اونوقتها که بچه بودیم، بغلم میکردی. میگفتی گریه نکن اعظم، بزرگ میشی یادت میره. ولی یادم نرفته مامان. خیلی چیزها یادم نرفته. خانم شاطریان بود، ناظممون، همون که جلوی موهامو از ته قیچی کرد گفت: «خیال کردی اینجا کجاست؟» هیچی نتونستم بهش بگم. میخواستم داد بزنم اما ترسیدم. همینطوری خفهخون گرفتم. تو گفتی وقتی موهام بلند شه، یادم میره. یادم که نرفته هیچ، تازه خانم شاطریان هر شب میآد تو کابوسهای من، با یه قیچی بزرگ. حتی تو خواب هم صدام درنمیآد که یه چیزی بهش بگم.