
بریدههایی از کتاب ته ران
۳٫۵
(۱۳)
تهران به تو میآموزاند که آفرینش یکسان به معنای سرنوشت یکسان نیست.
rose_rje
تهران شهر مهاجران است، شهر اقلیتهایی که اکثریت مطلق را در دست گرفتهاند. هیچ تیرهوطایفهای نیست که بر دیگران برتری بجوید، چه از شمارهٔ آدمها، چه در سیاههٔ مال و دارایی.
fatemeh zrn
در شهری که آفتابش پوست عدهای را قلفتی میکند و پوست دیگرانی را برنزه میکند. تهران به تو میآموزاند که آفرینش یکسان به معنای سرنوشت یکسان نیست.
بهراد
اما مهمترین فرق بین پیادگی و پیادهرَوی با پرسه زدن، غم است و تنهایی.
علی مداحی
تهران چنان از آدم لبریز است که دیگر هیچکس به چشم نمیآید. این انبوههٔ انسانی به طرز تناقضآمیزی انسان را در خود هضم میکند، ناپدید میکند. برای بشری که در طول تاریخ در دستههای کوچک انسانی زندگی کرده تحمل این حجم از درهمتنیدگی با آدمهای رنگرنگ در محلههای پُرتعدادِ پُرجمعیت ساده نیست. شلوغی آدمیزاد را گم میکند و افسردگیهای گستردهٔ شهرنشینان اولین سوغات این گمبودگی است. انسانِ مدرن نه تاب زیستن در میان مردم را دارد نه توان دوری از ایشان را. این زندگی غایبانه در حضور دیگران خاصیت زیست تهرانی است در تهران.
کاربر ۲۳۲۰۴۹۹
وقتی کمها بسیار میشوند، اصالت از میان برمیخیزد
Akbaran nastarzade
سرمایهداری یعنی رشد. رشد با میانگی میانه ندارد، دشمن نمرهیک وسط است. متوسطها در این نبرد پایدار نمیمانند، محکوماند به فرورفتن یا فراز آمدن.
علیرضا ترکاشوند
فقر غم است اما همنشینی فقیر با غنی اندوه. اندوه غمِ دنبالهداری است که در جان رسوب کند. غم با شادی از میان میرود، اما تنها حریفِ اندوه خوشبختی است.
بهراد
پرسه یعنی گام زدنِ بسیار اما بیمقصد.
علی مداحی
انگار یه تیکه از گوشت پای پسره رو خورده که مزهٔ گوشت آدم رو بچشه.
علی مداحی
رنج فقر را با ندیدن دارایان و برخورداران علاج میکردیم. از همان روزها بود که دانستم فقر غم است اما همنشینی فقیر با غنی اندوه. اندوه غمِ دنبالهداری است که در جان رسوب کند. غم با شادی از میان میرود، اما تنها حریفِ اندوه خوشبختی است.
کاربر ۳۸۷۳۷۱۵
لهجهها انگهای ابدیاند روی زبان آدمهای مهاجر. عاملی مهم برای انگشتنما شدن. اگر کسی با لهجهٔ شهرش پا به میدان میگذاشت دیر نبود که دیگران زخمی و سپرانداخته از معرکه به درش کنند. تعلق به قومیت فراموششدنی بود اما تکلم با لهجهٔ آن قوم چیزی نبود که بهسادگی از یاد برود.
fatemeh zrn
طول کشید تا بدانم تهران فقط یک شهر با مشتی خیابان و کوچه و دکان و بازار نیست، اتحادیهای است از متفرقها؛ جمعی است بین چیزهای متضاد؛ گردهمایی بزرگی از آدمها، فرهنگها، جغرافیا و حتی آبوهوای متفاوت که زیر پرچم نامی واحد جمع شدهاند.
•Vaniya•
«بچهٔ کجایی؟»
«تهرون.»
«نه، پدرمادرت کجاییان؟»
«مادرم تبریزیه، بابام اصفهانی.»
«پس نگو بچهٔ تهرونم، خالیبند. تو اصفهونی هستی.»
«چرا آخه؟»
«اصلیت آدم مال جاییه که پدرش اونجا افتاده رو خشت. بابات اصفهونیه، پس خودت هم اصفهونی هستی.»
«مامانم چی؟»
«مامان حساب نیست، فقط بابا.»
•Vaniya•
زیاد طول نکشید تا فهمیدم تهرانی بودن یک چیز است و در تهران بودن چیز دیگر. کافی بود پایم به مدرسه باز شود تا از خلال چنین گفتوگوهایی تفاوت معنادار این دو را بدانم. بفهمم که خاک مادری در اصل همان خاک پدری است، بفهمم مادر حساب نیست، بفهمم که تهران زادگاه من هست اما خانهام نه. بفهمم که چیزی داریم به نام «تهرانی اصیل» و لابد چیزی به نام «تهرانی غیراصیل».
غیراصیلها را میشناختم، میشدند تمام مهاجران، آوارگان و پناهندگان به این ابرشهر. اما اصیلها، یادم نمیآید زیاد با آنها نشستوبرخاست داشته باشم.
•Vaniya•
وقتی کمها بسیار میشوند، اصالت از میان برمیخیزد، کسی چیزی برای دفاع ندارد و دیگری دلیلی برای هجوم.
•Vaniya•
در شهری که آفتابش پوست عدهای را قلفتی میکند و پوست دیگرانی را برنزه میکند. تهران به تو میآموزاند که آفرینش یکسان به معنای سرنوشت یکسان نیست.
PepeX
برای مادری با حدود دهمیلیون فرزند ساده نیست که شبها رختخواب تمام جگرگوشههایش را پهن کند و زیر گوششان لالایی بخواند. دردانهها جایی گرمتر دارند و بچهمریضها، ناتنیها و راندهها هر جا که شد بیتوته میکنند.
PepeX
تو گویی که آلودگی نام دیگر تهران است
علی مداحی
تهران برای خشنود ماندن شهر خوبی نیست.
علی مداحی
آدمهای شهرهای دیگر به هم میگویند «همشهری»، برابرنشستی برای واژهٔ «همولایتی» در روستاییان. همشهری را در تهران بیش از هر جای دیگری میشنوید، یعنی درست در همان جایی که کمترین معنا را افاده میکند.
قهوه با تو
تاریخ از رهگذر معرکههای بزرگ بر سر اتفاقات کوچک ساخته میشود و مرزهای جعلی جغرافیا را تعیین میکند
قهوه با تو
طول کشید تا بدانم تهران فقط یک شهر با مشتی خیابان و کوچه و دکان و بازار نیست، اتحادیهای است از متفرقها؛
sara sem
بکت نمایشنامهای دارد با عنوان آخرین نوار کراپ. داستان مردی به نام کراپ است که مدام گذشتهای طلایی را به خاطر میآورد و با آویزان شدن از روزگار خوشِ ازدسترفته حال امروز خودش را به هم میریزد. اما وقتی یکبار نوارکاستی از روزهای دور پیدا میکند و به خاطرات گذشتهاش گوش میکند، میبیند نه آن روزهای ازدسترفته آنچنان شادانه بود، نه ملال این روزها آنقدر کمرشکن. نگاه هربارهام به تهران و خاطراتی که در آن ساختهام حکایت آخرین نوار کراپ است. شهر من زشت و زیبا را با هم دارد. نهچندان بهشت است نه راهی یکسویه به جهنم دارد. اگر کسی میخواهد آن را بنویسد باید آن را زندگی کند. مثل یک تماشاچی منصف که میتواند خوب و بد، زشت و زیبا، پست و بلند را با هم و در کنار هم معنا کند.
کاربر ۲۳۲۰۴۹۹
این یکی از غمانگیزترین جلوههای تمرکزگرایی است. نامش را گذاشتهاند توریسم سلامت. لابد در کنار توریسم تاریخی، توریسم طبیعت یا توریسم علمی. اما این درد با این نامهای مدرن تسکین نمیگیرد. اینکه دردمندی دردش را زیر بغل بزند فرسنگها راه طی کند تا در شهری که در آن تعلقی ندارد در پی علاج باشد، خود دردی است که باید درمان شود.
shahrzad_.1001_stories
حالا که فکر میکنم میبینم اصالت در روزگار ما واژهای است که بیشازحد به آن اعتنا کردهاند. آن را بیجهت ستودهاند بدون آنکه از آوای تمامیتخواهانهٔ درون آن هراسیده باشند. هیمنهای دارد که برای خودبرتربینی بیهمتاست. آدمِ اصیل همواره خود را در معرض آلودگی به چیزی جعلی و بدلی میبیند، پس او از اختلاط و همنشینی با هر که از قبیله و عشیرهٔ او نیست دوری میکند. رسوم و آیینهای خود را زیادی جدی میگیرد و هنجارهای قبیلهای خود را به فرودستان تحمیل میکند. اصالت هدیه و موهبت نیست که یکشبه به کسی داده شود، مثل سیرترشی باید گوشهای کز کند تا سر صبر و در گذر سالها جا بیفتد.
•Vaniya•
تهران شهر مهاجران است، شهر اقلیتهایی که اکثریت مطلق را در دست گرفتهاند. هیچ تیرهوطایفهای نیست که بر دیگران برتری بجوید، چه از شمارهٔ آدمها، چه در سیاههٔ مال و دارایی.
•Vaniya•
گویی که تهرانی تهرانی نیست، او فقط یک پایتختنشین است، ریشه در جایی دیگر دارد، ریشهای که انگار هرگز در خاک پایتخت فرونخواهد رفت.
•Vaniya•
به هم زخم میزدیم بیآنکه جنگی در کار بوده باشد.
•Vaniya•
حالا که فکر میکنم میبینم اصالت در روزگار ما واژهای است که بیشازحد به آن اعتنا کردهاند. آن را بیجهت ستودهاند بدون آنکه از آوای تمامیتخواهانهٔ درون آن هراسیده باشند. هیمنهای دارد که برای خودبرتربینی بیهمتاست. آدمِ اصیل همواره خود را در معرض آلودگی به چیزی جعلی و بدلی میبیند، پس او از اختلاط و همنشینی با هر که از قبیله و عشیرهٔ او نیست دوری میکند. رسوم و آیینهای خود را زیادی جدی میگیرد و هنجارهای قبیلهای خود را به فرودستان تحمیل میکند. اصالت هدیه و موهبت نیست که یکشبه به کسی داده شود، مثل سیرترشی باید گوشهای کز کند تا سر صبر و در گذر سالها جا بیفتد. ظرف سفالینِ اصالت قطرهقطره پُر میشود اما با کوچکترین ضربهای تَرک برمیدارد، پس به همین دلیل شکننده است و نیازمند تیمار. هر اشتباه سهو و عمد در امتزاج و همراهی با غریبگان میتواند این ظرف عتیقه را فروبشکند. این است که آدم اصیل میکوشد بین خود و دیگران دیواری نامرئی، اما بهغایت محکم، بکشد تا از او و هر آنچه هویتش را تعریف میکند مراقبت کند، از اصالت لرزانش.
Akbaran nastarzade
حجم
۲٫۶ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۵۷ صفحه
حجم
۲٫۶ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۵۷ صفحه
قیمت:
۱۰۱,۰۰۰
۵۰,۵۰۰۵۰%
تومان