
بریدههایی از کتاب کتاب منتخبات
۳٫۴
(۱۶)
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق میشکند و میمیرد.
ملکه بهشت
چشمها واقعی اما نگاهها واقعی نیستند
کاربر
مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم؟
m.alavi
بزرگترین اعتمادها بزرگترین بیاعتمادیها را خواهد زاد
کوچکترین شکها امید را خواهد کاشت
sara
آنکه شکیباست خواهد ماند
آنکه ناشکیباست خواهد گفت
نخواهم رفت
sara
ما در سرما آموختیم
که غم را بشناسیم
اکنون سه بار بگو غم
بگو که بازگردد
هر بار بگو ابر ابر
بگو
که ببارد.
حآنا
در هر رفتن بازگشتن خواهد بود
و هر رفتن بازگشتن است
sara
باور دار
که از میان انبوه کلیدها،
کلیدی بیشکل، شب را خواهد گشود
sara
و اینکه شب، در واپسین لحظات، در اندیشهٔ روز است.
sara
تنهایی اگر سیم خاردار، آبی آسمان و زرد زمین باشد
هدیهٔ من است برای من
sara
ای انسان کبود
مرحمتی نیست
که بگذارند گذشتهٔ خاکی را صیقل دهی
sara
در هر رفتن بازگشتن خواهد بود
و هر رفتن بازگشتن است
sara
آنکه شکیباست خواهد ماند
آنکه ناشکیباست خواهد گفت
نخواهم رفت
sara
پس چرا از آمدن هراس دارید
درآیید
به حریر خواستههای قومی درآیید
که میداند
روبهروی هر زیبایی
کاهلترین گمانها
نشسته است.
sara
تو میتوانستی لباس سیاهتر داشته باشی
برف درختان را سیاه میکند.
sara
من معنی این لبخند ترا دوست دارم که حرمت برهنهٔ اندوه من است ــ در بعدازظهری که میخواستیم راه خانه را گم کنیم لبخند تو قول باران میداد.
m.alavi
هستهٔ یک رویا شدی، در میوهٔ خاطرم
حآنا
شکوفهها برای گلهای قالی قصهٔ زمین را میگفتند
علیرضا
شعری که خمیرمایهاش رنج و مصیبت آدمی است تقلید نمیپذیرد حتی اگر در زمهریر تنهایی، شاعر جان ببازد.
کاربر حسن ملائی شاعر
من از کسی تقلید نکردم. به گمانم حتی از خودم هم تقلید نکردم. نقادان و خصمان شعر من در این حسرت ماندند که من در جادهای قدم گذارم که قبل از من دیگران آن را طی کرده باشند. اما ایمان من به من چنان آموخت که از جادهای بروم که مملو از سنگ و خار و ناامنی و ظلمات است حتی اگر در این جاده در برف و بوران و سرما و گرما جان دهم، مرا جامهای از جانسختی و ایمان پوشیده است.
کاربر حسن ملائی شاعر
من با قطبنمای خودم حرکت کردم نه با قطبنمای فرسودهٔ نقادان که فقط راههای هموار را نشان میدهد.
کاربر حسن ملائی شاعر
فقط میخواستیم میان گندمزارها بدویم
حرف بزنیم و عاشق باشیم
اما گمشدن دلهامان را حدس زدند و اکنون
در انتهای کوچهٔ انبوه از لاله عباسی
کسی را از دار فرود میآرند.
کاربر ۱۷۵۷۵۲۷
این ایمان بود که مرا به خانه و تنهایی و آینه آورد که اندیشه و زیبایی را از کسی به عاریه نگیرم کلام من هرچه بود طلا بود مس بود متعلق به خودم بود.
م.
من از سالها آموختهام که هنگام دیدن این سبزیهای سبز این باورهای مانده در کوچه سکوت کنم * پهناور بود اندوه * غصه را نمیدانم چرا هنوز دوام داشت * در این ماندهٔ سال دستان را به سوی آسمان میبرم * گمان ندارم که تا فردا پیچکها همهٔ دیوار نمور را بپوشاند * ما پژمردن شقایق و نرگس را پارسال دیدیم پس چگونه مرگ را باور نکنیم *
م.
هیچگاه در آن خانه نگفتیم که سرانجام این شیشههای پنجره میشکند و این اندوه که بر لبان ما نقش بسته بود در روز جمعه پایان مییابد
م.
حجم
۱۲۳٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۷۴ صفحه
حجم
۱۲۳٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۷۴ صفحه
قیمت:
۵۳,۰۰۰
تومان