم تا نوبتم برسد و حرف بزنم. گاهی توی بازیگری، گوش کردن قدرتمندتر از حرف زدن است. سعی کرده بودم توی زندگی واقعی هم همان رویه را پیش بگیرم
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
هیچوقت درستوحسابی فیلمنامه نمیخواندم. آن موقع، میلیونها دلار بابت بازی در فیلم بهم پیشنهاد میشد و من بهزور لای چند صفحهٔ اول فیلمنامه را باز میکردم. حالا از اعتراف به این موضوع خجالت میکشم، چون خودم حالا مشغول نوشتن فیلمنامه هستم و با مصیبت بازیگرها را وادار میکنم جواب بدهند. شاید حس چند سال پیش من را دارند: توی زندگیای که پر از لذت و شهرت و پول است، خواندن فیلمنامه، هرقدر هم کوتاه باشد، شبیه رفتن سر کلاس درس است.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
حجم
۸۰۴٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
حجم
۸۰۴٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
قیمت:
۶۵,۰۰۰
تومان